.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴³.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴³.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
انگار تمام کلماتی که شنیده بود، یکییکی توی ذهنش میچرخیدن و هیچکدوم حاضر نبودن بهش اجازه بدن جواب سادهای پیدا کنه.
نگاهش برای لحظهای روی دستهای تهیونگ افتاد و بعد دوباره بالا اومد:
_ تو همیشه وقتی میترسی... اینقدر راحت از رفتن حرف میزنی؟
تهیونگ ابرویی بالا انداخت:
_ از رفتن تو نمیترسم. از چیزی میترسم که ممکنه به خاطر من سرت بیاد.
میا لبخند خیلی کمرنگی زد؛ اما تهِ اون لبخند چیزی شبیه دلخوری بود:
_ عجیبه...
_ چی؟
_ اینکه برای اولین بار داری بهم حق انتخاب میدی، ولی همزمان داری از قبل راه رفتنم رو هم برام آماده میکنی!
تهیونگ ساکت شد.
میا نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازش گرفت:
_ انگار خودت تصمیم گرفتی اگه بمونم، باید از همهچیز بترسم... و اگه برم، باید قبول کنم که دوستم داشتی.
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آروم جواب داد:
_ چون هر دوش ممکنه حقیقت داشته باشه.
میا دوباره نگاهش کرد:
_ و اگه بمونم؟
نگاه تهیونگ برای اولین بار کمی لرزید:
_ اونوقت من تمام تلاشم رو میکنم که پشیمونت نکنم.
سکوت کوتاهی بینشون نشست.
میا کمی نزدیکش شد، روی نوک پا ایستاد و آروم نوک بینی تهیونگ رو نرم بوسید و لبخند زیبایی زد:
_ منم دوست دارم!
_ او..اوه یهویی بود!
تهیونگ یه آنی هول شده با کمی تعجب محکم تر بازو های دختر رو فشرد، نه اینکه دردش بیاد، بیشتر شبیه اطمینان بود:
_ خب من زیاد تو حرف زدن خوب نیستم...
حرفش رو نصفه گذاشت و با خیره شدنش به لب های سرخ دختر با صدای بمی زمزمه کرد:
_ اما توی عمل نشون دادن بهترینم!
و با اتمام این جمله اش بدون توجه به چشمای گرد شدهی دختر لباش رو به نرمی روی لباش گذاشت و چند ثانیه بی حرکت موند..چشمای هر دو آهسته بسته شد و تهیونگ با ملایمت شروع به حرکت دادن لباش کرد.
قلب هر دو آنقدر تند توی قفسهی سینهشون بیقراری میکرد که انگار خودشون هم صدای ضربانش رو میشنیدن. نفسهای کوتاهشون با هیجان درهم میآمیخت و گرمای عجیبی تمام وجودشون رو گرفته بود؛ حسی تازه و ناشناخته که هیچکدوم نمیدونستن باهاش چیکار کنن.
بوسه شون کم کم عمیق تر شد، لب های تهیونگ مک محکمی از لب پایینی دختر میگرفت و تاج لبش رو با کمی خشونت می مکید، میا گیج شده از بی تجربیش توی زمینه بوسیدن فقط سعی میکرد حرکات تهیونگ رو تقلید کنه و لب هاش رو حرکت بده.
زبون تهیونگ همچون سرکش شده ها میخواست وارد دهن میا بشه، دو ضربهی آرومی با نوک زبونش به دندون های چفت شدهی دختر زد که میا با فهمیدنش آهسته لباش رو بیشتر فاصله داد و زبون تهیونگ شروع به کنکاشی داخل دهنش کرد و گاهی با زبون دختر درگیر بود.
میا حس تنگی نفس و ضربان قلبی که کل اتاق رو پر کرده بود خواست عقب بکشه، اما با بالا اومدن دست تهیونگ و قرار دادنش پشت گردنش این اجازه رو نداد و چنگی به موهای نرم دختر زد و بیشتر بدنش رو بهش فشرد.
کم کم عقب عقب رفتن که پای میا به گوشهی تخت خورد و به پشت روی تخت افتاد و تهیونگ حالا حالت خیمه زده روش یک آرنجش رو روی یه طرف میا روی تخت تکیه گاه کرد و با محکم مکیدن زبونش سرش رو بالاخره عقب داد و لب هاشون با صدای خیس و تقریبا بلندی از هم جدا شدن.
بزاق دهنشون روی لب هاشون نازک کش اومد و شاهد نفس نفس زدن های اون دو عاشق شد:
_ خیلی خوشگلی.
میا گونه سرخ شده کمی بیشتر سرش رو روی تخت فشرد و لب پایینش رو داخل دهنش برد و لبخند خجلی زد:
_ تو هم...خیلی جذابی!
تهیونگ خندهی شیرینی کرد و بوسهی نرم و عمیقی روی پیشونی دختر زد.
سرش رو دوباره پایین برد و سطحی لب دختر رو بوسید و با عقب کشیدن سرش به چشماش خیره شد:
_ باهام چیکار داری میکنی قاصدک؟
ادامه دارد...
شرط: لایک ۸۰ کامنت ۳۰
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
انگار تمام کلماتی که شنیده بود، یکییکی توی ذهنش میچرخیدن و هیچکدوم حاضر نبودن بهش اجازه بدن جواب سادهای پیدا کنه.
نگاهش برای لحظهای روی دستهای تهیونگ افتاد و بعد دوباره بالا اومد:
_ تو همیشه وقتی میترسی... اینقدر راحت از رفتن حرف میزنی؟
تهیونگ ابرویی بالا انداخت:
_ از رفتن تو نمیترسم. از چیزی میترسم که ممکنه به خاطر من سرت بیاد.
میا لبخند خیلی کمرنگی زد؛ اما تهِ اون لبخند چیزی شبیه دلخوری بود:
_ عجیبه...
_ چی؟
_ اینکه برای اولین بار داری بهم حق انتخاب میدی، ولی همزمان داری از قبل راه رفتنم رو هم برام آماده میکنی!
تهیونگ ساکت شد.
میا نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازش گرفت:
_ انگار خودت تصمیم گرفتی اگه بمونم، باید از همهچیز بترسم... و اگه برم، باید قبول کنم که دوستم داشتی.
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آروم جواب داد:
_ چون هر دوش ممکنه حقیقت داشته باشه.
میا دوباره نگاهش کرد:
_ و اگه بمونم؟
نگاه تهیونگ برای اولین بار کمی لرزید:
_ اونوقت من تمام تلاشم رو میکنم که پشیمونت نکنم.
سکوت کوتاهی بینشون نشست.
میا کمی نزدیکش شد، روی نوک پا ایستاد و آروم نوک بینی تهیونگ رو نرم بوسید و لبخند زیبایی زد:
_ منم دوست دارم!
_ او..اوه یهویی بود!
تهیونگ یه آنی هول شده با کمی تعجب محکم تر بازو های دختر رو فشرد، نه اینکه دردش بیاد، بیشتر شبیه اطمینان بود:
_ خب من زیاد تو حرف زدن خوب نیستم...
حرفش رو نصفه گذاشت و با خیره شدنش به لب های سرخ دختر با صدای بمی زمزمه کرد:
_ اما توی عمل نشون دادن بهترینم!
و با اتمام این جمله اش بدون توجه به چشمای گرد شدهی دختر لباش رو به نرمی روی لباش گذاشت و چند ثانیه بی حرکت موند..چشمای هر دو آهسته بسته شد و تهیونگ با ملایمت شروع به حرکت دادن لباش کرد.
قلب هر دو آنقدر تند توی قفسهی سینهشون بیقراری میکرد که انگار خودشون هم صدای ضربانش رو میشنیدن. نفسهای کوتاهشون با هیجان درهم میآمیخت و گرمای عجیبی تمام وجودشون رو گرفته بود؛ حسی تازه و ناشناخته که هیچکدوم نمیدونستن باهاش چیکار کنن.
بوسه شون کم کم عمیق تر شد، لب های تهیونگ مک محکمی از لب پایینی دختر میگرفت و تاج لبش رو با کمی خشونت می مکید، میا گیج شده از بی تجربیش توی زمینه بوسیدن فقط سعی میکرد حرکات تهیونگ رو تقلید کنه و لب هاش رو حرکت بده.
زبون تهیونگ همچون سرکش شده ها میخواست وارد دهن میا بشه، دو ضربهی آرومی با نوک زبونش به دندون های چفت شدهی دختر زد که میا با فهمیدنش آهسته لباش رو بیشتر فاصله داد و زبون تهیونگ شروع به کنکاشی داخل دهنش کرد و گاهی با زبون دختر درگیر بود.
میا حس تنگی نفس و ضربان قلبی که کل اتاق رو پر کرده بود خواست عقب بکشه، اما با بالا اومدن دست تهیونگ و قرار دادنش پشت گردنش این اجازه رو نداد و چنگی به موهای نرم دختر زد و بیشتر بدنش رو بهش فشرد.
کم کم عقب عقب رفتن که پای میا به گوشهی تخت خورد و به پشت روی تخت افتاد و تهیونگ حالا حالت خیمه زده روش یک آرنجش رو روی یه طرف میا روی تخت تکیه گاه کرد و با محکم مکیدن زبونش سرش رو بالاخره عقب داد و لب هاشون با صدای خیس و تقریبا بلندی از هم جدا شدن.
بزاق دهنشون روی لب هاشون نازک کش اومد و شاهد نفس نفس زدن های اون دو عاشق شد:
_ خیلی خوشگلی.
میا گونه سرخ شده کمی بیشتر سرش رو روی تخت فشرد و لب پایینش رو داخل دهنش برد و لبخند خجلی زد:
_ تو هم...خیلی جذابی!
تهیونگ خندهی شیرینی کرد و بوسهی نرم و عمیقی روی پیشونی دختر زد.
سرش رو دوباره پایین برد و سطحی لب دختر رو بوسید و با عقب کشیدن سرش به چشماش خیره شد:
_ باهام چیکار داری میکنی قاصدک؟
ادامه دارد...
شرط: لایک ۸۰ کامنت ۳۰
- ۲.۰k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط