✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۴
صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از خواب بیدار شد.
چشمهای خوابآلودش رو باز کرد و صفحهی گوشی رو نگاه کرد.
پیام از نامجون بود:
«بیداری؟»
لیا لبخند کوچیکی زد و جواب داد:
«الان دیگه آره.»
چند ثانیه بعد:
«پس آماده شو. امروز قراره اولین آرزوت رو برآورده کنم.»
لیا نشست روی تخت.
«کدوم آرزو؟»
«خودت میفهمی.»
لیا خندید.
«تو چرا اینقدر مرموز شدی؟»
«چون اگه بگم، دیگه سورپرایز نیست.»
لیا گوشی رو کنار گذاشت، اما لبخندش تا مدتها روی صورتش باقی موند.
با وجود اینکه هنوز رفتنش مثل سنگی روی قلبش سنگینی میکرد، همین که میدونست امروز نامجون رو میبینه، حالش کمی بهتر شده بود.
---
نیم ساعت بعد، لیا از خونه بیرون اومد.
نامجون اون طرف خیابون منتظرش بود.
همین که چشمش به لیا افتاد، لبخند زد.
ـ سلام.
لیا به سمتش رفت.
ـ سلام.
نامجون چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
ـ بهتر شدی؟
لیا فهمید منظورش حال دیشبشه.
ـ یه کم.
ـ فقط یه کم؟
ـ آره.
نامجون آهسته گفت:
ـ پس امروز باید بیشتر تلاش کنم.
لیا خندید.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه وقتی شب برمیگردی، دیگه اون قیافهی غمگین رو نداشته باشی.
لیا با لبخند نگاهش کرد.
ـ خیلی مطمئنی میتونی؟
نامجون گفت:
ـ امتحانش میکنیم.
---
چند دقیقه بعد، لیا متوجه شد دارن به سمت یک کتابفروشی قدیمی میرن.
با تعجب گفت:
ـ اینجا؟
نامجون لبخند زد.
ـ آره.
ـ چرا اینجا؟
ـ مگه همیشه نمیگفتی دوست داری یه روز کامل بیای اینجا و بدون عجله بین قفسهها بگردی؟
لیا چند ثانیه ساکت موند.
بعد با تعجب گفت:
ـ یادته؟
نامجون نگاهش کرد.
ـ همهش رو یادم میمونه.
ـ حتی اینو؟
ـ مخصوصاً اینو.
لیا لبخند زد.
ـ من فقط یه بار دربارهش حرف زده بودم.
نامجون شونه بالا انداخت.
ـ برای من همون یه بار کافی بود.
پارت ۴
صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از خواب بیدار شد.
چشمهای خوابآلودش رو باز کرد و صفحهی گوشی رو نگاه کرد.
پیام از نامجون بود:
«بیداری؟»
لیا لبخند کوچیکی زد و جواب داد:
«الان دیگه آره.»
چند ثانیه بعد:
«پس آماده شو. امروز قراره اولین آرزوت رو برآورده کنم.»
لیا نشست روی تخت.
«کدوم آرزو؟»
«خودت میفهمی.»
لیا خندید.
«تو چرا اینقدر مرموز شدی؟»
«چون اگه بگم، دیگه سورپرایز نیست.»
لیا گوشی رو کنار گذاشت، اما لبخندش تا مدتها روی صورتش باقی موند.
با وجود اینکه هنوز رفتنش مثل سنگی روی قلبش سنگینی میکرد، همین که میدونست امروز نامجون رو میبینه، حالش کمی بهتر شده بود.
---
نیم ساعت بعد، لیا از خونه بیرون اومد.
نامجون اون طرف خیابون منتظرش بود.
همین که چشمش به لیا افتاد، لبخند زد.
ـ سلام.
لیا به سمتش رفت.
ـ سلام.
نامجون چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
ـ بهتر شدی؟
لیا فهمید منظورش حال دیشبشه.
ـ یه کم.
ـ فقط یه کم؟
ـ آره.
نامجون آهسته گفت:
ـ پس امروز باید بیشتر تلاش کنم.
لیا خندید.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه وقتی شب برمیگردی، دیگه اون قیافهی غمگین رو نداشته باشی.
لیا با لبخند نگاهش کرد.
ـ خیلی مطمئنی میتونی؟
نامجون گفت:
ـ امتحانش میکنیم.
---
چند دقیقه بعد، لیا متوجه شد دارن به سمت یک کتابفروشی قدیمی میرن.
با تعجب گفت:
ـ اینجا؟
نامجون لبخند زد.
ـ آره.
ـ چرا اینجا؟
ـ مگه همیشه نمیگفتی دوست داری یه روز کامل بیای اینجا و بدون عجله بین قفسهها بگردی؟
لیا چند ثانیه ساکت موند.
بعد با تعجب گفت:
ـ یادته؟
نامجون نگاهش کرد.
ـ همهش رو یادم میمونه.
ـ حتی اینو؟
ـ مخصوصاً اینو.
لیا لبخند زد.
ـ من فقط یه بار دربارهش حرف زده بودم.
نامجون شونه بالا انداخت.
ـ برای من همون یه بار کافی بود.
- ۳۲۰
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط