LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ¹⁵

۱۱ جولای ۲۰۲۶
نور چراغ‌های شهر از پشت شیشه‌ی قدی دفتر، روی زمین منعکس شده بود. آخرین کارمندها هم شرکت را ترک کرده بودند و طبقه‌ی آخر، در سکوت فرو رفته بود. تهیونگ هنوز پشت میزش نشسته بود. پرونده‌ی روبه‌رویش از چند دقیقه قبل باز مانده بود اما حتی یک خط هم نخوانده بود ، ذهنش مدام به مراسم امروز برمی‌گشت ؛ به برخورد سینی ، به اتاق VIP ، و به همان نگاه‌هایی که هر بار بیشتر از قبل آرامشش را به هم می‌ریخت. آهی کشید و پرونده را بست.
تهیونگ: دیگه بسه...
زیر لب زمزمه کرد و دستی میان موهایش کشید . از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. شهر زیر پایش غرق نور بود اما نگاهش ناخودآگاه سمت خیابانی رفت که کافه‌ی کوچک آنجا قرار داشت. چند ثانیه فقط نگاه کرد و خیلی آرام چشم‌هایش را بست.
تهیونگ: دیگه اونجا نمی‌رم...هر بار که می‌بینمش... این خواب‌ها بدتر میشن
برای اولین بار، تصمیم گرفت از آن پسر فاصله بگیرد. شاید اگر دیگر او را نمی‌دید...همه‌چیز به حالت عادی برمی‌گشت

~~~~

تهیونگ با خستگی روی تخت دراز کشید. هنوز جمله‌ی آخر خودش داخل ذهنش می‌چرخید "دیگه نمی‌بینمش...". چشم‌هایش آرام بسته شدند. به خواب رفت .

صدای پرنده‌ها...آسمون آبی ، گل های رنگی توی باغچه و درختان گیلاس که شکوفه داده بودند ، نسیم آرامی که شاخه‌های درختان حیاط عمارت را تکان می‌داد. تهیونگ میان باغ بزرگ عمارت قدم می‌زد. همه‌چیز آرام بود. صدای خنده‌ای از دور آمد. ناخودآگاه برگشت. کنار حوض سنگی...همان خدمتکار ایستاده بود اما این بار...چهره‌اش واضح بود ، دیگر سایه‌ای روی صورتش نبود. موهای مشکی، چشم‌های درشت، لب های پر ، دندون های خرگوشی ، همان لبخند آرام . همان پسری بود که این روزها پشت پیشخوان کافه می‌ایستاد ، کونگکهیون...اسمی که توی خواب هاش صداش میزد . پسر با لبخند به طرفش آمد و در دستش سینی کوچکی بود که روی آن یک فنجان چای قرار داشت ، با احترام سرش را پایین آورد.
ــ ارباب...چای‌تون آماده‌ست
صورت زیبایش که در نور خورشید می‌درخشید هیچ فرقی با الهه ها نداشت ، چشمان گرد و معصومش مثل مروارید می‌درخشید و گرانبها تر از هر الماسی به نظر می‌رسید . صدایش...دقیقاً همان صدا بود ، همان صدایی که اون پسر باریستا داشت ؛ تهیونگ ماتش برده بود. این اولین باری بود که چهره‌ی او را بدون ابهام می‌دید. خواست چیزی بگوید...اما انگار کلمات را فراموش کرده بود . ناگهان مردی تقریبا مسن که احتمالا پدرش بود با عصبانیت به سمتشان آمد و ضربه ای به سینی زد و باعث شد سینی از دست کونگهیون بیوفته و ظرف های سفالی به هزاران تکه تبدیل بشن و چای همه جا پخش بشه . صدای شکستن لیوان در گوش تهیونگ بلند تر به نظر می‌رسید ، صدا در گوش هایش اکو شد و آنقدر بلند بود که احساس می‌کرد هر لحظه ممکنه کر بشه .

ناگهان با نفس‌های بریده از خواب پرید. تمام بدنش خیس عرق شده بود و ضربان قلبش انقدر تند شده بود که میتونست نبضش رو توی گوشاش بشنوه . دستش رو روی قلبش گذاشت و چند نفس عمیق کشید . این بار...دیگر فقط چند تصویر مبهم ندیده بود ؛ چهره‌ی آن خدمتکار را دیده بود ، واضح ، کاملاً واضح ، و اون چهره...دقیقاً متعلق به همون پسر تو کافه بود.
تهیونگ: این....غیرممکنه
زمزمه کرد

...

در همان لحظه...چند خیابان آن‌طرف‌تر...جونگکوک هم با وحشت از خواب پرید. نفسش بند آمده بود و دستش را روی قلبش گذاشت. سال‌ها بود همان کابوس را می‌دید...اما امشب فرق داشت. برای اولین بار...چند تصویر دیگر هم دیده بود.
باغی بزرگ...درختان شکوفه...و مردی که با لباس اشراف‌زاده روبه‌رویش ایستاده بود. این بار...چهره‌ی آن مرد هم واضح بود. دیگر فقط یک سایه نبود. همان مردی بود که چند روز پیش وارد کافه شده بود. همان مدیر شرکت سلین. جونگکوک با ناباوری به تاریکی اتاق خیره شد.
جونگکوک: این...غرممکنه
صدایش کمی می‌لرزید ، قلبش هنوز آرام نشده بود.


هر دو، در دو نقطه‌ی متفاوت شهر، بیدار بودند. هیچ‌کدام نمی‌دانست دیگری هم همین خواب را دیده است . و این....سرنوشت بود که یک قدم دیگر آن‌ها را به حقیقت نزدیک‌تر کرده بود.

...ادامه دارد

اینم یه پارت دیگه چون خیلی بیکار و مهربونم 😌🌚
دیدگاه ها (۱۴)

LOOKING FOR YOUPART : ¹⁶۱۲ جولای ۲۰۲۶ نور صبح داخل اتاق پخش ...

LOOKING FOR YOU PART : ¹⁴ تهیونگ روی صحنه ایستاده بود. نورا...

LOOKING FOR YOUPART : ¹³اما...قبل از اینکه روی زمین بیفتند، ...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 121✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط