پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
با ذوق سمت در رفتم و بازش کردم .
هوسوک رو دیدم که با قیافه ای خسته جلوی در وایساده
سمتش رفتم و محکم بغلش کردم
ا.ت : دلم خیلی برات تنگ شده بود هوپی
جیهوپ : منم همین طور عزیزم ( خسته )
از بغلش دراومدم و بازوش رو گرفتم و به داخل خونه هدایتش کردم
دلم میخواست از همین لحظه باهاش صحبت کنم پس بدون فکر کردن به چیزی شروع به حرف زدن کردم
ا.ت : وای هوسوک نمیدونی داخل این مدت چیا شد ، هفته ی قبل با یوجین رفته بودم بیرون و
جیهوپ شروع به حرف زدن کرد و باعث شد حرفم قطع بشه
جیهوپ : ا.ت الان واقعا خستم و تحمل شنیدن حرفات که این مدت چکارا کردی رو ندارم و مهم هم نیست که چکارا کردی
با شنیدن حرفش انگار تیری داخل قلبم فرو رفت و باعث شد که بازوش رو ول کنم
ا.ت : خ خب باشه
جیهوپ : من میرم بخوابم
ا.ت : شام درست کردم !
وسط راه متوقف شد و برگشت سمتم
جیهوپ : ا.ت من توی راه شام خوردم ، فقط لطفاً این قدر حرف نزن و بزار برم بخوابم
حرفش مثل سیلی بود که داخل گوشم فرود اومد
بدون منتظر موندن برای جوابم به سمت پله ها رفت و وارد اتاقش شد
چند لحظه همونجا وایسادم
انگار درست نفهمیده بودم که چی شده و چیا بهم گفته
تمام ذوقم کور شده بود
امشب اصلا جوری که میخواستم نشد
ناراحت و غمگین بودم
تمام تلاشی که کرده بودم بی هدف بود
اون حتی بدون دیدن شامی که واسش درست کرده بودم بی رحمانه قلبم رو شکوند
چند قدم برداشتم و سمت میزی رفتم که چیده بودمش
بدون هیچ ذوقی به میز خیره شدم و لبخند غمگینی زدم
ا.ت : خب شاید هم راست گفته باشه ، حرفام و کارام مهم نیست
سمت اتاقم رفتم ، اتاق مشترکمون نه ، اتاق خودم
کفش های پاشنه بلندم رو درآوردم و گوشه ای اتاق پرتاب کردم
اینقدر ذهنم آشفته و ناراحت بود که بدون عوض کردن لباسم یا حتی پاک کردن آرایشم روی تخت دراز کشیدم
سعی میکردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد
به رفتار های امشب جیهوپ فکر میکردم
چرا اونطوری زد تو ذوقم ؟
من هیچ ارزشی براش نداشتم ؟
از دستش خیلی ناراحت بودم
فکر میکردم بعد از دیدنم بغلم کنه یا اینکه بشینیم پیش هم و شام بخوریم ولی هیچ چیز اونطور که من میخواستم نشد
یعنی فکر نمیکردم که اصلا همچین رفتاری نشون بده
حتی نپرسید که حالم خوبه یا نه
سرم درد گرفته بود
خب قطعا هر کسی جای من بود ناراحت و آشفته میشد
چشمام رو بسته بودم و سعی میکردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد
آخر سر با کلافگی از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم
رفتم سمت آشپزخونه
کابینت ها رو گشتم و تونستم مسکنی پیدا کنم و بخورم
قرص ملاتونین رو هم برداشتم و با آب قورت دادم
( قرص ملاتونین برای خوابیدن بهتر کمک میکنه ، یه جورایی خواب آوره و کسایی که نمیتونن درست بخوابن میخورن )
دوباره به اتاقم برگشتم و با هر جور دردسری که بود سعی کردم بخوابم
ادامه دارد ...
ویو ا.ت
با ذوق سمت در رفتم و بازش کردم .
هوسوک رو دیدم که با قیافه ای خسته جلوی در وایساده
سمتش رفتم و محکم بغلش کردم
ا.ت : دلم خیلی برات تنگ شده بود هوپی
جیهوپ : منم همین طور عزیزم ( خسته )
از بغلش دراومدم و بازوش رو گرفتم و به داخل خونه هدایتش کردم
دلم میخواست از همین لحظه باهاش صحبت کنم پس بدون فکر کردن به چیزی شروع به حرف زدن کردم
ا.ت : وای هوسوک نمیدونی داخل این مدت چیا شد ، هفته ی قبل با یوجین رفته بودم بیرون و
جیهوپ شروع به حرف زدن کرد و باعث شد حرفم قطع بشه
جیهوپ : ا.ت الان واقعا خستم و تحمل شنیدن حرفات که این مدت چکارا کردی رو ندارم و مهم هم نیست که چکارا کردی
با شنیدن حرفش انگار تیری داخل قلبم فرو رفت و باعث شد که بازوش رو ول کنم
ا.ت : خ خب باشه
جیهوپ : من میرم بخوابم
ا.ت : شام درست کردم !
وسط راه متوقف شد و برگشت سمتم
جیهوپ : ا.ت من توی راه شام خوردم ، فقط لطفاً این قدر حرف نزن و بزار برم بخوابم
حرفش مثل سیلی بود که داخل گوشم فرود اومد
بدون منتظر موندن برای جوابم به سمت پله ها رفت و وارد اتاقش شد
چند لحظه همونجا وایسادم
انگار درست نفهمیده بودم که چی شده و چیا بهم گفته
تمام ذوقم کور شده بود
امشب اصلا جوری که میخواستم نشد
ناراحت و غمگین بودم
تمام تلاشی که کرده بودم بی هدف بود
اون حتی بدون دیدن شامی که واسش درست کرده بودم بی رحمانه قلبم رو شکوند
چند قدم برداشتم و سمت میزی رفتم که چیده بودمش
بدون هیچ ذوقی به میز خیره شدم و لبخند غمگینی زدم
ا.ت : خب شاید هم راست گفته باشه ، حرفام و کارام مهم نیست
سمت اتاقم رفتم ، اتاق مشترکمون نه ، اتاق خودم
کفش های پاشنه بلندم رو درآوردم و گوشه ای اتاق پرتاب کردم
اینقدر ذهنم آشفته و ناراحت بود که بدون عوض کردن لباسم یا حتی پاک کردن آرایشم روی تخت دراز کشیدم
سعی میکردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد
به رفتار های امشب جیهوپ فکر میکردم
چرا اونطوری زد تو ذوقم ؟
من هیچ ارزشی براش نداشتم ؟
از دستش خیلی ناراحت بودم
فکر میکردم بعد از دیدنم بغلم کنه یا اینکه بشینیم پیش هم و شام بخوریم ولی هیچ چیز اونطور که من میخواستم نشد
یعنی فکر نمیکردم که اصلا همچین رفتاری نشون بده
حتی نپرسید که حالم خوبه یا نه
سرم درد گرفته بود
خب قطعا هر کسی جای من بود ناراحت و آشفته میشد
چشمام رو بسته بودم و سعی میکردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد
آخر سر با کلافگی از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم
رفتم سمت آشپزخونه
کابینت ها رو گشتم و تونستم مسکنی پیدا کنم و بخورم
قرص ملاتونین رو هم برداشتم و با آب قورت دادم
( قرص ملاتونین برای خوابیدن بهتر کمک میکنه ، یه جورایی خواب آوره و کسایی که نمیتونن درست بخوابن میخورن )
دوباره به اتاقم برگشتم و با هر جور دردسری که بود سعی کردم بخوابم
ادامه دارد ...
- ۱۹.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط