از تو، نمی توان چیزی نگفت!

از تو، نمی توان چیزی نگفت!

تو، در رگ این شعر، جاری هستی ...!

در حصار کلمات، اسیر شده ای...

در هجای کلمات ، جا مانده ای ...

در پی این واژه ها،

به خواب رفته ای!

تو؛ تنها سر پناه شعرهای منی ...!

نهفته ای ...

و کسی نمی‌تواند، تو را،

ببیند و از من دور کند!

جهان،

با تو، شعر بلندی ست برای من ،

که هرگز،

به انتها نمی رسد و نخواهد رسید!!


دیدگاه ها (۳)

🌷معلم شهید🌷آن‌ها نرفتند؛فقط از هیاهوی خاک، به آرامش افلاک کو...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت دوم :دقت شود که تأکید دارد فراگیر...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

پارت دوم | یک سقف، دو دشمندرِ عمارت با صدای بلندی پشت سرشان ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

dark life = 21

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

نصف عمرم؟...چرا فقط نصفش،پرنسس؟چرا کُلِش رو نمیخوای؟...نور م...

«خدا؛ رفیقِ بی‌حَد» | منشورِ قدرتِ بهرام محمدی۱۵. خدا در لحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط