رمان شازده کوچولو

رمان شازده کوچولو

پارت ۳۱

ارسلان: چشامو باز کردن و به دختر کوچولوی روبه روم که از ترس میلرزید تو تاریکی بهش خیره شدم و با صدای خش داری گفتم چیشده

دیانا: با بغض لب زدم ارباب من من م

ارسلان: چیشده

دیانا: میترسم

ارسلان: از چی میترسی

دیانا: به سک سکه افتادم ارباب صدای گرگ میاد رعد و برق

ارسلان: قفسه ی سینش به شدت بالا پایین میشد دلم براش رفتم

دیانا: از ترس داشتن سکته میکردم که ارباب با حرکتش منو شوکه کرد

ارسلان: محکم تو بغلم گرفتمش

نویسنده: اوخی صحنه رمانتیک شد

دیانا: ارباب

ارسلان :جان بگیر بخواب

دیانا: تو بغلش کمی آرامش گرفتم

... فردا صبح ...
دیدگاه ها (۱)

رمان شازده کوچولو پارت ۳۲... فردا صبح ...دیانا: از خواب بیدا...

رمان شازده کوچولو پارت ۳۴و۳۵ ارسلان: همش چشمشو ازم میدزدید ...

رمان شازده کوچولو پارت ۳۰ارسلان: اوهوم دیانا: خیلی خوشگل بود...

رمان شازده کوچولو پارت ۲۹ارسلان: به کریم گفتم اسب و از اسطبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط