روی چمن دراز کشیده بودم و با دست موی سر ِ زمین را که تاز

روی چمن دراز کشیده بودم و با دست موی سر ِ زمین را که تازه سبز شده و جوانه زده بود ، نوازش میکردم .
به آسمان بالای سرم نگاه کردم ، صاف و یکدست بود و هر از گاهی ابر های سفید کوچکی به سادگی اش تجلی میدادند .
نفس عمیقی کشیدم و بوی خوب و هوای تازه را درون ریه ام حبس کردم و بعد از چند ثانیه همه ی هوا را به بیرون فرستادم . آنقدر غرق لذت بودم که متوجه گذر زمان نشدم .
به سمت راست دراز کشیدم و با نوک انگشت ، چمن را نوازش کردم و بعد به مورچه های کوچکی که درحال حرکت بودند چشم دوختم ، چشمانم را بستم تا از این آرامش نهایت لذت را ببرم .
کم کم چشمانم سنگین شدند و طلب خواب کردند که صدای شلیکی مهیب از نزدیکی ام ، خواب را از چشمان خسته ام فراری داد .
همه پرندگان و موجودات از ترس نجات جانشان به هر سویی فرار میکردند اما....
ولی من ماندم !
به امید شلیکی دیگر ؛
اما افسوس که شکارچی ،
خود را کشته بود .
_چهارم‌خرداد‌چهارصدوپنج
_آیسان
دیدگاه ها (۱)

بفرمایید دوست عزیز این هم درخواستی شما

نوشتن من کماکان ادامه داره ، چون این تنها راه حرف زدن بدون ش...

part²بعد از اتمام صبحانه میریا راه اوفتاد سمت اتاقش چون به خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط