تُو

تُو
می‌توانی تلخی‌هایِ چای
قهوه و شراب را بنوشی

می‌‌دانی برایِ چه؟
چرا که دختری چون من
قند رویِ میز زندگی توست
دیدگاه ها (۱)

إشْتَقْتُ إلیکَفعلِّمْنِی أنْ لاأشتاقعلِّمْنِی کیفَ أقُصُّ ج...

چهره‌ خاموش اما در تن‌اش جز زبان هیچ نیست

حزين لدرجة أنه لا يوجد بهجة ؛ هدا الوقت يمضي عنك هدا ولا يمر...

رأیتُ الحُزنَ مثل طائرٍملتصقٍ على صفحةِ السماء لایُرفرفُ بعی...

بیاد خاطره های، تو چای می نوشمتمام تلخی دنیا، درون چای من اس...

دلم یک استکان چای و دو حبه قند

زخمی اگر بر قلب بنشیند تو نه می‌توانی زخم را از قلبت وابکنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط