✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۶

عصر، وقتی از کتاب‌فروشی بیرون اومدن، چند کیسه‌ی بزرگ پر از کتاب دست لیا بود.

نامجون بیشتر کیسه‌ها رو ازش گرفت.

لیا به کیسه‌ها نگاه کرد و گفت:

ـ من چطوری این همه کتاب رو با خودم ببرم؟

نامجون گفت:

ـ قرار نیست با خودت ببری.

لیا با تعجب نگاهش کرد.

ـ پس چی؟

ـ وقتی رفتی، آدرس محل اقامتت رو بهم می‌دی. من کتاب‌ها رو برات می‌فرستم.

ـ نامجون، لازم نیست.

ـ می‌دونم.

ـ پس چرا می‌خوای این کارو بکنی؟

نامجون چند لحظه به کتاب‌ها نگاه کرد.

ـ چون نمی‌خوام همه‌چیز رو بذاری و بری.

لیا ساکت شد.

نامجون ادامه داد:

ـ وقتی رسیدی، شاید روزهای اول سخت باشه. شاید دلت برای اینجا تنگ بشه.

بعد یکی از کتاب‌ها رو از داخل کیسه بیرون آورد.

ـ اون موقع اینا می‌رسن دستت.

لبخند کوچیکی زد.

ـ و هر کدومشون یه خاطره از این پنج روز دارن.

لیا چشم‌هاش پر از اشک شد.

ـ تو چرا این‌قدر به همه‌چیز فکر می‌کنی؟

نامجون آروم جواب داد:

ـ چون من به تو فکر می‌کنم.

لیا چیزی نگفت.

فقط دستش رو گرفت.
دیدگاه ها (۶)

بانو فالو شه فیکاش 🛐🛐🛐https://wisgoon.com/luna.fake

✈️ چند روز بیشترپارت ۵ چند ساعت بعد، لیا هنوز بین قفسه‌ها می...

✈️ چند روز بیشترپارت ۴ صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲ لیا تمام بعدازظهر رو با گوشی توی دستش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط