loveingorhateing
#loveing_or_hateing
#Part45
#پارت_آخر
پرستار در زد و با نوزادی وارد اتاق شد
پرستار:"آقای جئون ایشون دختر شمان"
پرستار از اتاق خارج شد(میموندی حالا)
کوک دختر خود را در آغوش کشید
کوک:"یعنی من....واقعا پدر شدم؟!"
ا.ت اشک شوق ریخت و با همان اشک ها گفت
ا.ت:"هنوزم باورت نمیشه نه؟"
ا.ت:"تهیونگ اون محو دخترش شده منو فراموش کرده بیا کمک کن بشینم دخترم رو بغل کنم"
ا.ت با کمک تهیونگ نشست و کوک دخترشان را به آغوش ا.ت سپرد
ا.ت:"دخترم چه خوشگله!واقعا بهت حق میدم که منو فراموش کردی و محو دخترمون شدی!"
کوک:"باشه بابا باشه استراحت کن فردا بچتو با دقت آنالیز میکنی"
ا.ت:"چقد ک/ص میگی،آخيش خیلی وقت بود فحش نداده بودم"
کوک بچه را از بغل ا.ت گرفت و به دخترش نگاه کرد
همه آن دختر را دوست داشتند،تقریبا عاشقش شده بودند
فلش بک به فردا*
کوک:"ا.ت توروخدا بزار با ویلچر ببرمت خونه"
ا.ت غر زنان گفت
ا.ت:"نوموخوام خودم وقتی پا دارم و میتونم راه برم چ.."
کوک حرف او را قطع نکرد بلکه دست چپش را زیر پای ا.ت و دست راستش را روی کمر ا.ت گذاشت و او را در آغوش کشید (همون براید استایل بغل کردن خودمون)
کوک:"ا.ت به تو شلیک شده نمیتونی همین جوری واسه خودت ول بچرخی،تو باید استراحت کنی"
ا.ت حرفی نزد چون میدانست حق با کوک است
ا.ت:"راستی نامجون کجاس؟ دیروز اصلا نتونستم متوجه بشم که اون اینجاس یا نه "
تهیونگ میخواست جواب سؤالش را بدهد که جین به جای او پاسخ داد
جین:"رفته بود از خونه یچی ورداره اما انگار رفته بچه بزایه"
جین آدم شوخطبعی بود ولی این حرفش یکم باعث نگرانی بقیه شد
تهیونگ به نامجون زنگ زد بعد از احوالپرسی،از او پرسید که چه زمانی می آید و او پاسخ داد تا دقیقه میرسد
ا.ت:"دلم برا نامجون تنگ شده میشه یکم دیگه بمونیم تا من ببینمش؟"
همه گفتند حتما!
کوک او را روی صندلی گذاشت
کوک:"من میرم پول بیمارستان رو پرداخت کنم"
ا.ت:"باشه باشه برو ولی زود بیا"
کوک چشمی گفت و از آنجا دور شد
بعد از چند دقیقه نامجون آمد
بدون هیچ سلامی ا.ت را در آغوش کشید
نامجون:"ا.ت عزیزم خوبی؟بهتری؟"
ا.ت:"آره اره خوبم خوبم تو خوبی بچه؟"
نامجون:"تو خوب باشی منم خوبم"
کوک آمد و نامجون با همه احوالپرسی کرد
وقتی به جین رسید
جین او را به سمت خود کشید و دم در گوشش گفت سارا رو کشتی
نامجون هم پاسخ داد دنیا رو روی سرش خراب کردم
جین:"داش خودمی"
نامجون:"فداتم"
نامجون رو به ا.ت گفت
نامجون:"ا.ت بچه کو؟"
ا.ت:"کور بچه بغل آیانه"
نامجون پیش آیان رفت و خواهر زاده اش را از او گرفت
نامجون:"این دختر چقد خوشگله!ا.ت مطمئنی این بچهی توعه؟"
ا.ت:"نامی میام اونجا یه جوری میکنمت که تا دو هفته نتونی راه بری"
نامجون:"باشه باباااا"
آنها راهی عمارت شدند
و فهمیدند که نامجون به خانهاش نرفته بود
رفته بود سارا رو به قتل برسونه
همه چیز به خوبی پیش رفت و همه آنها هر روز خوشحال تر از دیروز بودند
جئون اِما
فرشته نجات آنها بود
تهکوک مافیا بودن را کنار گذاشتند و یک رستوران بزرگ افتتاح کردند
و در آخر
کیم ا.ت جئون جونگکوک و جئون اِما
تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند
The end
نویسنده:#اد_یونگی
#Part45
#پارت_آخر
پرستار در زد و با نوزادی وارد اتاق شد
پرستار:"آقای جئون ایشون دختر شمان"
پرستار از اتاق خارج شد(میموندی حالا)
کوک دختر خود را در آغوش کشید
کوک:"یعنی من....واقعا پدر شدم؟!"
ا.ت اشک شوق ریخت و با همان اشک ها گفت
ا.ت:"هنوزم باورت نمیشه نه؟"
ا.ت:"تهیونگ اون محو دخترش شده منو فراموش کرده بیا کمک کن بشینم دخترم رو بغل کنم"
ا.ت با کمک تهیونگ نشست و کوک دخترشان را به آغوش ا.ت سپرد
ا.ت:"دخترم چه خوشگله!واقعا بهت حق میدم که منو فراموش کردی و محو دخترمون شدی!"
کوک:"باشه بابا باشه استراحت کن فردا بچتو با دقت آنالیز میکنی"
ا.ت:"چقد ک/ص میگی،آخيش خیلی وقت بود فحش نداده بودم"
کوک بچه را از بغل ا.ت گرفت و به دخترش نگاه کرد
همه آن دختر را دوست داشتند،تقریبا عاشقش شده بودند
فلش بک به فردا*
کوک:"ا.ت توروخدا بزار با ویلچر ببرمت خونه"
ا.ت غر زنان گفت
ا.ت:"نوموخوام خودم وقتی پا دارم و میتونم راه برم چ.."
کوک حرف او را قطع نکرد بلکه دست چپش را زیر پای ا.ت و دست راستش را روی کمر ا.ت گذاشت و او را در آغوش کشید (همون براید استایل بغل کردن خودمون)
کوک:"ا.ت به تو شلیک شده نمیتونی همین جوری واسه خودت ول بچرخی،تو باید استراحت کنی"
ا.ت حرفی نزد چون میدانست حق با کوک است
ا.ت:"راستی نامجون کجاس؟ دیروز اصلا نتونستم متوجه بشم که اون اینجاس یا نه "
تهیونگ میخواست جواب سؤالش را بدهد که جین به جای او پاسخ داد
جین:"رفته بود از خونه یچی ورداره اما انگار رفته بچه بزایه"
جین آدم شوخطبعی بود ولی این حرفش یکم باعث نگرانی بقیه شد
تهیونگ به نامجون زنگ زد بعد از احوالپرسی،از او پرسید که چه زمانی می آید و او پاسخ داد تا دقیقه میرسد
ا.ت:"دلم برا نامجون تنگ شده میشه یکم دیگه بمونیم تا من ببینمش؟"
همه گفتند حتما!
کوک او را روی صندلی گذاشت
کوک:"من میرم پول بیمارستان رو پرداخت کنم"
ا.ت:"باشه باشه برو ولی زود بیا"
کوک چشمی گفت و از آنجا دور شد
بعد از چند دقیقه نامجون آمد
بدون هیچ سلامی ا.ت را در آغوش کشید
نامجون:"ا.ت عزیزم خوبی؟بهتری؟"
ا.ت:"آره اره خوبم خوبم تو خوبی بچه؟"
نامجون:"تو خوب باشی منم خوبم"
کوک آمد و نامجون با همه احوالپرسی کرد
وقتی به جین رسید
جین او را به سمت خود کشید و دم در گوشش گفت سارا رو کشتی
نامجون هم پاسخ داد دنیا رو روی سرش خراب کردم
جین:"داش خودمی"
نامجون:"فداتم"
نامجون رو به ا.ت گفت
نامجون:"ا.ت بچه کو؟"
ا.ت:"کور بچه بغل آیانه"
نامجون پیش آیان رفت و خواهر زاده اش را از او گرفت
نامجون:"این دختر چقد خوشگله!ا.ت مطمئنی این بچهی توعه؟"
ا.ت:"نامی میام اونجا یه جوری میکنمت که تا دو هفته نتونی راه بری"
نامجون:"باشه باباااا"
آنها راهی عمارت شدند
و فهمیدند که نامجون به خانهاش نرفته بود
رفته بود سارا رو به قتل برسونه
همه چیز به خوبی پیش رفت و همه آنها هر روز خوشحال تر از دیروز بودند
جئون اِما
فرشته نجات آنها بود
تهکوک مافیا بودن را کنار گذاشتند و یک رستوران بزرگ افتتاح کردند
و در آخر
کیم ا.ت جئون جونگکوک و جئون اِما
تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند
The end
نویسنده:#اد_یونگی
- ۳.۸k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط