با نور خورشید که به صورتش میخورد از خواب بیدار شد به چهره ی ...

𝐏𝟔


با نور خورشید که به صورتش میخورد از خواب بیدار شد. به چهره ی زیبای مرد کنارش خیره شده بود. آروم از جاش بلند شد و به آشپزخونه رفت و شروع با آماده کردن صبحانه کرد. بعد از آماده شدن صبحانه به طبقه ی بالا رفت و آروم گونه ی تهیونگ و بوسید و با صدای لطیفش گفت : عزیزم صبحانه رو آماده کردم. بیا صبحانه بخوریم.
تهیونگ لبخندی زد و با خواب آلودگی گفت: پس امروز تو صبحانه درست کردی؟
دخترو کشید و انداخت تو بغلش : فک کنم فهمیده بودی که ددی چقدر دست پختتو دوست داره.
_ بیا دیگه الان سرد میشه ها.
+ باشه الان میام.
با هم به پایین رفتن و شروع به خوردن صبحانه کردن.
+ میخوای امروز بریم بیرون؟
_ فکر خوبیه. کجا بریم؟
+ یه پاساژی هست تو شهر که میگن خیلی باحاله. میخوای بریم اونجا؟
_ پاساژ جدید؟ باید جالب باشه.
تهیونگ که منظور دخترو فهمیده بود لبخندی از رضایت زد و فنجان قهوشو به دست گرفت.........

خب طبق قولم براتون گذاشتم.
لایک یادتون نره 💖
خیلی دوستون دارم بایی ❤❤
دیدگاه ها (۸)

𝐏𝟕+ آماده ای بریم عزیزم؟ _ آره الان میام پایین. دختر آروم آ...

𝐏𝟖_ وایی این بزرگترین پاساژیه که تاحالا دیدم. + آره. امروز ق...

𝐩𝟏در کتابخانه رو آروم باز کرد. فضای گرم کتابخانه، نور زرد لا...

دارم نمیتونم 🥵🥵

۱6بورام بیدار شدم تو بغل کوک بودم داشتم نگاهش میکردم واقعا ب...

فیک تهکوک پارت یک، پارت دو هم بزارم؟

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷¹تهیونگ با صدایی که پراز خشم اعصبانیت بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط