پارت یازدهم
پارت یازدهم
تو همینطور که با عصبانیت و قدمهای بلند داشتی میرفتی سمت آسانسور، حسابی زیر لب با خودت کلکل میکردی: «اصلاً به اون چه مربوطه؟ لیدر گروه باشه که باشه، مگه بازجوئه؟ انگار من باید بابت زندگی شخصی خودم بهش پس بدم!»
دکمه آسانسور رو با حرص فشاری دادی و منتظر موندی. همین که درِ آسانسور باز شد و خواستی بری تو، صدای قدمهای سریع و نفسنفس زدنِ یکی تو راهرو پیچید.
«وایسا! صبرا کن... تورو خدا وایسا!»
برگشتی و دیدی نامجون با اون هیکل بلندش داره بدوبدو میاد سمتت. حوله دور گردنش نیمهکاره آویزون بود، موهاش به خاطر دویدن بهم ریخته بود و نفسنفس میزد. قبل از اینکه درهای آسانسور بسته بشن، دستشو گذاشت بین در و پرید داخل.
درها بسته شد و تو و نامجون تو فضای کوچیک آسانسور تنها شدید.
تو بلافاصله روتو کردی اونطرف، دستبهسینه شدی و با اخم زل زدی به شماره طبقات که داشت تغییر میکرد.
نامجون که هنوز نفسش بالا نمیاومد، دستشو کشید پشت گردنش. خجالت و شرمندگی از تمام هیکلش میبارید. رد سرخی دوباره تا ته گوشاش بالا رفته بود و رسماً نمیدونست چطوری باید کلمات رو کنار هم بچینه.
«امم... خانم منیجر؟... یعنی... میشه یک لحظه گوش کنی؟»
تو هیچی نگفتی و فقط با بیمحلی تمام به روبرو نگاه کردی.
نامجون کلافه آهی کشید و یه قدم اومد نزدیکتر. لحنِ مستبدانه و سرد چند دقیقه پیشش کلاً غیب شده بود و جاشو داده بود به همون لحن آروم، متواضع و دستپاچهای که موقع خرابکاریهاش داشت:
«ببین... من... من رسماً یه احمق به تمام معناام! واقعاً متأسفم. اصلاً نمیدونم چرا اونطوری حرف زدم. اصلاً به من هیچ ارتباطی نداشت که اون آقا کیه یا با کی رفتوآمد میکنی... یعنی... منظورم اینه که من حق نداشتم اونطوری بازخواستت کنم و حالت محاکمه به خودم بگیرم.»
دستاشو آورد بالا و با کلافگی تو هوا تکون داد، انگار داشت با خودش کلکل میکرد:
«من فقط... وقتی دیدم اونقدر باهاش صمیمی هستی و... خب... موهاتو زد پشت گوشت... یکدفعه کلاً کنترلم رو از دست دادم. مغزم قفل کرد! یعنی اصلاً فکر نکردم که ممکن داداشت باشه یا یه نسبت نزدیکی داشته باشه... فقط... فقط حسودی کردم! همین!»
کلمه **«حسودی کردم»** که از دهنش پرید بیرون، خودشم جا خورد! یهو دهنش نیمهباز موند و چشماش از حدقه زد بیرون. باورش نمیشد که بالاخره این حرف رو جلوت زده.
تو هم با شنیدن این حرف، ناخودآگاه سرتو چرخوندی و با تعجب زل زدی بهش.
تو همینطور که با عصبانیت و قدمهای بلند داشتی میرفتی سمت آسانسور، حسابی زیر لب با خودت کلکل میکردی: «اصلاً به اون چه مربوطه؟ لیدر گروه باشه که باشه، مگه بازجوئه؟ انگار من باید بابت زندگی شخصی خودم بهش پس بدم!»
دکمه آسانسور رو با حرص فشاری دادی و منتظر موندی. همین که درِ آسانسور باز شد و خواستی بری تو، صدای قدمهای سریع و نفسنفس زدنِ یکی تو راهرو پیچید.
«وایسا! صبرا کن... تورو خدا وایسا!»
برگشتی و دیدی نامجون با اون هیکل بلندش داره بدوبدو میاد سمتت. حوله دور گردنش نیمهکاره آویزون بود، موهاش به خاطر دویدن بهم ریخته بود و نفسنفس میزد. قبل از اینکه درهای آسانسور بسته بشن، دستشو گذاشت بین در و پرید داخل.
درها بسته شد و تو و نامجون تو فضای کوچیک آسانسور تنها شدید.
تو بلافاصله روتو کردی اونطرف، دستبهسینه شدی و با اخم زل زدی به شماره طبقات که داشت تغییر میکرد.
نامجون که هنوز نفسش بالا نمیاومد، دستشو کشید پشت گردنش. خجالت و شرمندگی از تمام هیکلش میبارید. رد سرخی دوباره تا ته گوشاش بالا رفته بود و رسماً نمیدونست چطوری باید کلمات رو کنار هم بچینه.
«امم... خانم منیجر؟... یعنی... میشه یک لحظه گوش کنی؟»
تو هیچی نگفتی و فقط با بیمحلی تمام به روبرو نگاه کردی.
نامجون کلافه آهی کشید و یه قدم اومد نزدیکتر. لحنِ مستبدانه و سرد چند دقیقه پیشش کلاً غیب شده بود و جاشو داده بود به همون لحن آروم، متواضع و دستپاچهای که موقع خرابکاریهاش داشت:
«ببین... من... من رسماً یه احمق به تمام معناام! واقعاً متأسفم. اصلاً نمیدونم چرا اونطوری حرف زدم. اصلاً به من هیچ ارتباطی نداشت که اون آقا کیه یا با کی رفتوآمد میکنی... یعنی... منظورم اینه که من حق نداشتم اونطوری بازخواستت کنم و حالت محاکمه به خودم بگیرم.»
دستاشو آورد بالا و با کلافگی تو هوا تکون داد، انگار داشت با خودش کلکل میکرد:
«من فقط... وقتی دیدم اونقدر باهاش صمیمی هستی و... خب... موهاتو زد پشت گوشت... یکدفعه کلاً کنترلم رو از دست دادم. مغزم قفل کرد! یعنی اصلاً فکر نکردم که ممکن داداشت باشه یا یه نسبت نزدیکی داشته باشه... فقط... فقط حسودی کردم! همین!»
کلمه **«حسودی کردم»** که از دهنش پرید بیرون، خودشم جا خورد! یهو دهنش نیمهباز موند و چشماش از حدقه زد بیرون. باورش نمیشد که بالاخره این حرف رو جلوت زده.
تو هم با شنیدن این حرف، ناخودآگاه سرتو چرخوندی و با تعجب زل زدی بهش.
- ۲۴۵
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط