از همان آغاز

از همان آغاز
راه ما کمی از هم جدا بود
تو مثل یک شاعر
عاشق بودی
و من مثل یک عاشق
شعر می سرودم
هر دو گم شدیم
من در پایان یک رویا
تو در یک شعر بی پایان...
دیدگاه ها (۶)

زمستان بود و بٖی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشک...

بی تو دلتنگی به چشمانم اصابت می کند روضه ی رضوان به قلبم سخت...

بیداری اتبرای دیگران، امّاخواب هایتهمیشه به من تعلّق دارد ؛م...

بعد عمری مات بودن در زمین، فهمیده امبردن از تقدیر در قانون ا...

یـــــک جهان شعر سرودم کــــه بفهمی تنها ...

دیر آمدی در چشمهایم عشق گم شد#شعر#شعرخوانی#شعرفارسی#شب_شعر#ش...

«به پایان فکر نکناندیشیدن به پایانِ هر چیزشیرینی حضورش را ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط