همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 61.
"ویو جئون جونگ کوک"
تمام مسیر...
دونگ وو ساکت بود.
منم چیزی نمیگفتم.
فقط صدای موتور ماشین...
توی سکوت پیچیده بود.
چند دقیقه بعد...
ماشین جلوی ساختمان بزرگ شرکت ییلدیریم گروپ توقف کرد.
نفسی عمیق کشیدم.
_«آمادهای؟»
دونگ وو نگاهشو از پنجره گرفت.
_«نمیدونم...»
_«ولی میام.»
لبخند کمرنگی زدم.
_«همین کافیه.»
پیاده شدیم.
همین که وارد لابی شدیم...
صدای آشنایی شنیدم.
+«آقای ییلدیریم...»
سرمو برگردوندم.
ابروهام تو هم رفت.
پارک دوین.
لی سوآ.
جونگ ملیس.
و کانگ بوراک.
هر چهار نفر...
جلوی دفتر آقای ییلدیریم ایستاده بودن.
بوراک اولین نفر منو دید.
چشمهاش گرد شد.
_«آقای جئون؟!»
دوین هم برگشت.
همین که نگاهمون توی هم گره خورد...
رنگ از صورتش پرید.
+«ش... شما؟»
آروم قدم برداشتم.
جلوی هر چهار نفر ایستادم.
_«اینجا...»
_«چیکار میکنین؟»
هیچکس جواب نداد.
نگاهم روی تکتکشون چرخید.
آخر روی دوین ثابت موند.
_«پارک دوین.»
سرشو پایین انداخت.
+«...»
_«من چی گفتم؟»
با صدای آرومی گفت:
+«گفتین...»
+«هیچکس کاری نکنه...»
_«پس؟»
ملیس سریع گفت:
_«آقای جئون...»
_«خواستیم فقط توضیح بدیم.»
سوآ ادامه داد.
_«فکر کردیم شاید...»
_«بتونیم نظرشونو عوض کنیم.»
بوراک هم با اخم گفت:
_«نمیشد دست رو دست بذاریم.»
نگاهم از اونا رد شد...
و دوباره روی دوین نشست.
اون...
حتی جرئت نمیکرد سرشو بالا بیاره.
آروم پرسیدم:
_«ایدهی کی بود؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد...
دوین آروم گفت:
+«من...»
+«من گفتم بیایم...»
+«نمیخواستم فقط بشینم...»
+«میخواستم...»
+«اشتباه خودمو درست کنم...»
چشمهاش دوباره خیس شده بود.
+«ببخشید...»
یه نفس عمیق کشیدم.
عصبی بودم...
خیلی هم عصبی بودم.
ولی...
نه از دوین.
از اینکه...
به حرفم اعتماد نکرده بودن.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
_«وقتی گفتم...»
_«خودم حلش میکنم...»
_«یعنی یه نقشه داشتم.»
همه با تعجب نگام کردن.
دونگ وو که تا اون لحظه ساکت کنارم ایستاده بود...
یه قدم جلو اومد.
بوراک با تعجب بهش نگاه کرد.
_«ایشون...؟»
قبل از اینکه جواب بدم...
در اتاق مدیرعامل باز شد.
منشی با تعجب گفت:
_«آقای ییلدیریم منتظر آقای جئون هستن.»
بعد نگاهش روی دونگ وو ثابت موند.
رنگش پرید.
_«ش... شما...»
دونگ وو فقط یه لبخند تلخ زد.
_«آره...»
_«خودمم.»
دوین آروم به ملیس نگاه کرد.
+«مگه...»
+«ایشون کیه؟»
ملیس شونه بالا انداخت.
سوآ هم چیزی نمیدونست.
بوراک زیر لب گفت:
_«قیافهی منشی رو دیدین؟»
من بدون اینکه جواب کسی رو بدم...
به سمت در اتاق رفتم.
قبل از ورود...
برگشتم سمت چهار نفرشون.
نگاهم چند ثانیه روی دوین موند.
_«اینجا منتظر بمونین.»
_«و...»
یه مکث کردم.
_«این بار...»
_«فقط به من اعتماد کن.»
دوین آروم سرش رو تکون داد.
+«...باشه.»
بعد...
در اتاق مدیرعامل رو باز کردم.
من...
و دونگ وو...
کنار هم وارد اتاق شدیم.
و درست همون لحظه...
آقای ییلدیریم...
با دیدن دخترش...
از پشت میزش خشکش زد.
پارت 61.
"ویو جئون جونگ کوک"
تمام مسیر...
دونگ وو ساکت بود.
منم چیزی نمیگفتم.
فقط صدای موتور ماشین...
توی سکوت پیچیده بود.
چند دقیقه بعد...
ماشین جلوی ساختمان بزرگ شرکت ییلدیریم گروپ توقف کرد.
نفسی عمیق کشیدم.
_«آمادهای؟»
دونگ وو نگاهشو از پنجره گرفت.
_«نمیدونم...»
_«ولی میام.»
لبخند کمرنگی زدم.
_«همین کافیه.»
پیاده شدیم.
همین که وارد لابی شدیم...
صدای آشنایی شنیدم.
+«آقای ییلدیریم...»
سرمو برگردوندم.
ابروهام تو هم رفت.
پارک دوین.
لی سوآ.
جونگ ملیس.
و کانگ بوراک.
هر چهار نفر...
جلوی دفتر آقای ییلدیریم ایستاده بودن.
بوراک اولین نفر منو دید.
چشمهاش گرد شد.
_«آقای جئون؟!»
دوین هم برگشت.
همین که نگاهمون توی هم گره خورد...
رنگ از صورتش پرید.
+«ش... شما؟»
آروم قدم برداشتم.
جلوی هر چهار نفر ایستادم.
_«اینجا...»
_«چیکار میکنین؟»
هیچکس جواب نداد.
نگاهم روی تکتکشون چرخید.
آخر روی دوین ثابت موند.
_«پارک دوین.»
سرشو پایین انداخت.
+«...»
_«من چی گفتم؟»
با صدای آرومی گفت:
+«گفتین...»
+«هیچکس کاری نکنه...»
_«پس؟»
ملیس سریع گفت:
_«آقای جئون...»
_«خواستیم فقط توضیح بدیم.»
سوآ ادامه داد.
_«فکر کردیم شاید...»
_«بتونیم نظرشونو عوض کنیم.»
بوراک هم با اخم گفت:
_«نمیشد دست رو دست بذاریم.»
نگاهم از اونا رد شد...
و دوباره روی دوین نشست.
اون...
حتی جرئت نمیکرد سرشو بالا بیاره.
آروم پرسیدم:
_«ایدهی کی بود؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد...
دوین آروم گفت:
+«من...»
+«من گفتم بیایم...»
+«نمیخواستم فقط بشینم...»
+«میخواستم...»
+«اشتباه خودمو درست کنم...»
چشمهاش دوباره خیس شده بود.
+«ببخشید...»
یه نفس عمیق کشیدم.
عصبی بودم...
خیلی هم عصبی بودم.
ولی...
نه از دوین.
از اینکه...
به حرفم اعتماد نکرده بودن.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
_«وقتی گفتم...»
_«خودم حلش میکنم...»
_«یعنی یه نقشه داشتم.»
همه با تعجب نگام کردن.
دونگ وو که تا اون لحظه ساکت کنارم ایستاده بود...
یه قدم جلو اومد.
بوراک با تعجب بهش نگاه کرد.
_«ایشون...؟»
قبل از اینکه جواب بدم...
در اتاق مدیرعامل باز شد.
منشی با تعجب گفت:
_«آقای ییلدیریم منتظر آقای جئون هستن.»
بعد نگاهش روی دونگ وو ثابت موند.
رنگش پرید.
_«ش... شما...»
دونگ وو فقط یه لبخند تلخ زد.
_«آره...»
_«خودمم.»
دوین آروم به ملیس نگاه کرد.
+«مگه...»
+«ایشون کیه؟»
ملیس شونه بالا انداخت.
سوآ هم چیزی نمیدونست.
بوراک زیر لب گفت:
_«قیافهی منشی رو دیدین؟»
من بدون اینکه جواب کسی رو بدم...
به سمت در اتاق رفتم.
قبل از ورود...
برگشتم سمت چهار نفرشون.
نگاهم چند ثانیه روی دوین موند.
_«اینجا منتظر بمونین.»
_«و...»
یه مکث کردم.
_«این بار...»
_«فقط به من اعتماد کن.»
دوین آروم سرش رو تکون داد.
+«...باشه.»
بعد...
در اتاق مدیرعامل رو باز کردم.
من...
و دونگ وو...
کنار هم وارد اتاق شدیم.
و درست همون لحظه...
آقای ییلدیریم...
با دیدن دخترش...
از پشت میزش خشکش زد.
- ۲.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط