رمان سوکوکو ‌ p14

رمان سوکوکو ‌ p14




چوویا: خب پاشو دیگه اااااااا



دازایی: نمیخوامممممممممم



چوویا: خودت این ایده رو دادی



دازایی: از روی حرف تو‌گفتم خب



چوویا: عه بالاخره اعتراف کردی😏



دازایی: به چی؟


چوویا: به اینکه از رو...



دازایی چوویا رو هل داد رو تخت و روش خیمه زد


دازایی: به اینکه عاشقتم؟ هیم؟ نه نه من فعلا فعلنا به این اعتراف نمی کنممممم


چوویا: دازایی پاشو بریم دیگه ععههههه(آخی بچم میترسه وا بده😅)



دازایی: نظرت چیه بجاش یه کار دیگه کنیم؟


چوویا: نهههه


دازایی: چرا چوچو‌جون؟



چوویا:(چون‌ نمیخوام وا بدم پیشت) چون چ چسبیده ب را



دازایی: عهههه خو درست بگو واسه چی



چوویا: خب چون میدونم چی تو فکرته و اصلا ازش خوشم نمیادد



دازایی: خب دلیل اینکه خوشت نمیاد چیست؟هوم؟



چوویا: تو ، خوشم نمیاد چون از تو میترسم تو خیلی خطرناکی دازایی



دازایی: پس نرم و لطیف دوست داری هااا؟اوهوممممممم...


چوویا: به چی فکر می کنی؟



دازایی: به بودن با تو



چوویا: هاااااااا؟😳😳😳 چی...گفت..ی..؟



دازایی: هه چه زود گوجه میشی😅



چوویا: کم شعوررر😒😁😄😅



دازایی: عکاس خبر کنیننننن چوویا بالاخره داره میخندهههه😂😂😂😂



چوویا یکی زد تو بازوی دازایی: 😂😂🤣



دازایی زل زد به چوویا😏



چوویا: هاا😂😂چته خو؟😅😅


دازایی: هیچ این بتو چ ربطی داره؟



چوویا: داری😅با چشات....😅 می خوریم میگی چ ربطی..داره؟😅😅😅



دازایی: آلههههه ببببب توووو چههههههه؟😅😅


چوویا: اصننن واقعاااا ببب مممننن چههههه😅😅🤣
دیدگاه ها (۲)

میخوام شروع کنم برای دوست عزیزمون که تو کامنتا گفته بود فیک ...

رمان رز صورتی p1از زبان آنیا:مث همیشه ساعت ۷ صب بیدار شد...

رمان سوکوکو p15چوویا: پاشو بریم بدو پاشووووو از روممممداز...

ممنون از حمایت

رمان ،~~، {p{12#چوویادستمو توی موهام کشیدم و با آزردگی به رو...

#سناریو #استری_کیدز وقت داریم ظرف میشوریم از پشت بغلمون میکن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط