Part
Part:16
__^^_^_________________________
لونا: ولم کن آخخخخخخخخ غلط کردم بس کن (گریه)
جونگکوک با خنده های عصبی به لونا ضربه های محکمی میزد ....
بعد از ۱۰ دقیقه لونا بیهوش شد جونگکوک آنقدر که عصبانی بود حتا به جسم بیهوش شدشم رحم نکرد و تا ۱۵ دقیقه بعد هنوز داشت به لونا ضربه میزد ... جونگکوک بدون توجه به لونا رفت بیرون
(فردا )
عصر بود جونگکوک تو اتاقش بود که یهو رفت تو فکر لونا و رفت تو اتاقی که دیشب لونا رو برده بود رفت کنار تخت و دید لونا هنوز بیدار نشده با دوتا انگشتاش نفس لونا رو چک کرد دید نفساش خیلی کمه دستشو گرفت و نبض شو چک کرد دید نبضش هم خیلی آروم میزنه
جونگکوک" اگه نبرمش بیمارستان میمیره ولی خب من بهش نیاز دارم میخوام زجرش بدم اینطوری که نمیشه باید ببرمش بیمارستان
جونگکوک: کای (داد)
کای: بله قربان
جونگکوک: بیا اینو ببر بیمارستان
کای: ببخشید قربان فضولی نباشه ولی چیکار باهاش کردید
جونگکوک: این الان فضولیه پس به توچه کاری که بهت گفتم انجام بده
کای: چشم قربان
کای و چند تا از آدمای جونگکوک لونا رو بردن بیمارستان آجوما هم همراه لونا رفت بیمارستان بعد چندمین رسیدن بیمارستان لونا بعد چندتا سِرُم بهوش اومد و اولین کسی که باهاش مواجه شد آجوما بود
آجوما: بلاخره بیدار شدی دخترم خوبی درد نذاری
لونا: آجوما من کجام
آجوما: بیمارستان عزیزم
لونا: آخخ درد دارم
آجوما: آخی عزیزم خوب میشی یادت میاد دیشب چه اتفاقی افتاد؟
لونا: آره
ادامه دارد...
__^^_^_________________________
لونا: ولم کن آخخخخخخخخ غلط کردم بس کن (گریه)
جونگکوک با خنده های عصبی به لونا ضربه های محکمی میزد ....
بعد از ۱۰ دقیقه لونا بیهوش شد جونگکوک آنقدر که عصبانی بود حتا به جسم بیهوش شدشم رحم نکرد و تا ۱۵ دقیقه بعد هنوز داشت به لونا ضربه میزد ... جونگکوک بدون توجه به لونا رفت بیرون
(فردا )
عصر بود جونگکوک تو اتاقش بود که یهو رفت تو فکر لونا و رفت تو اتاقی که دیشب لونا رو برده بود رفت کنار تخت و دید لونا هنوز بیدار نشده با دوتا انگشتاش نفس لونا رو چک کرد دید نفساش خیلی کمه دستشو گرفت و نبض شو چک کرد دید نبضش هم خیلی آروم میزنه
جونگکوک" اگه نبرمش بیمارستان میمیره ولی خب من بهش نیاز دارم میخوام زجرش بدم اینطوری که نمیشه باید ببرمش بیمارستان
جونگکوک: کای (داد)
کای: بله قربان
جونگکوک: بیا اینو ببر بیمارستان
کای: ببخشید قربان فضولی نباشه ولی چیکار باهاش کردید
جونگکوک: این الان فضولیه پس به توچه کاری که بهت گفتم انجام بده
کای: چشم قربان
کای و چند تا از آدمای جونگکوک لونا رو بردن بیمارستان آجوما هم همراه لونا رفت بیمارستان بعد چندمین رسیدن بیمارستان لونا بعد چندتا سِرُم بهوش اومد و اولین کسی که باهاش مواجه شد آجوما بود
آجوما: بلاخره بیدار شدی دخترم خوبی درد نذاری
لونا: آجوما من کجام
آجوما: بیمارستان عزیزم
لونا: آخخ درد دارم
آجوما: آخی عزیزم خوب میشی یادت میاد دیشب چه اتفاقی افتاد؟
لونا: آره
ادامه دارد...
- ۹.۲k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط