از اوّل فکر می‌کردم که شاید کار می‌خواهند

از اوّل فکر می‌کردم که شاید کار می‌خواهند

ولی نه؛ دست‌ها چاقوی ضامن‌دار می‌خواهند

مبادا بی‌هوا برگردی از این جاده ی بن‌بست

برای مصرف اکسیژنت آمـــار می‌خواهند

نفس را حبس کن در خاک تا سرزنده‌تر باشی

کــه بعدِ جیره‌بندی لاجرم این‌بار می‌خواهند...

کجــا بودم؟ بله، در خاطـــرم مانده‌ست تاریکی

صداهایی که هر شب از شبح، اقرار می‌خواهند

پس از طوفان به خود گفتم: چرا ویران نشد شهرم؟

ولـــی یادم نبـــود آوارها دیــــوار می‌خواهند...


الی
دیدگاه ها (۴)

یکباره دلم گفت که بنویس کلامیدروصف بلندمرتبه وشاه مقامیدستی ...

ﺧﻮﺍﺟﻪ ﺍﻯ ﻏﻼﻣﺶ ﺭﺍ ﻣﻴﻮﻩ ﺍﻯ ﺩﺍﺩ. ﻏﻼﻡ ﻣﻴﻮﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺭﻏﺒﺖ ﺗﻤﺎ...

مار از پونه، من از مار بدم می‌آیدیعنی از عامل آزار بدم می‌آی...

وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ،عزیز میشود !یک لحظه آفتاب در...

**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نب...

پارت ۵ (پارت آخر): اعتراف در میانِ سایه‌ها 🌑❤️ماه ها گذشت. آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط