سحری بود و هنوز

سحری بود و هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود

گل یاس
عشق در جان هوا ریخته بود

من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های
بسرای ای دل شیدا، بسرای

این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای

*فریدون مشیری*
دیدگاه ها (۱)

خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادشچنان خرسند بنشیند که پند...

ولنتاین زندگی بر چند قسم است :و : وزیر زندگی مملو ز عشق است ...

دیدمت ، انگار چیزی بر دلم تأثیر کرد ... با نگاه ساده ...

شعرانه در منی ونعل می‌زنیبر دیوانگی‌ام ...و عشقمیخکوب ِ این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط