به نام خدا
به نام خدا
پارت ششم....
+:ها... نه بابا من غلط کنم.. خب سرکار خانوم امر کنید کار بعدیم چیه.. دومین کارم رو میگم.. باید چی کار کنم...
-:آفرین میدونم کارت رو خوب انجام میدی.. خب کاردومت[ آه حتی فکر کردن بهش باعث میشه ابروهام درهم شن و جدی شم اه]اخیرا شنیدم زیاد میری پیش رئیس.؟
+:ها.. چیزه.. من.. منکه همیشه میرم اینکه چیزه جدیدی نیست..
افتاد به لکنت مشخصه که داره دروغ میگه من که نمیفهمم چرا وقتی میدونه میفهمم دروغ میگه... آسانسور نشون میده طبقه 7میم پس بهتره برم سر اصل مطلب بعد حالا تنبیهش میکنم..
-:پسه.. نمیخواد دروغ بگی میدونم واسه چی صدات میکنه... آه خدا ببین کار دومت اینه که رئس هر عکسی بهت نشون داد یه دلیلی میارو ردش میکنی هر چی باشه مهم نیست. اینکه سیع کن یه جوری راضیش کنی که دست از این کاراش برداره خودمم کمکت میکنم... پس میخوام بار بعد که پدرم رو دیدم راجب این موضوع از دهنش نشنوم.. متوجه شدی؟
واقعا نمیدونم چرا این کارو به این بیچاره میدم کم کشیده ازم..هوففف
+:وای آری جان فکر میکنی تو که دختر ایشون هستی نتونستی کاری کنی اونوقت من میتونم... ببین من که میدونم تو چرا نمی...
باز باز باز
-:ایلیاا
یجوری برگشتم سمتش و اسمش رو داد زدن که فکر کنم آسانسور تکون خورد.. نمیفهمم وقتی میدونه هرچی مربوط به گذشته بشه میره روی اعصاب من همش راجبش حرف میزنه.. بیچاره بد ترسید ولی چون عادت داشت سریع خودش رو جمع کرد و گفت.
+:شرمنده میدونم نمیخوای راجبش حرف بزنم...
-:پس راجب گذشته و هر چی بوده حرف نزن میتونی این کارو بکنی ها... تو که.. ببین نمیخوام داد بزنم و خشمم رو سر تو خالی کنم پس لطف کن هر کاری که بهت گفتم رو انجام بده و دیگه راجب اونموقع حرف نزنننن..
آخرین جملم رو یجوری محکم گفتم که دیگه نتونه رو حرفم حرف بزنه
+:خیله خوب خیله خوب راجب اون زمان حرف نمیزنم خیلیم خوب درکت میکنم باشه.. منم سیع میکنم هربار که رئس رو دیدم منصرفشون کنم.. خب حالا چیزه دیگه ای هم هست به هر حال رسیدیم..
درسته رسیدیم.
-:خیله خب ممنون کارای که بهت گفتم رو انجام بده.. و اینکه ایلیا ممنون که هستی مراقب باش موقع تحقیق.. خودت خوب میدونی باید راجب چی بیشتر تحقیق کنی مگه نه🙂
+:مخلصتیم خانوم جان.. معلومه میدونم باید چیکار کنم😁منو دست کم گرفتی😂.. حالا برودیر نشه
-:اوکی.. تنکیوبوی.. گودبایی
+:یور اینگلیش😂
از دست این🙂اینو گفت و در آسانسور بسته شد.. این پسر واقعا یچی یش میشه..
ادامه دارد....
امید وارم خوشتون بیاد.. 💋❤️🫂
پارت ششم....
+:ها... نه بابا من غلط کنم.. خب سرکار خانوم امر کنید کار بعدیم چیه.. دومین کارم رو میگم.. باید چی کار کنم...
-:آفرین میدونم کارت رو خوب انجام میدی.. خب کاردومت[ آه حتی فکر کردن بهش باعث میشه ابروهام درهم شن و جدی شم اه]اخیرا شنیدم زیاد میری پیش رئیس.؟
+:ها.. چیزه.. من.. منکه همیشه میرم اینکه چیزه جدیدی نیست..
افتاد به لکنت مشخصه که داره دروغ میگه من که نمیفهمم چرا وقتی میدونه میفهمم دروغ میگه... آسانسور نشون میده طبقه 7میم پس بهتره برم سر اصل مطلب بعد حالا تنبیهش میکنم..
-:پسه.. نمیخواد دروغ بگی میدونم واسه چی صدات میکنه... آه خدا ببین کار دومت اینه که رئس هر عکسی بهت نشون داد یه دلیلی میارو ردش میکنی هر چی باشه مهم نیست. اینکه سیع کن یه جوری راضیش کنی که دست از این کاراش برداره خودمم کمکت میکنم... پس میخوام بار بعد که پدرم رو دیدم راجب این موضوع از دهنش نشنوم.. متوجه شدی؟
واقعا نمیدونم چرا این کارو به این بیچاره میدم کم کشیده ازم..هوففف
+:وای آری جان فکر میکنی تو که دختر ایشون هستی نتونستی کاری کنی اونوقت من میتونم... ببین من که میدونم تو چرا نمی...
باز باز باز
-:ایلیاا
یجوری برگشتم سمتش و اسمش رو داد زدن که فکر کنم آسانسور تکون خورد.. نمیفهمم وقتی میدونه هرچی مربوط به گذشته بشه میره روی اعصاب من همش راجبش حرف میزنه.. بیچاره بد ترسید ولی چون عادت داشت سریع خودش رو جمع کرد و گفت.
+:شرمنده میدونم نمیخوای راجبش حرف بزنم...
-:پس راجب گذشته و هر چی بوده حرف نزن میتونی این کارو بکنی ها... تو که.. ببین نمیخوام داد بزنم و خشمم رو سر تو خالی کنم پس لطف کن هر کاری که بهت گفتم رو انجام بده و دیگه راجب اونموقع حرف نزنننن..
آخرین جملم رو یجوری محکم گفتم که دیگه نتونه رو حرفم حرف بزنه
+:خیله خوب خیله خوب راجب اون زمان حرف نمیزنم خیلیم خوب درکت میکنم باشه.. منم سیع میکنم هربار که رئس رو دیدم منصرفشون کنم.. خب حالا چیزه دیگه ای هم هست به هر حال رسیدیم..
درسته رسیدیم.
-:خیله خب ممنون کارای که بهت گفتم رو انجام بده.. و اینکه ایلیا ممنون که هستی مراقب باش موقع تحقیق.. خودت خوب میدونی باید راجب چی بیشتر تحقیق کنی مگه نه🙂
+:مخلصتیم خانوم جان.. معلومه میدونم باید چیکار کنم😁منو دست کم گرفتی😂.. حالا برودیر نشه
-:اوکی.. تنکیوبوی.. گودبایی
+:یور اینگلیش😂
از دست این🙂اینو گفت و در آسانسور بسته شد.. این پسر واقعا یچی یش میشه..
ادامه دارد....
امید وارم خوشتون بیاد.. 💋❤️🫂
- ۹.۸k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط