Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁶
و بعد…
یک حرکت.
نه زیاد.
نه نمایشی.
فقط یک چرخش کوتاه، یک گام رو به جلو، و ضربهای دقیق که شمشیر تمرینی حریف را از وسط میدان پرتاب کرد.
اما این فقط اولش بود.
انرژی عجیبی از بدن آینا بالا زد؛
رگهای از نور سرد و بلورین، مثل یخِ زنده، روی تیغهی شمشیرش دوید.
چند نفر با ناباوری عقب رفتند.
استاد میرن با صدای آهستهای گفت:
همون…»
آینا خودش هم یک لحظه مکث کرد.
بعد لبخندش برگشت، اما اینبار کمی شیطنت در آن بود.
اوه… فکر کنم یه چیزی از مادرم یادم مونده.»
نور بلورین دوباره لرزید.
شمشیرش را بالا آورد و با یک ضربهی سبک، موجی از هوای سرد در میدان پخش شد.
خاک نرم زیر پایشان یخ زد، و رد پای آینا مثل خطی سفید روی زمین ماند.
هنرجوی مغرور، که حالا دیگر چیزی برای گفتن نداشت، فقط به او زل زده بود.
آینا شمشیر را روی شانهاش انداخت و با لبخند گفت:
حالا فهمیدی چرا نباید با من شروع میکردی؟»
بعضیها خندیدند، بعضیها زمزمه کردند، و بعضیها فقط با احترام نگاهش کردند.
اما استاد میرن، با چشمانی که برق خاصی داشت، آهسته گفت:
این فقط سرعت نبود… این ارثیهی لیارا بود.»
آینا برای اولین بار، خیلی کوتاه، به تیغهی شمشیرش نگاه کرد.
و در عمق نگاهش چیزی بین غرور و دلتنگی گذشت.
او آمده بود تا انتقام بگیرد.
اما شاید، فقط شاید…
در این راه، قرار بود خودش را هم پیدا کند.
شرط ها هنوز نرسیده ولی چون من ادمین خیلی خوبی هستم ( اعتماد به نفس🤌🏻 ) امشب ۵ پارت میزارم
تا چند لحظه دیگه ۴ پارت دیگه هم آپ میشه
منتظر باشید گلای من
.
.
.
.
بفرمایید سیب🍎
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁶
و بعد…
یک حرکت.
نه زیاد.
نه نمایشی.
فقط یک چرخش کوتاه، یک گام رو به جلو، و ضربهای دقیق که شمشیر تمرینی حریف را از وسط میدان پرتاب کرد.
اما این فقط اولش بود.
انرژی عجیبی از بدن آینا بالا زد؛
رگهای از نور سرد و بلورین، مثل یخِ زنده، روی تیغهی شمشیرش دوید.
چند نفر با ناباوری عقب رفتند.
استاد میرن با صدای آهستهای گفت:
همون…»
آینا خودش هم یک لحظه مکث کرد.
بعد لبخندش برگشت، اما اینبار کمی شیطنت در آن بود.
اوه… فکر کنم یه چیزی از مادرم یادم مونده.»
نور بلورین دوباره لرزید.
شمشیرش را بالا آورد و با یک ضربهی سبک، موجی از هوای سرد در میدان پخش شد.
خاک نرم زیر پایشان یخ زد، و رد پای آینا مثل خطی سفید روی زمین ماند.
هنرجوی مغرور، که حالا دیگر چیزی برای گفتن نداشت، فقط به او زل زده بود.
آینا شمشیر را روی شانهاش انداخت و با لبخند گفت:
حالا فهمیدی چرا نباید با من شروع میکردی؟»
بعضیها خندیدند، بعضیها زمزمه کردند، و بعضیها فقط با احترام نگاهش کردند.
اما استاد میرن، با چشمانی که برق خاصی داشت، آهسته گفت:
این فقط سرعت نبود… این ارثیهی لیارا بود.»
آینا برای اولین بار، خیلی کوتاه، به تیغهی شمشیرش نگاه کرد.
و در عمق نگاهش چیزی بین غرور و دلتنگی گذشت.
او آمده بود تا انتقام بگیرد.
اما شاید، فقط شاید…
در این راه، قرار بود خودش را هم پیدا کند.
شرط ها هنوز نرسیده ولی چون من ادمین خیلی خوبی هستم ( اعتماد به نفس🤌🏻 ) امشب ۵ پارت میزارم
تا چند لحظه دیگه ۴ پارت دیگه هم آپ میشه
منتظر باشید گلای من
.
.
.
.
بفرمایید سیب🍎
- ۱۶۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط