Part

Part. 9

Trust

=داشتم ..... اما .... از دستش دادم .. تو اون ماجرا..
شاهزاده بعد شنیدن اون قضیه مردمک چشماش گشاد شد و یاد داستان اون ماجرا افتاد .. هیونجین بیچاره اونموقع فقط 4 سالش بود و از هیچی خبر نداشت ...سرشو انداخت پایین و اروم زیر لب خطاب به هیونگش گفت ..
-ببخشید
=معذرت خواهیتونو نمیخوام شاهزاده .. خانواده من سالهاست به خاطر این موضوع تو عذابه...
_میدونم برای همین هر کاری میکنم تا اشتباه خانواده سلطنتیو برات جبران کنم..
مینهو لبخند زد .. اگه اون ولیعهد نالایق نبود قطعا هیونجین امپراطور عالی میشد..
ولی حیف که این اتفاق نمیفتاد.. شایدم میفتاد .. کی میدونه ... شاید قلب مهربون و فداکار هیونجین ( که دیگه به ادما اعتماد نداره.. ) میتونست مردم رو از این بدبختی و اون سیاست مدارای کثیف که خانوادشو نابود کردند نجات بده.. هنوز که هنوزه دلش برای برای اون موقع ها تنگ میشه .. مخصوصا برادر شیرین و کوچولوش .. حتی اگه اون پیشگو رو پیدا میکرد و میکشت هم قلبش اروم نمیگرفت..
÷هیونگ ..
هر دو سمت صدا برگشتند ..
÷نمیخوای بلاخره بهم بگی چرا هیونگم مرد ؟؟؟ اونموقع برای خانوادمون چه اتفاقی افتاد چرا فقط ما چهار تا موندیم ؟؟ چرا من نباید بدونم ؟؟..
هردوشون برای جواب به سمت مینهو برگشت ..
ولی مینهو برخلاف ظاهر همیشه خسته و ارومش با شنیدن اون سوالای همیشگی خشم از لای دندون غرید : نمیخواد بدونی ..
جونگین از شنیدن اون کلمه خسته بود
÷اما .. چرا ؟؟؟
_چون .. اون ماجرا...

part. 10 & 11 : @stay-1392

فحش گذاشتم هر کی لایک نکنه خره..
اصلا .. تا 30 تا لایک و 15 تا کامنت نشه نمیزارم تمام
دیدگاه ها (۲)

🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐

.....

Part. 8 Trust سرشو گرفت بالا و با چیزی که دید چشماش چهار تا ...

میخوام فیکو همینجا بزارم هر کی خوند که خوشا به سعادتش هر کیم...

Trustpart.2که یهو وقتی داشت به سمت بازار برده فروشی می‌رفت ....

part three....._هی چیکار میکنی؟ با دیدن دختر که در حال باز ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط