پات³⁸
پات³⁸
(ا/ت)
همونجوری توی سکوت نشسته بودم جرعت اینکه حرفی بزنم و نداشتم شاید برای هرکسی زبون داشتم ولی در برابر اون اونم وقتی که به این حد عصبی بود لال میشدم همش خدا خدا میکردم یه راه فراری پیدا شه اما مگه شدنی بود؟جز اینکه یه فکر احمقانه بزنه به سرمو خودمو از ماشین پرت کنم پایین که البته اونجور خودم به فنا میرفتم توی طول راه از شیشه های ماشین بیرون رو نگاه میکردم هیچی نبود انگار داشت از شهر خارج میشد ترس کل وجودم رو دوباره گرفته بود با لکنت زبونم که از ترس به وجود اومده بود لب زدم:کج..کجا داری م..میبری منو...
جوابی بهم نداد که جواب ندادنش بهم حکم ساکت بودن رو میداد...چند مین بعد ماشین رو بغل جاده نگه داشت میخواستم در رو باز کنم که صداش کاری کرد بی حرکت بمونم
جیمین:از جات تکون نخوررر(داد)
همونجور که دستاش روی فرمون ماشین بود بهسمتم نگاهش برگشت توی چشام خیره شده بود...
جیمین:تا کی قراره انقدر بهت نزدیک باشم ولی همزمان همونقدر هم دور باشم؟چرا داری باهامون اینکارو میکنی؟؟
چرا اینکارو باهامون میکنی؟؟؟حرفش داشت کلافم میکرد داد زدم:مننن میکنمممم؟؟؟؟عامل ایننن جدایی بینموننن منممممم؟؟؟؟تو دیگه چجوری آدمی هستی
از ماشین پیاده شدم چند قدمی برداشتم خیلی عصبی شده بودم نفس عمیقی کشيدم که اونم از ماشین پیاده شد و اومد پشتم
جیمین:باشه ا/ت تقصیر منم هست
برگشتن سمتش با همون اعصبانیتم گفتم
ا/ت:جدا نگیر خودتو پارک جیمین هههمممشوننن تقصیر توعه تو اصلا بودی ببینی بعد تو چی گذشت بهم؟خنده ای کردم و ادامه دادم ..البته که نبوده منو ببین از کی چه انتظاری دارم از کسی که گفت حسش بهم هوس بوده
با این حرفم صورتش حالت تعجبی گرفت تای ابروشو داد بالا و گفت؛چی؟...من کی اینو گفتم؟؟؟
خنده ی بلندی کردم ادامه دادم:میدونی چیه؟دیگه واسم هیچی مهم نیست حسمو از دست دادم نسبت به تو انقدر به من سعی نکن نزدیک شی به قول تو هرچی بود مال گذشته بود فراموشم کن مثل همون چیزی که هستیم باشیم آقای پارک
بفد این حرفم از بغلش رد شدم و هرجور که شده با پای پیاده فقط از اونجا دور شدم
(جیمین)
حرفاش همشون توی قلبم عین یه خنجر فور میشد حق داشت...اما من چی؟شاد واقعا حق هیچ حرفی رو نداشتم کردم حرفم؟کجا کی گفتم حسم بهش هوسه؟کمی به ذهنم فشار آوردم که یادم اومد وقتی با تهیونگ حرف میزدم...نزدیکای صبح بود برگشتم دور اطرافمو نگاهی کردم ندیدمش میخواستم برم دنبالش که یاد حرفش افتادم پس بیخیال شدم و سوار ماشینم شدم توی کل مسیر فقط حرفش تو سرم اکو میشد(حسمو از دست دادم نسبت به تو)این حرف برای منی که روز به روز داشتم بیشتر عاشقش میشدم درد داشت اما چرا نمیتونستم همین عشقو به خودش نشون بدم؟تا الان انقدر درد برام وجود نداشت؟
کپی ممنوع
(ا/ت)
همونجوری توی سکوت نشسته بودم جرعت اینکه حرفی بزنم و نداشتم شاید برای هرکسی زبون داشتم ولی در برابر اون اونم وقتی که به این حد عصبی بود لال میشدم همش خدا خدا میکردم یه راه فراری پیدا شه اما مگه شدنی بود؟جز اینکه یه فکر احمقانه بزنه به سرمو خودمو از ماشین پرت کنم پایین که البته اونجور خودم به فنا میرفتم توی طول راه از شیشه های ماشین بیرون رو نگاه میکردم هیچی نبود انگار داشت از شهر خارج میشد ترس کل وجودم رو دوباره گرفته بود با لکنت زبونم که از ترس به وجود اومده بود لب زدم:کج..کجا داری م..میبری منو...
جوابی بهم نداد که جواب ندادنش بهم حکم ساکت بودن رو میداد...چند مین بعد ماشین رو بغل جاده نگه داشت میخواستم در رو باز کنم که صداش کاری کرد بی حرکت بمونم
جیمین:از جات تکون نخوررر(داد)
همونجور که دستاش روی فرمون ماشین بود بهسمتم نگاهش برگشت توی چشام خیره شده بود...
جیمین:تا کی قراره انقدر بهت نزدیک باشم ولی همزمان همونقدر هم دور باشم؟چرا داری باهامون اینکارو میکنی؟؟
چرا اینکارو باهامون میکنی؟؟؟حرفش داشت کلافم میکرد داد زدم:مننن میکنمممم؟؟؟؟عامل ایننن جدایی بینموننن منممممم؟؟؟؟تو دیگه چجوری آدمی هستی
از ماشین پیاده شدم چند قدمی برداشتم خیلی عصبی شده بودم نفس عمیقی کشيدم که اونم از ماشین پیاده شد و اومد پشتم
جیمین:باشه ا/ت تقصیر منم هست
برگشتن سمتش با همون اعصبانیتم گفتم
ا/ت:جدا نگیر خودتو پارک جیمین هههمممشوننن تقصیر توعه تو اصلا بودی ببینی بعد تو چی گذشت بهم؟خنده ای کردم و ادامه دادم ..البته که نبوده منو ببین از کی چه انتظاری دارم از کسی که گفت حسش بهم هوس بوده
با این حرفم صورتش حالت تعجبی گرفت تای ابروشو داد بالا و گفت؛چی؟...من کی اینو گفتم؟؟؟
خنده ی بلندی کردم ادامه دادم:میدونی چیه؟دیگه واسم هیچی مهم نیست حسمو از دست دادم نسبت به تو انقدر به من سعی نکن نزدیک شی به قول تو هرچی بود مال گذشته بود فراموشم کن مثل همون چیزی که هستیم باشیم آقای پارک
بفد این حرفم از بغلش رد شدم و هرجور که شده با پای پیاده فقط از اونجا دور شدم
(جیمین)
حرفاش همشون توی قلبم عین یه خنجر فور میشد حق داشت...اما من چی؟شاد واقعا حق هیچ حرفی رو نداشتم کردم حرفم؟کجا کی گفتم حسم بهش هوسه؟کمی به ذهنم فشار آوردم که یادم اومد وقتی با تهیونگ حرف میزدم...نزدیکای صبح بود برگشتم دور اطرافمو نگاهی کردم ندیدمش میخواستم برم دنبالش که یاد حرفش افتادم پس بیخیال شدم و سوار ماشینم شدم توی کل مسیر فقط حرفش تو سرم اکو میشد(حسمو از دست دادم نسبت به تو)این حرف برای منی که روز به روز داشتم بیشتر عاشقش میشدم درد داشت اما چرا نمیتونستم همین عشقو به خودش نشون بدم؟تا الان انقدر درد برام وجود نداشت؟
کپی ممنوع
- ۲۹۷
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط