نقل است که «احمد خضرویه*» گفت: «جُمله خلق را دیدم که چون

نقل است که «احمد خضرویه*» گفت: «جُمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یک آخور علف می‌خوردند»
یکی به تمسّخر گفت: «خواجه! تو در آن میان کُجا بودی؟»
گفت: «من نیز با ایشان بودم! فرق آن بود که ایشان می‌خوردند و می‌خندیدند و بر هم می‌جَستند و می‌ندانستند و من می‌خوردم و می‌گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می‌دانستم.»


* [ ابوحامد احمدبن خضرویه بلخی. یکی از مشایخ و بزرگان عرفان خراسان که معاصر بایزید بسطامی و یحیی بن معاذ رازی بود]
دیدگاه ها (۱)

بر سر تُربت ما چون گذری، همت خواه! که زیارتگه رندان جهان خو...

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو، راز این پرده نهان است و...

منم تنهای تنها، میون بار غم ها، اسیر دست شبها !! خدایا !!!...

کوچک اما دلنشین ........ !!!:آرزو می کنم توی جیب لباست پول پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط