#قاتل_افسانه_ای
#قاتل_افسانه_ای
#پارت_۳
( * پیش نامجین * )
نامجون داشت توی حیاط قدم میزد که صدای چند نفرو شنید .
_ آره بابا سوکجین بود .
+ پسره اوسکله .
_ میگفت من دوستی ندارم ولی امیدوارم یروز با کیم نامجون دوست شم پسر خوبیه . مطمئنم هستم که بیگناهه .
هر دوتاشون خندیدن .
+ تازه از اون مهمتر رئیس اون رو تو انباری زندانی کرده .
_ وای اره
نامجون تا حرف اونا رو شنید رفت دنبال جین .
در انباری قفل بود . نامجون دو تا سنجاق از جیبش در اورد و قفل در رو باز کرد . جین با دست و دهن بسته نشسته بود . اشک توی چشماش موج میزد .
نامجون رفت طنابا رو باز کرد .
( نامجون ) : حالت خوبه ؟
جین نمیدونست چی بگه . نامجون دست جین رو گرفت ولی جین نتونست بایسته .
( نامجون ) : چیشده ؟
( جین ) : پام ... ( بغض )
نامجون به پای جین نگاه کرد ... شکسته بود .
( نامجون ) : باید بری پیش دکتر ..
و جین رو سریع براید استایل بغل کرد و به اتاق بیمارای زندان برد .
( دکتر ) : پاشون رو گچ میگیرم بعد یک ماه بازش کنید .
( نامجون ) : چشم . ممنون دکتر جانگ .
و رفت .
درسته . این فرد هوسوک بود . جانگ هوسوک . یکی دیگه از همدستای نامجون ، یونگی و تهیونگ اما بقیه نفهمیده بودن . اونروز هوسوک در زندان ها رو حک کرده بود تا نامجون ، تهیونگ و یونگی فرار کنن ولی ...
( جین ) : چرا اومدی ؟
( نامجون ) : من دوستی ندارم اما امیدوارم یروزی با کیم نامجون دوست بشم .
جین چشماش گرد شد . سرشو گرفت پایین .
( جین ) : حدس میزدم .
نامجون باید میرفت تو سلولش پس قبلش با دست به شونه ی جین مشت ارومی زد .
( نامجون ) : میبینمت .
و رفت .
( * پیش تهکوک * )
از جونگکوک خواسته بودن بره از تهیونگ اعتراف بگیره .
( جونگکوک ) : آقای کیم . چرا دوستتون رو کشتید ؟
تهیونگ ساکت بود و فقط به جونگکوک نگاه میکرد . جونگکوک یکم خجالت میکشید .
( جونگکوک ) : آ-... آقای کیم ... نمیخواید جواب بدید ؟
سکوت تنها کاری بود که تهیونگ انجام میداد . جونگکوک دیگه عصبانی شد .
( جونگکوک ) : تهیونگ با تو ام . ( داد )
یهو تهیونگ میزی که جلوشون بود رو پرت کرد . جونگکوک نزدیک بود با صندلی رو به عقب بیوفته که تهیونگ با دستش گرفتش .
( تهیونگ ) : افسر جئون . نباید میومدی
دوباره پیش من . ( نیشخند )
جونگکوک محکم دستشو کشید
( جونگکوک ) : چرا همیشه همه با من اینجوری میکنن. اصن جواب نده برو تو همون سلولت تا هر چقدر میخوان شکنجت کنن .( با بغض و گریه و داد )
تهیونگ متعجب شده بود و داشت با تعجب به جونگکوک نگاه میکرد .
( تهیونگ ) : ب-.... ببخشید...ح-....حالت خوبه؟( خیلی متعجب )
(جونگکوک ) : ببریدش تو سلولش ( با گریه و اعصبانیت )
( * پیش یونمین * )
جیمین از ترس اینکه یونگی بلایی سرش بیاره بغض کرده بود در حالی که یونگی همچین چیزی رو نمیخواست .
( یونگی ) : هی حالت خوبه؟ ( خونگرمی و ارامش )
جیمیین یهو بیهوش شد.
( یونگی ): هی .... هی جیمین جیمیننن بلند شوووو (با داد)
یونگی تعجب کرد و جیمین رو براید استایل بلند کرد و دره سلول رو با زور باز کرد و بعد دویید تا جیمین رو به دکتر ببره. ........
( یونگی ) : هوسوک هوسوک بدو بیا این بچه یهو غش کرد .
هوسوک اومد و بعد از معاینه گفت ...
( هوسوک ) : پارک جیمین مشکل قلبی داره . نباید بهش فشار بیاد . از احساس شادی گرفته تا عصبانیت ، درد و غم .
یونگی ، جیمین رو با خودش برد به سلولش . کسی نفهمیده بود . در سلولم بسته بود .
بعد از یه ساعت جیمین بیدار شد . به محض اینکه یونگی رو دید حول کرد و سریع پاشد نشست .
( یونگی ) : نترس کاریت ندارم . یدفعه غش کردی بعدش بردمت پیش دکتر . تقریبا یک ساعت پیش بود . الان بهتری ؟
جیمین متعجب بود و نمیفهمید داره چی میشه ...
End part ¤
دو تا از عشقام گفتن بزار ولی متاسفانه چون مسافرت بودم انتن نداشتم ببخشید دیر گذاشتم اینو 🙏
#پارت_۳
( * پیش نامجین * )
نامجون داشت توی حیاط قدم میزد که صدای چند نفرو شنید .
_ آره بابا سوکجین بود .
+ پسره اوسکله .
_ میگفت من دوستی ندارم ولی امیدوارم یروز با کیم نامجون دوست شم پسر خوبیه . مطمئنم هستم که بیگناهه .
هر دوتاشون خندیدن .
+ تازه از اون مهمتر رئیس اون رو تو انباری زندانی کرده .
_ وای اره
نامجون تا حرف اونا رو شنید رفت دنبال جین .
در انباری قفل بود . نامجون دو تا سنجاق از جیبش در اورد و قفل در رو باز کرد . جین با دست و دهن بسته نشسته بود . اشک توی چشماش موج میزد .
نامجون رفت طنابا رو باز کرد .
( نامجون ) : حالت خوبه ؟
جین نمیدونست چی بگه . نامجون دست جین رو گرفت ولی جین نتونست بایسته .
( نامجون ) : چیشده ؟
( جین ) : پام ... ( بغض )
نامجون به پای جین نگاه کرد ... شکسته بود .
( نامجون ) : باید بری پیش دکتر ..
و جین رو سریع براید استایل بغل کرد و به اتاق بیمارای زندان برد .
( دکتر ) : پاشون رو گچ میگیرم بعد یک ماه بازش کنید .
( نامجون ) : چشم . ممنون دکتر جانگ .
و رفت .
درسته . این فرد هوسوک بود . جانگ هوسوک . یکی دیگه از همدستای نامجون ، یونگی و تهیونگ اما بقیه نفهمیده بودن . اونروز هوسوک در زندان ها رو حک کرده بود تا نامجون ، تهیونگ و یونگی فرار کنن ولی ...
( جین ) : چرا اومدی ؟
( نامجون ) : من دوستی ندارم اما امیدوارم یروزی با کیم نامجون دوست بشم .
جین چشماش گرد شد . سرشو گرفت پایین .
( جین ) : حدس میزدم .
نامجون باید میرفت تو سلولش پس قبلش با دست به شونه ی جین مشت ارومی زد .
( نامجون ) : میبینمت .
و رفت .
( * پیش تهکوک * )
از جونگکوک خواسته بودن بره از تهیونگ اعتراف بگیره .
( جونگکوک ) : آقای کیم . چرا دوستتون رو کشتید ؟
تهیونگ ساکت بود و فقط به جونگکوک نگاه میکرد . جونگکوک یکم خجالت میکشید .
( جونگکوک ) : آ-... آقای کیم ... نمیخواید جواب بدید ؟
سکوت تنها کاری بود که تهیونگ انجام میداد . جونگکوک دیگه عصبانی شد .
( جونگکوک ) : تهیونگ با تو ام . ( داد )
یهو تهیونگ میزی که جلوشون بود رو پرت کرد . جونگکوک نزدیک بود با صندلی رو به عقب بیوفته که تهیونگ با دستش گرفتش .
( تهیونگ ) : افسر جئون . نباید میومدی
دوباره پیش من . ( نیشخند )
جونگکوک محکم دستشو کشید
( جونگکوک ) : چرا همیشه همه با من اینجوری میکنن. اصن جواب نده برو تو همون سلولت تا هر چقدر میخوان شکنجت کنن .( با بغض و گریه و داد )
تهیونگ متعجب شده بود و داشت با تعجب به جونگکوک نگاه میکرد .
( تهیونگ ) : ب-.... ببخشید...ح-....حالت خوبه؟( خیلی متعجب )
(جونگکوک ) : ببریدش تو سلولش ( با گریه و اعصبانیت )
( * پیش یونمین * )
جیمین از ترس اینکه یونگی بلایی سرش بیاره بغض کرده بود در حالی که یونگی همچین چیزی رو نمیخواست .
( یونگی ) : هی حالت خوبه؟ ( خونگرمی و ارامش )
جیمیین یهو بیهوش شد.
( یونگی ): هی .... هی جیمین جیمیننن بلند شوووو (با داد)
یونگی تعجب کرد و جیمین رو براید استایل بلند کرد و دره سلول رو با زور باز کرد و بعد دویید تا جیمین رو به دکتر ببره. ........
( یونگی ) : هوسوک هوسوک بدو بیا این بچه یهو غش کرد .
هوسوک اومد و بعد از معاینه گفت ...
( هوسوک ) : پارک جیمین مشکل قلبی داره . نباید بهش فشار بیاد . از احساس شادی گرفته تا عصبانیت ، درد و غم .
یونگی ، جیمین رو با خودش برد به سلولش . کسی نفهمیده بود . در سلولم بسته بود .
بعد از یه ساعت جیمین بیدار شد . به محض اینکه یونگی رو دید حول کرد و سریع پاشد نشست .
( یونگی ) : نترس کاریت ندارم . یدفعه غش کردی بعدش بردمت پیش دکتر . تقریبا یک ساعت پیش بود . الان بهتری ؟
جیمین متعجب بود و نمیفهمید داره چی میشه ...
End part ¤
دو تا از عشقام گفتن بزار ولی متاسفانه چون مسافرت بودم انتن نداشتم ببخشید دیر گذاشتم اینو 🙏
- ۵۵۸
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط