جین نکنه تو هم مافیایی ما نمی دونیم اصلا معلوم هست داریم کجا میریم
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 9
-جین نکنه تو هم مافیایی ما نمی دونیم اصلا معلوم هست داریم کجا میریم؟
جیمین گفت و به خاطر گرده گل و گیاه های سر راهشون که توی بینیش رفته بود عطسه کرد
-نخیر فرق ما اینه که من و نامی ۶ ساله همو می شناسیم و ۵ ساله که ازدواج کردیم اما تو و یونگی دو ساله پیش همید و یک ساله ازدواج کردید تهیونگ هم که دوساله جونگکوک رو می شناسه ولی خب آلفاش صلاح دونسته که چیزی نگه اما قبول کن ته..اگه اون اول می فهمیدی جونگ کوک رو ول می کردی!
-نه که اون اول خیلی رفتارش باهام خوب بود! ولی بعد از گذشت دو سال دیگه باید بهم می گفت یعنی واقعا من رو همچین آدمی می دیده؟! حالا که فعلا فقط می خوام برگرده
۴۵ دقیقه با غر زدن های جیمین و تهیونگ و البته جوک های بابا بزرگی جین گذشت
-عوضی ها من باردارم دیگه نمی تونم!
-وایسید
ایستادن جین به سمت درخت تنومندی قدم برداشت به سختی ازش بالا رفت و نشست روی دومین شاخش جیمین داد زد
-نیوفتی! الان رفتی اون بالا چیکار؟!! ما رو توی این وضعیت گیر آوردی؟
-هیونگ الان اصلا وقت شوخی نیست! من حالم بده
تهیونگ بی حوصله گفت،چشماش رو بست و شقیقه هاشو ماساژ داد جین پیداش کردمی زیر لب گفت و دکمه قرمز کوچیک روی تنه درخت رو فشار داد بعد آروم پایین اومد..یه چاله با قطری نزدیک به ۱ متر پشت درخت ایجاد شده بود
-بپرید داخل
و خودش پرید...
هر دو همزمان داد زدن هیونگگگگ اما جین نبود
-حالا چیکار کنیم؟! من بمیرم هم نمی پرم ممکنه بچم آسیب ببینه!
-بیا یه کاری کنیم من اول می پرم وقتی رسیدم داد می زنم بعد تو بپر من می گیرمت نهایتا میوفتی روم که بهتر از زمینه
-اوکی
بدین ترتیب جیمین هم پرید. حالا پنج دقیقه از رفتنش می گذشت اما هیچ ندایی به گوش نمیرسید جز صدای جیک جیک پرنده های گوناگون..کم کم چشم هاش نمناک شدن بدجوری به آلفاش نیاز داشت اشک هاش روی علف های سبزی که بعضی هاشون زیر پاهاش له شده بودن ریخت اگه جونگکوک اونجا بود می تونست بغلش کنه و دوتایی وارد اون چاله مرطوب و تاریک بشن. صدای خرخر حیوونی از پشت سر اومد چرخید و با خرس قهوه ای که به نظر گرسنه میومد و داشت بهش نزدیک می شد مواجه شد بدنش شروع به لرزیدن کرد اما همون لحظه حرف های دکترش رو به یاد آورد که ترس و استرس اصلا برای بچش خوب نیست پس سعی کرد خودشو جمع و جور کنه بالا درخت رفتن گزینه خوبی با توجه به توله توی شکمش نبود پس باید می پرید چاره ی دیگه ای نداشت نفس لرزانی کشید چشماش رو بست و بالاخره پرید ۵۰ ثانیه طول کشید تا روی تشک نرم مشکی فرود بیاد تمام مدت اسم جونگکوک رو زیر لب می گفت تا آرامش داشته باشه بعد از فرود چشماش رو باز کرد
-الهه ماه...خوبی؟!! چندین بار داد زدم ولی انگار صدام بهت نرسید
جیمین ترسیده گفت و مشغول بررسی تهیونگ شد
-یه خ-خ-خرس اون ب-بالاست ه-هیونگ ی-یه جوری ا-اون س-سوراخه رو ب-ببند(یه خرس اون بالاست هیونگ! یه جوری اون سوراخه رو ببند)
جین سریع یه دکمه قرمز دیگه رو که کنار تشک بادی و نرم مشکی بود فشار داد. بعد از اینکه حال تهیونگ کمی بهتر شد چراغ قوه های گوشی هامون رو روشن کردن و باز هم راه افتادن و کمی بعد به یه سه راهی رسیدن وارد تونل سمت چپ شدن و بلافاصله به یه چهار راهی برخوردن اینبار راست ترین تونل و باز هم یه پنج راهی این دفعه رفتن داخل تونل وسط و با دیدن آسانسور ایستادن
-What the fakc این دیگه چه کوفتیه؟
جیمین با تعجب گفت و جین پوزخند زنان دکمه رو زد و در های آسانسور باز شد
-تکنولوژی فرزندم!
تهیونگ بعد از فرودش روی تشک حالت تهوع شدیدی داشت و بعد از اینکه توی راه بالا آورد انگار کل انرژی بدنش تخلیه شده بود به زور خودش رو به آسانسور رسوند و وارد شدنش مصادف با از هوش رفتنش شد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
میدونم خیلی چرت شده دیگه شرمنده 🫠🤧
-جین نکنه تو هم مافیایی ما نمی دونیم اصلا معلوم هست داریم کجا میریم؟
جیمین گفت و به خاطر گرده گل و گیاه های سر راهشون که توی بینیش رفته بود عطسه کرد
-نخیر فرق ما اینه که من و نامی ۶ ساله همو می شناسیم و ۵ ساله که ازدواج کردیم اما تو و یونگی دو ساله پیش همید و یک ساله ازدواج کردید تهیونگ هم که دوساله جونگکوک رو می شناسه ولی خب آلفاش صلاح دونسته که چیزی نگه اما قبول کن ته..اگه اون اول می فهمیدی جونگ کوک رو ول می کردی!
-نه که اون اول خیلی رفتارش باهام خوب بود! ولی بعد از گذشت دو سال دیگه باید بهم می گفت یعنی واقعا من رو همچین آدمی می دیده؟! حالا که فعلا فقط می خوام برگرده
۴۵ دقیقه با غر زدن های جیمین و تهیونگ و البته جوک های بابا بزرگی جین گذشت
-عوضی ها من باردارم دیگه نمی تونم!
-وایسید
ایستادن جین به سمت درخت تنومندی قدم برداشت به سختی ازش بالا رفت و نشست روی دومین شاخش جیمین داد زد
-نیوفتی! الان رفتی اون بالا چیکار؟!! ما رو توی این وضعیت گیر آوردی؟
-هیونگ الان اصلا وقت شوخی نیست! من حالم بده
تهیونگ بی حوصله گفت،چشماش رو بست و شقیقه هاشو ماساژ داد جین پیداش کردمی زیر لب گفت و دکمه قرمز کوچیک روی تنه درخت رو فشار داد بعد آروم پایین اومد..یه چاله با قطری نزدیک به ۱ متر پشت درخت ایجاد شده بود
-بپرید داخل
و خودش پرید...
هر دو همزمان داد زدن هیونگگگگ اما جین نبود
-حالا چیکار کنیم؟! من بمیرم هم نمی پرم ممکنه بچم آسیب ببینه!
-بیا یه کاری کنیم من اول می پرم وقتی رسیدم داد می زنم بعد تو بپر من می گیرمت نهایتا میوفتی روم که بهتر از زمینه
-اوکی
بدین ترتیب جیمین هم پرید. حالا پنج دقیقه از رفتنش می گذشت اما هیچ ندایی به گوش نمیرسید جز صدای جیک جیک پرنده های گوناگون..کم کم چشم هاش نمناک شدن بدجوری به آلفاش نیاز داشت اشک هاش روی علف های سبزی که بعضی هاشون زیر پاهاش له شده بودن ریخت اگه جونگکوک اونجا بود می تونست بغلش کنه و دوتایی وارد اون چاله مرطوب و تاریک بشن. صدای خرخر حیوونی از پشت سر اومد چرخید و با خرس قهوه ای که به نظر گرسنه میومد و داشت بهش نزدیک می شد مواجه شد بدنش شروع به لرزیدن کرد اما همون لحظه حرف های دکترش رو به یاد آورد که ترس و استرس اصلا برای بچش خوب نیست پس سعی کرد خودشو جمع و جور کنه بالا درخت رفتن گزینه خوبی با توجه به توله توی شکمش نبود پس باید می پرید چاره ی دیگه ای نداشت نفس لرزانی کشید چشماش رو بست و بالاخره پرید ۵۰ ثانیه طول کشید تا روی تشک نرم مشکی فرود بیاد تمام مدت اسم جونگکوک رو زیر لب می گفت تا آرامش داشته باشه بعد از فرود چشماش رو باز کرد
-الهه ماه...خوبی؟!! چندین بار داد زدم ولی انگار صدام بهت نرسید
جیمین ترسیده گفت و مشغول بررسی تهیونگ شد
-یه خ-خ-خرس اون ب-بالاست ه-هیونگ ی-یه جوری ا-اون س-سوراخه رو ب-ببند(یه خرس اون بالاست هیونگ! یه جوری اون سوراخه رو ببند)
جین سریع یه دکمه قرمز دیگه رو که کنار تشک بادی و نرم مشکی بود فشار داد. بعد از اینکه حال تهیونگ کمی بهتر شد چراغ قوه های گوشی هامون رو روشن کردن و باز هم راه افتادن و کمی بعد به یه سه راهی رسیدن وارد تونل سمت چپ شدن و بلافاصله به یه چهار راهی برخوردن اینبار راست ترین تونل و باز هم یه پنج راهی این دفعه رفتن داخل تونل وسط و با دیدن آسانسور ایستادن
-What the fakc این دیگه چه کوفتیه؟
جیمین با تعجب گفت و جین پوزخند زنان دکمه رو زد و در های آسانسور باز شد
-تکنولوژی فرزندم!
تهیونگ بعد از فرودش روی تشک حالت تهوع شدیدی داشت و بعد از اینکه توی راه بالا آورد انگار کل انرژی بدنش تخلیه شده بود به زور خودش رو به آسانسور رسوند و وارد شدنش مصادف با از هوش رفتنش شد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
میدونم خیلی چرت شده دیگه شرمنده 🫠🤧
- ۶.۱k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط