در سایه ی گذشته🌑
در سایه ی گذشته🌑
پارت اول
( درخواستی )
# قسمت اول: «اولین برخورد»
---
باران ریز و سردی روی شهر میبارید. آژیر آمبولانس تو خیابونهای خلوت شب میپیچید.
داخل آمبولانس، اوبیتو روی برانکارد دراز کشیده بود، صورتش رنگپریده و عرقکرده بود. دست راستش، از آرنج به پایین، به شکل وحشتناکی خم شده بود. یکی از همکارهاش، با صدای نگران داد میزد:
**همکار اوبیتو:** دووم بیار سرگرد! تقریباً رسیدیم!
**اوبیتو:** *(با صدایی ضعیف ولی هنوز با یه لبخند کج)* نگران نباش... من... زنده میمونم... همیشه زنده میمونم.
اما وقتی چشماش رو بست، درد بدجور تو تنش پیچید.
---
### بیمارستان مرکزی — بخش اورژانس
درهای اورژانس با صدای بلند باز شدن، تخت اوبیتو رو با سرعت به داخل بردن. پرستارها دورش جمع شدن. یه صدای آروم ولی محکم، از پشت سر بقیه شنیده شد:
**کاکاشی:** *(وارد میشه، ماسک جراحی رو میزنه)* چی داریم؟
**پرستار:** آسیب شدید به ساعد و دست راست، دکتر هاتاکه. شکستگی چندگانه، احتمال آسیب عصبی.
کاکاشی نگاهی به دست اوبیتو انداخت. ابروهاش کمی بالا رفت — آسیب جدی بود.
**کاکاشی:** *(با آرامش حرفهای، ولی محکم)* آمادهش کنید برای عمل. همین الان.
اوبیتو، تو حالت نیمههوشیاری، چشماشو یهکم باز کرد و صورت کاکاشی رو دید — یه چهرهی آروم، جدی، با چشمایی که انگار همهچیز رو زیر کنترل داشتن.
**اوبیتو:** *(زیر لب، گیج)* تو... کی هستی...
**کاکاشی:** *(نگاهش میکنه، صدایی که سعی میکنه آرومش کنه)* دکترتم. الان میبرمت تو اتاق عمل. فقط... به من اعتماد کن، باشه؟
اوبیتو، که تو تمام زندگیش یاد گرفته بود به هیچکس اعتماد نکنه، یه لحظه مکث کرد. ولی چیزی تو صدای اون مرد بود که... آرومش میکرد.
**اوبیتو:** *(قبل از اینکه بیهوش بشه، زیر لب)* باشه...
---
### چند روز بعد — اتاق بیمارستان
اوبیتو، دستش گچگرفته و آویزون از گردنش، رو تخت نشسته بود و از پنجره بیرون رو نگاه میکرد. صورتش خسته بود، نگاهش پر از یه چیزی بین خشم و ناامیدی.
در باز شد. کاکاشی، با پروندهی پزشکی زیر بغلش، وارد شد.
**کاکاشی:** حالت چطوره امروز، سرگرد اوچیها؟
**اوبیتو:** *(بدون اینکه نگاهش کنه)* عالی. یه دست دارم که شاید دیگه هیچوقت مثل قبل کار نکنه. چه حسی باید داشته باشم؟
کاکاشی نزدیکتر اومد، پرونده رو باز کرد، ولی نگاهش رو از اوبیتو نگرفت.
**کاکاشی:** عمل خوب پیش رفت. اگه فیزیوتراپی رو جدی بگیری، شانس خوبی برای بازگشت کامل داری.
**اوبیتو:** *(با پوزخند تلخ)* «شانس خوب» یعنی چی دقیقاً؟ درصدش چقدره؟
**کاکاشی:** *(مکث میکنه، صادقانه جواب میده)* نمیتونم قول قطعی بدم. ولی میتونم قول بدم که تا وقتی اینجایی، تنها نیستی تو این مسیر.
اوبیتو بالاخره نگاهش رو به کاکاشی دوخت. یه چیزی تو اون جملهی ساده، یه چیزی که سالها بود کسی بهش نگفته بود، قلبش رو یهجوری لمس کرد.
**اوبیتو:** *(آرومتر، تقریباً غافلگیر از خودش)* چرا... چرا اینقدر برات مهمه؟
**کاکاشی:** *(لبخند کوچیکی زیر ماسکش، که تو چشماش پیداست)* چون هر بیمارم برام مهمه. ولی... *(یه مکث کوتاه)* ...بعضیها بیشتر از بقیه.
اوبیتو چیزی نگفت، ولی برای اولین بار بعد از روزها، یه حس گرمی تو سینهش احساس کرد که نمیتونست توضیحش بده.
خب عزیزم نظرت چیه؟😊
پارت اول
( درخواستی )
# قسمت اول: «اولین برخورد»
---
باران ریز و سردی روی شهر میبارید. آژیر آمبولانس تو خیابونهای خلوت شب میپیچید.
داخل آمبولانس، اوبیتو روی برانکارد دراز کشیده بود، صورتش رنگپریده و عرقکرده بود. دست راستش، از آرنج به پایین، به شکل وحشتناکی خم شده بود. یکی از همکارهاش، با صدای نگران داد میزد:
**همکار اوبیتو:** دووم بیار سرگرد! تقریباً رسیدیم!
**اوبیتو:** *(با صدایی ضعیف ولی هنوز با یه لبخند کج)* نگران نباش... من... زنده میمونم... همیشه زنده میمونم.
اما وقتی چشماش رو بست، درد بدجور تو تنش پیچید.
---
### بیمارستان مرکزی — بخش اورژانس
درهای اورژانس با صدای بلند باز شدن، تخت اوبیتو رو با سرعت به داخل بردن. پرستارها دورش جمع شدن. یه صدای آروم ولی محکم، از پشت سر بقیه شنیده شد:
**کاکاشی:** *(وارد میشه، ماسک جراحی رو میزنه)* چی داریم؟
**پرستار:** آسیب شدید به ساعد و دست راست، دکتر هاتاکه. شکستگی چندگانه، احتمال آسیب عصبی.
کاکاشی نگاهی به دست اوبیتو انداخت. ابروهاش کمی بالا رفت — آسیب جدی بود.
**کاکاشی:** *(با آرامش حرفهای، ولی محکم)* آمادهش کنید برای عمل. همین الان.
اوبیتو، تو حالت نیمههوشیاری، چشماشو یهکم باز کرد و صورت کاکاشی رو دید — یه چهرهی آروم، جدی، با چشمایی که انگار همهچیز رو زیر کنترل داشتن.
**اوبیتو:** *(زیر لب، گیج)* تو... کی هستی...
**کاکاشی:** *(نگاهش میکنه، صدایی که سعی میکنه آرومش کنه)* دکترتم. الان میبرمت تو اتاق عمل. فقط... به من اعتماد کن، باشه؟
اوبیتو، که تو تمام زندگیش یاد گرفته بود به هیچکس اعتماد نکنه، یه لحظه مکث کرد. ولی چیزی تو صدای اون مرد بود که... آرومش میکرد.
**اوبیتو:** *(قبل از اینکه بیهوش بشه، زیر لب)* باشه...
---
### چند روز بعد — اتاق بیمارستان
اوبیتو، دستش گچگرفته و آویزون از گردنش، رو تخت نشسته بود و از پنجره بیرون رو نگاه میکرد. صورتش خسته بود، نگاهش پر از یه چیزی بین خشم و ناامیدی.
در باز شد. کاکاشی، با پروندهی پزشکی زیر بغلش، وارد شد.
**کاکاشی:** حالت چطوره امروز، سرگرد اوچیها؟
**اوبیتو:** *(بدون اینکه نگاهش کنه)* عالی. یه دست دارم که شاید دیگه هیچوقت مثل قبل کار نکنه. چه حسی باید داشته باشم؟
کاکاشی نزدیکتر اومد، پرونده رو باز کرد، ولی نگاهش رو از اوبیتو نگرفت.
**کاکاشی:** عمل خوب پیش رفت. اگه فیزیوتراپی رو جدی بگیری، شانس خوبی برای بازگشت کامل داری.
**اوبیتو:** *(با پوزخند تلخ)* «شانس خوب» یعنی چی دقیقاً؟ درصدش چقدره؟
**کاکاشی:** *(مکث میکنه، صادقانه جواب میده)* نمیتونم قول قطعی بدم. ولی میتونم قول بدم که تا وقتی اینجایی، تنها نیستی تو این مسیر.
اوبیتو بالاخره نگاهش رو به کاکاشی دوخت. یه چیزی تو اون جملهی ساده، یه چیزی که سالها بود کسی بهش نگفته بود، قلبش رو یهجوری لمس کرد.
**اوبیتو:** *(آرومتر، تقریباً غافلگیر از خودش)* چرا... چرا اینقدر برات مهمه؟
**کاکاشی:** *(لبخند کوچیکی زیر ماسکش، که تو چشماش پیداست)* چون هر بیمارم برام مهمه. ولی... *(یه مکث کوتاه)* ...بعضیها بیشتر از بقیه.
اوبیتو چیزی نگفت، ولی برای اولین بار بعد از روزها، یه حس گرمی تو سینهش احساس کرد که نمیتونست توضیحش بده.
خب عزیزم نظرت چیه؟😊
- ۲۱۹
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط