دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنت

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنت
عشق هم رسوا شده از آبروی رفتنت

من نه امشب , هر شبم را در عزایت مانده ام
قلب مشکی پوش من پر زد به سوی رفتنت

در نگاه ساکت نیمایی ام جا مانده است
رد پای آخر برفی به کوی رفتنت

بی تو معنای زمستان را چه خوب از بر شدم
در بهاری که در آن خشکید جوی رفتنت

من دو روی سکه ی قلب تو را نشناختم
سکه را انداختم زیر است روی رفتنت

گفته اند از هر طرف خوانی همان درد است درد
آن منم چون بغض یکرنگ گلوی رفتنت

قصه ی جادوی چشمانت چو مو باریک شد
یکقدم تا پارگی مانده به موی رفتنت

فرق دارد آخر این قصه با هر قصه ای
از همین اول بیا بشکن سبوی رفتنت
دیدگاه ها (۱)

چشاتو ببند…فکر کن همین الان در باز بشه و آقا وارد بشن…همون ل...

پارت ۴۴ صدای قدم‌های مدیر در راهروی بایگانی نزدیک‌تر شد.تق.....

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

بی تکرار ترین وشجاعترین مادران و پدران معاصر سرزمینمان...هم...

یک سال نیم مانده غمت در گلوی من هر روز و شب تویی همه جا رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط