پارت دوم (اخر)

پارت دوم (اخر)



جرقه‌ی یادآوری

یک شب بارانی دیگر...

تهیونگ به طور اتفاقی از کنار همان پل عبور کرد.
صدای جیغ لاستیک‌ها دوباره در ذهنش پیچید، قلبش تند زد، و ناگهان تصاویری تکه‌تکه به ذهنش هجوم آورد:

-تو، با چشمانی پر از اشک، که اسمش را فریاد می‌زدی...
-دست‌هایی که محکم دستش را گرفته بودند...
-و جمله‌ای که خودش گفته بود:
"تو همه‌ی زندگی منی."

او وسط خیابان ایستاد، نفسش بند آمده بود.
همه‌چیز یادش آمد.


---



تهیونگ با عجله به سمت خانه‌ات دوید.
در راه، به دوست مشترکتان زنگ زد و پرسید تو کجایی.

صدایی لرزان جواب داد:

"اون... اون روی پشت‌بام خونشه، می‌خواد خودش رو بندازه پایین..."

تهیونگ قلبش داشت از ترس می‌ایستاد.
با تمام توان دوید، از پله‌ها بالا رفت، نفس‌نفس‌زنان به پشت‌بام رسید.

تو روی لبه ایستاده بودی، چشمانت سرخ از گریه.

صدایت آرام بود:

"دیگه طاقت ندارم... اون دیگه منو نمی‌شناسه..."

تهیونگ قدمی جلو گذاشت، صدایش شکست:

"یادم میاد... من گفتم تو همه‌ی زندگی منی؟"

تو با ناباوری برگشتی، اشک‌هایت در نور کم‌رنگ مهتاب برق زد.

تهیونگ جلو دوید و محکم بغلت کرد:

"همه‌چیز یادم اومد... ببخش که این همه اذیتت کردم... دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذارم تنها بمونی."


---



آن شب، باران آرام گرفت.
تو و تهیونگ در آغوش هم، میان بوی نم باران و گرمای قلب‌هایتان، دوباره شروع کردید.
شاید همه‌چیز از نو بود، اما این‌بار هر لحظه را با تمام وجود زندگی می‌کردید.

پایان
دیدگاه ها (۱۴)

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

......//برده ی زیبا//.......

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

پارت ۱۲

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𓆩𐙚.. (the end ) دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط