قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت۱۲

با ماشینی که توی پارکینگ بود خواستم برم مدرسه ولی متاسفانه من رانندگی بلد نیستم و خب راننده هم رفته بود مرخصی
پس خواستم تاکسی بگیرم ولی پیدا نشد مدرسه هم تا نیم ساعت دیگه شروع میشد
تنها گزینم فوجیورا بود
بهش زنگ زدم
مکالمه:
دازای: خب سلام ببخشید میشه منو ببری مدرسه
فوجیورا: اوم باشه نزدیکم اتفافا
پایان
پنچ مین گذشت که اومد
فوجیورا: خوب زود باش که دیر شد
دازای: باشه

ده مین بعد
دازای: ممنون من میرم
فوجیورا: ظهر بیام دنبالت؟
دازای: نه میخام پیاده برم
فوجیورا: خسته میشی
دازای: نه پیاده روی رو دوست دارم

فوجیورا: باشه باییی
هیچی نگفتم و پیاده شدم

داخل کلاس شدم و رفتم نسشتم چویا اومد کنارم نسشت
چویا: سلام بانداژی
دازای: اینو از کجا اوردی
چویا: نمیدونم یهو یه ذهنم رسید
دازای: اهان
چویا: دازای میگم پدرم امشب دعوت تون کرده میای
دازای: نمیدونم باید ببینم فوجیورا میاد یا نه
چویا: باشه
دازای: بزار بهش پیامک میدم بهت خبر میدم

پیامک رو ارسال کردم و جوابش مثبت بود
زنگ اخر:
دازای: چیبی فوجیورا مشکلی نداشت فقط میشه یسری چیزا رو بهت بگم
چویا: الان؟
دازای: خب من پیاده میرم خونه میخام دعوتت کنم نهار بیای اونجا و باهم پروژه رو درست کنیم
چویا: باشه
دیدگاه ها (۱۱)

قهوه تلخ پارت۱۳زنگ اخر هم خورد و به سمت خونه راه افتادیم چوی...

قهوه تلخپارت ۱۴ویو چویادازای خیلی درونگرا بود ، برگشتم خونه ...

قهوه تلخ پارت ۱۱ویو چویا وقتی که دازای رو دیدم که داره میخند...

رمان قهوه تلخپارت ۱۰دازای: خب چطوره مشقامون رو بنویسیم و یکم...

Soukoku

Soukoku

پارت ۴ ازدواج تحمیلی داشتیم صبحانه میخوردیم که صدای زنگ در ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط