داداشی..

هیچول از همان اول هم میلا را دوست نداشت؛
نه از آن نفرت‌های پر سر و صدا، نه از آن‌هایی که آدم داد می‌زند و قهر می‌کند…
از آن نفرت‌های سرد و خاموشی که فقط در نگاه آدم می‌ماند.
میلا همیشه فکر می‌کرد شاید یک روز، شاید یک‌جایی، شاید وقتی بزرگ‌تر شدند، هیچول بالاخره او را مثل یک خواهر ببیند…
اما هیچ‌وقت نشد.

هیچول بود و دوست‌دخترش.
همان دختری که هر بار می‌خندید، انگار از لبخندش زهر می‌چکید.
هر بار میلا وارد اتاق می‌شد، نگاه سنگین او روی پوستش می‌نشست.
طعنه می‌زد، تحقیر می‌کرد، می‌خندید و هیچول…
هیچول فقط نگاه می‌کرد.
انگار که میلا اصلاً وجود نداشت.
انگار خواهری که با او بزرگ شده بود، فقط یک سایه بود.

میلا چند بار گفت.
آرام گفت، با بغض گفت، با اشک گفت:
«هیچول… بهش بگو بس کنه. من دیگه نمی‌تونم.»
اما هیچول حتی سرش را هم برنگرداند.
فقط گفت:
«برو توی اتاقت.»
همین.
نه دفاعی. نه حمایتی. نه حتی یک ذره توجه.

آن شب، میلا کنار استخر ایستاده بود.
باد موهای خیس از اشکش را به صورتش می‌چسباند و نور چراغ‌ها روی آبِ تیره می‌لرزید.
دوست‌دختر هیچول با همان لبخند مسموم نزدیکش شد.
آرام گفت:
«فکر کردی با مظلوم‌بازی می‌تونی خودتو بین ما جا کنی؟»
میلا خواست عقب برود، خواست چیزی بگوید، خواست باز هم کمک بخواهد…
اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهانش بیرون بیاید، دستش را هل داد.

صدای افتادنش در آب، مثل شکستن چیزی در دل هیچول بود.
یک لحظه همه‌چیز ساکت شد.
بعد صدای جیغ.
بعد دویدن.
بعد هیچول که با وحشت به سمت استخر دوید، اما دیر شده بود.

آب، میلا را بلعیده بود.
دوازده متر، برای کسی که می‌خواست کمک بخواهد، برای کسی که می‌خواست فقط یک بار دیگر دیده شود، برای کسی که فقط می‌خواست برادرش یک بار اسمش را با مهربانی صدا بزند…
خیلی عمیق بود.
خیلی سرد بود.
و خیلی دیر.

وقتی هیچول پایینِ استخر را دید، دنیا دور سرش چرخید.
میلا با چشمانی باز، میان آب بی‌حرکت مانده بود.
انگار هنوز منتظر بود.
منتظر یک دست.
منتظر یک صدا.
منتظر هیچولی که هیچ وقت نیامد.

و هیچول…
برای اولین بار، با تمام وجود فهمید چیزی را از دست داده که دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد.
نه فریادش می‌توانست او را برگرداند، نه اشکش، نه پشیمانیِ دیرهنگامش.
فقط ماند یک خانه‌ی ساکت، یک صندلی خالی، و خواهر کوچکی که همیشه می‌خواست دوست داشته شود…
اما مرگ، زودتر از محبت رسید.
دیدگاه ها (۲)

میشه منم دوست داشته باشی..؟

چرا؟

داستان زندگی ما

....

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

## راوی: میتسوریاوبانای چند لحظه ساکت ماند. نگاهش را از روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط