آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد
چقدر غصه و غم خوردم از این غم که نشد


تیر نامرد اگر یاور مشکم میشد
میشد این آب شود چشمه زمزم که نشد


حیف شد چیز زیادی به حرم راه نبود
سعی کردم بدنم را بکشانم که نشد


تا دو دستم به بدن بود علم برپا بود
خواستم حفظ شود بیرق و پرچم که نشد


سعی کردم که نیفتم ز روی اسب ولی
ضربه آنقدر شتابان زد و محکم که نشد


گفتم این لحظه آخر که در آغوش توام
لااقل روی تو را سیر ببینم که نشد


بگو از من به رقیه که حلالم بکند
آمدم آب به خیمه برسانم که نشد
دیدگاه ها (۱۲)

زن : عزيزم دکتر بهم گفت واسه اينکه حالم خوب بشه بايد بريم به...

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گر...

شیرین ترین تناقض دنیا تا ابد پابرجاستسرترین آقای دنیا را خدا...

سکوت پیستPart:⁷⁰دو روز از اون اتفاقات توی مغازه میگذشتتوی ای...

P⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۷۹یه دفعه و خيلي تند چشمامو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط