روی شانه پاییز زدم ...

روی شانه پاییز زدم ...

حالش را بپرسم ...

ناگاه ریخت ...

گاهی پرسیدن حالی ...

چه دردهایی را زنده می کند ...
دیدگاه ها (۷)

بزرگ که میشوے ...دلت هیچ چیز نمےخواهد ...جز یک فریآد ...که آ...

یه روز یه کفش خیلی خوشرنگ دیدم ...ازش خیلی خوشم اومد ...با ا...

اَز دِلتَنگےچیزیـ شِنیدِه ای؟...مِثلِ این اَستـ کِه ...دَستَ...

منو باران پائیز و کمی تو ...و یک یاد غم انگیز و کمی تو ...شک...

کاش می‌شددلتنگی رامثلِ ابر،به شانه‌ی کوه‌ها سپرد...اما دلتنگ...

نیکزاد افرسی نیا هرسین تنهایی انسان

when silence became a scream p26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط