#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_14

یونا به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.

دلش نمی‌دانست باید از هیجان بزند یا از ترس.

او آهسته زمزمه کرد:

«چوی جه‌هون… تو واقعاً کی هستی؟»

و در همان لحظه، در راهرو پشت اتاقش، صدای قدم‌هایی شنید.

قدم‌هایی که خیلی آهسته و حساب‌شده نزدیک می‌شدند.

یونا گوشی را محکم گرفت و نفسش را حبس کرد.

کسی داشت به سمت اتاقش می‌آمد.

و این‌بار، داستان فقط درباره‌ی رقابت نبود…

بلکه داشت به مرحله‌ای می‌رسید که هر قدم اشتباه، می‌توانست همه‌چیز را نابود کند.ساعت ۱۰ شب.

یونا در اتاقش نشسته بود و با اضطراب به صفحه گوشی‌اش نگاه می‌کرد. هر لحظه منتظر پیام جدیدی از جه‌هون بود، اما سکوت مطلق حاکم بود.

«یعنی داشت شوخی می‌کرد؟»

با خودش فکر کرد. این خانواده پر از دروغ و فریب بود، شاید جه‌هون هم یکی از آن‌ها بود. اما آن نگاه سرد و جدی‌اش، آن حرف‌ها… چیزی ته دلش می‌گفت که این بار فرق دارد.

صدای تیک‌تاک ساعت روی دیوار، مثل پتک به سرش می‌کوبید.

بالاخره، در سکوت مطلق اتاق، صدایی آرام شنیده شد.

تق… تق…

صدای در نبود. انگار کسی از بیرون، از سمت پنجره، ضربه می‌زد.

یونا بلند شد و با احتیاط به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد.چوی جه‌هون پایین ایستاده بود. دوباره.

این بار موبایلش را بالا گرفت. پیام جدیدی روی صفحه گوشی‌اش ظاهر شد:

«کتابخانه. درِ پشتی. عجله کن.»

یونا نفس عمیقی کشید. این دیگر شوخی نبود.

چمدان کوچکی را برداشت، چند وسیله‌ی ضروری برداشت و یادداشتی روی میز گذاشت:

«رفتم بیرون. برگشتم.»

بعد، آهسته از اتاق خارج شد.

راهروهای عمارت خاندان چئون در تاریکی شب، ترسناک‌تر به نظر می‌رسیدند. هر سایه، هر صدا، حس می‌کرد تله‌ای است.

او از پله‌های خدمه پایین رفت، همان راهی که شب ورودش به خانه‌ی پدری طی کرده بود؛ راهی که بوی طرد شدن می‌داد.

از در پشتی بیرون زد. هوای سرد شب پوستش را سوزاند.با دیدن جه‌هون که کنار دیوار بلند عمارت منتظرش بود، حس کرد کمی آرامش گرفته.

جه‌هون بدون هیچ حرفی، دستش را گرفت و به سمت باغ پشتی عمارت راهنمایی کرد.

«کتابخانه کجا بود؟» یونا زیر لب پرسید.

جه‌هون گفت: «مال هیچ‌کس نیست. زیرزمینِ انبار قدیمی. کسی ازش خبر نداره.»

آن‌ها از میان درختان تاریک باغ گذشتند. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایشان، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد.

بعد از چند دقیقه، جه‌هون به دیواری آجری و قدیمی اشاره کرد.

«اینجاست.»

یک در چوبی کهنه که پشت پیچک‌ها پنهان شده بود. هیچ نشانی از دستگیره یا قفل نداشت.

جه‌هون دستش را روی آجرها کشید. ناگهان، قسمتی از دیوار با صدای آرامی به داخل فرو رفت و دری مخفی نمایان شد.یونا به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.

دلش نمی‌دانست باید از هیجان بزند یا از ترس.
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_15یونا متعجب پرسید: « این چطور؟...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_16یونا با شنیدن این سوال، نفسش ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_13آن شب ، یونا تا دیروقت در اتا...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_12جلسه که تمام شد در راهرو ، پس...

پارت: 5اسم: رویایی ترسناکساختمون قدیمی ته کوچه نه بارون داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط