امشب چی میخواست بگه چی‌کار باید میکرد ؟.. دخترک نفسی کشید

امشب چی میخواست بگه چی‌کار باید میکرد ؟.. دخترک نفسی کشید و با تهیونگ وارد اتاق شد بوی عطر خنگ و سیگار تهیونگ بینیش را نوازش کرد ولی اون اتاق هنوز همون طوری بود .. گهواره جیهو هنوز همین گوشه بود چشم های ات پر از اشک شدند و نگاهش رو قاب عکس عروسیش افتاد اشک از گوشه چشمش سرازیز شد
مردش وقتی این صحنه را دید اخم کرد بی اختیار سمت همسرش رفت و دست هایش را دور کمر همسرش حلقه کرد چانش را روی شونه او گذاشت و زیر گوشش زمزمه کرد : اشک برای چی؟..
دخترک با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و با صدای لرز دار گفت: باورم نمیشه تهیونگ اصلا باورم نمیشه هنوزم خواب نیست
تهیونگ رو موهای همسرش را بوسید و از ته قلبش بو کشید خماری و دلگیر گفت : منم همین طور باورم نمیشه که پسرمون با ما توی عمارت خودمون هست
دخترک گره دست های تهیونگ را باز کرد و در آغوشش چرخید چشم دوخت در چشم های مردش آرام و با حرکت نرم دست هایش را دور کمر او حلقه کرد و سرش را روی سینه تهیونگ گذاشت جوری محکم و نرم بغلش گرفت که انگار خواب باشه هم تموم نشه
در جواب تهیونگ محکم تر بازو هایض را دور شانه های دخترک حلقه کرد و چانه اش روی سر دخترک گذاشت : خوبه که گذشت .. چون تو خیلی سرسخت بودی قوی بودی
دخترک چشم هایش را بست و به تپش قلب همسرش گوش داد : نه بخاطر پسری که بهم دادی قوی شدم بخاطر تو.. هدیه ای که تو بهم دادی قویم کرد
تهیونگ آروم همسرش را رها کرد و سر او هم بلند شد هر دو چشم تو چشم شدند تهیونگ عاشق دستش را روی گونه دخترک گذاشت
دخترک مقابل دستش را روی دست مردش گذاشت و صورتش را بیشتر به کف دست تهیونگ نزدیک کرد گفت : دلم خیلی برات تنگ شده بود خیلی
تهیونگ لباس را روی پیشانی همسرش گذاشت محکم و گرم بوسید در ادامه گفت : جوری دلتنگت بودم جوری دیونت بودم جوری مستت بودم که حتی توی این ۷ سال خواب ترو دیدم و خواستم
لبانش را از روی پیشانی دختر برداشت و زل زد تو چشم هایش دستش را کشید سمت مبل کنار تخت و هر دو نشستند تهیونگ همچنین موهای همسرش را نوازش کرد و آن ها را جمع کرد پست گردن انداخت دستش را مثل نوازش رو گلبرگ دور شانه هایش کشید و دخترک را مست سینه اش کشید
وقتی سرش را روی سینه او گذاشت دست آیش دور کمر مردش حلقه شد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت : برای هر سه تای ما خیلی سخت گذشت
تهیونگ محکم و با دلتنگی رو موهای همسرش را بوسید و در جواب گفت : درسته عروسکم درسته خیلی سخت گذشت ولی دیگه من اینجام بهت قول میدم که هیچ کس اذیتت نکنع چه تو چه چی‌هیونگ از هر دو شما محافظت میکنم
ات با نوازش دستش را روی سینه شوهرش گذاشت و به تپش قلب او گوش کرد سکوت در اتاق مشکی و نارنجی آمد در تمام این دلتنگی ها هر دو در آغوش هم نشسته بودند تهیونگ دستش را برنداشت چون موهای زنش خیلی شادابی داشت بوسه های نرم و عاشقانه را رو موهایش هدیه میداد
وقتی نگاهش به ساعت افتاد و ۱۲ شب را نشان میداد لبخند لرزاندی زد و دستپاچه گفت : ساعت ۱۲ شده نمیخوابیم ؟.
تعیونگ میترسید از شوئتفاهم میترسید نمی‌خواست هیچ وقت زنش فکر‌کند که عشق و ازدواج هوس خوابیدن دارد
ات لبخند نرمی زد و سرش را بلند کرد سپس پالتوش را کشید و دست تهیونگ را در دستش قاب گرفت بی حرکت سمت تخت بلند شد و تهیونگ را پشت سرش برد وقتی هر دو روی لبه تخت نشستند دخترک لبخند خجالتی زد و آرام گفت : می‌خوابیم چون قرارع صبح جدیدی رو شروع کنیم
تهیونگ خوب منظور همسرش را متوجه شد لبخند لرزاند و دستپاچگی زد سپس بلند شد و گفت : درسته راست میگی اگه... تو این لباس راحتی نیستی - دستش را روی گردنش کشید با احساس معذب بودند - لباس راحتی داریم
دخترک نگاهی به لباس اش انداخت و با لبخند سر تکون داد : نه ممنون همین خوبه.. مردش سری تکون داد سپس سمت کمد رفت بعد از برداشت شلوار راحتی و هودس گشاد سمت حمام هجوم برد : تو بخواب چراغ رو خاموش کن من دوش بگیرم میام
دخترک سری تکون داد چطور عاشق این مرد نشد با خود تکرار کرد و بعد از کشیدن سندل هایش دراز کشید به اطراف اتاق نگاه کرد ۷ سال مثل برق گذشت و بلاخره به هم رسیدن حالا همسرش اینجا بود میخواست رو یک تخت بخوابه
قلبش از شدت هیجان انگیز میلریید و دل تو دلش نبود که تهیونگ بیاد اونو توی آغوش گرمش نگهدارد.. افکارش مثل آتش سوزی شد با صدای باز شدن در حمام سمتش نگاه کرد
تهیونگ مغرور بود دیگه مثل همیشه بی توجه به دخترک سمت عطر های رفت و بعد از تو پیش زدن عطر و موهایش را به سادگی رو چشم هایش شانه زد آباژور کنار تخت را خاموش کرد و تخت را دور زد سپس بی معطلی دراز کشید هر دو روبه سقف بودند
تهیونگ دیگه تاقت نوری را نداشت گردنش را سمت همسرش چرخاند
آت لبخند نرمی زد و رو پهلو چرخید مردش بی صبرانه منتظر بود که سمتش به چرخد
دیدگاه ها (۰)

و لحظه را از دست نداد هرچی هم میشد اون تهیونگ عاشق بود بازوش...

جیهو شانه ای بالا انداخت سپس مهربان گفت : صادقی باشم؟.. من ج...

دخترک مغرور گفت : همین جا خوبه بگو .. تهیونگ دکمه کتش را بست...

چه عجب... این زندگی بود زندگی اون زندگی که ۷ سال براش خواب ش...

ات بلافاصله به سمت کمد کوچک کناره تخت رفت وقتی خم شد و ملافه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط