قسمت اخر پارت ۱۰:
قسمت اخر پارت ۱۰:
سویون: «چقدر؟»
یونگی: «به اندازه همه قطرههایی که ازت چکید.»
سویون خندید: «قشنگه.»
یونگی: «به اندازه همه مزههایی که ازت چشیدم.»
سویون: «بازم بگو.»
یونگی: «به اندازه همه لرزشایی که وقتی میخورمت میدی.»
سویون: «باز هم.»
یونگی: «به اندازه همه نفسایی که وقتی توی توام میکشم.»
سویون دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه. کشیدش سمت خودش. بوسیدش. محکم.
سویون: «دوست دارم. خیلی. دیوونهوار.»
یونگی: «منم.»
یونگی تندتر کرد. عمیقتر. هر دو نزدیک بودن.
یونگی: «نزدیکی؟»
سویون: «آره... دارم میرم...»
یونگی: «برو عزیزم. منم باهات میام.»
چند لحظه بعد، هر دو به اوج رسیدن. همزمان. یونگی توش موند. سویون بدنش لرزید. یه صدای بلند از گلوش دراومد.
افتادن کنار هم. نفسزنان. عرقکرده. خسته. خیس.
سویون سرش رو گذاشت رو سینه یونگی. با انگشتش روی پوستش خط میکشید.
سویون: «این بهترین شب زندگیم بود.»
یونگی: «برای منم.»
سویون: «و تازه اولشه.»
یونگی: «آره. تازه اولشه.»
سویون سرش رو بلند کرد. نگاهش کرد. «راستی...»
یونگی: «جان؟»
سویون: «چند روز دیگه پریود میشم...»
یونگی: «پس باید تا قبلش کلی ازت استفاده کنم.»
سویون خندید و زد تو سینهاش: «بیادب!»
یونگی خندید و کشیدش سمت خودش. بغلش کرد. «شوخی کردم. یا شاید هم نه.» 😏
سویون: «یونگی!»
یونگی: «باشه باشه. جدی میگم. تا قبل از پریودیت، هر شب مال منی.»
سویون صورتش رو کرد تو سینهاش: «خفه شو...»
یونگی بوسیدش رو موهاش. «دوست دارم. خیلی.»
سویون: «منم دوست دارم.»
توی نور شمع، سایهشون یکی شده بود. و تازه اول ماجرا بود
شرطا برای پارتای بعد:
۱۵ لایک و ۵ بازنشر
سویون: «چقدر؟»
یونگی: «به اندازه همه قطرههایی که ازت چکید.»
سویون خندید: «قشنگه.»
یونگی: «به اندازه همه مزههایی که ازت چشیدم.»
سویون: «بازم بگو.»
یونگی: «به اندازه همه لرزشایی که وقتی میخورمت میدی.»
سویون: «باز هم.»
یونگی: «به اندازه همه نفسایی که وقتی توی توام میکشم.»
سویون دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه. کشیدش سمت خودش. بوسیدش. محکم.
سویون: «دوست دارم. خیلی. دیوونهوار.»
یونگی: «منم.»
یونگی تندتر کرد. عمیقتر. هر دو نزدیک بودن.
یونگی: «نزدیکی؟»
سویون: «آره... دارم میرم...»
یونگی: «برو عزیزم. منم باهات میام.»
چند لحظه بعد، هر دو به اوج رسیدن. همزمان. یونگی توش موند. سویون بدنش لرزید. یه صدای بلند از گلوش دراومد.
افتادن کنار هم. نفسزنان. عرقکرده. خسته. خیس.
سویون سرش رو گذاشت رو سینه یونگی. با انگشتش روی پوستش خط میکشید.
سویون: «این بهترین شب زندگیم بود.»
یونگی: «برای منم.»
سویون: «و تازه اولشه.»
یونگی: «آره. تازه اولشه.»
سویون سرش رو بلند کرد. نگاهش کرد. «راستی...»
یونگی: «جان؟»
سویون: «چند روز دیگه پریود میشم...»
یونگی: «پس باید تا قبلش کلی ازت استفاده کنم.»
سویون خندید و زد تو سینهاش: «بیادب!»
یونگی خندید و کشیدش سمت خودش. بغلش کرد. «شوخی کردم. یا شاید هم نه.» 😏
سویون: «یونگی!»
یونگی: «باشه باشه. جدی میگم. تا قبل از پریودیت، هر شب مال منی.»
سویون صورتش رو کرد تو سینهاش: «خفه شو...»
یونگی بوسیدش رو موهاش. «دوست دارم. خیلی.»
سویون: «منم دوست دارم.»
توی نور شمع، سایهشون یکی شده بود. و تازه اول ماجرا بود
شرطا برای پارتای بعد:
۱۵ لایک و ۵ بازنشر
- ۲۰۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط