منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ای

منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ای
آتش خرمن آهی که به قلبم زده ای

قول دادی همه ی دار و ندارم باشی
در تنم رخنه کنی، فصل بهارم باشی

من به بد قولی چشمان تو عادت کردم
به همین بودنت از دور قناعت کردم

ترسم این است بیایی و صدایم نکنی
کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی

ترسم این است صدایم به صدایت نرسد
بدوم با سر و سر باز به پایت نرسد

نکند جای تو را فاصله ات پر بکند
خاطره روی تورا سایه تصور بکند..
دیدگاه ها (۴)

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم ز...

کاش من هم کسی را داشتم ...که با بستن چشمانم ...حس قشنگ نگاهش...

من بی بهانه و هوسی عاشقت شدمبا هر تپیدن و نفسی عاشقت شدمچت...

رنگ چشمانت قصیده؛ طعم لب هایت غزل!گونه هایت درظرافت بهترین ض...

My professor Part:3کلاسورمو بست و با اخم گرفت جلوم...درحالی ...

همخونه اجباری... پارت 56."ویو پارک دوین"صبح...نور آفتاب مستق...

داستان و رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط