سلام به داداشای گلم 🤣شرمنده جدیداً روح روانم بر هم ریخته🤣
سلام به داداشای گلم 🤣شرمنده جدیداً روح روانم بر هم ریخته🤣
خب بریم ادامهٔ مرور 🤣🤧گشادی نمی زاره فیک جدید بنویسم
PT/1
کوک کلافه گفت : ات کجایی بیا بریم دیرم شده
ات با داد: اومدم..اومدم دندون به جیگر بگیر ...اه
ات با لبخند گشاد از اتاق اومد بیرون
کوک تا ات رو دید چشاش گشاد شد و عصبی با اخم گفت : چرا دامنت این همه کوتاهه ؟ شونت چرا پیداست؟ کل بدنت رو ریختی بیرون لخت بیای بهتره تا این لباس رو بپوشی... برو عوض کن ببینم سریع
ات با زرنگی لبخند زیرکانه ای زد: دیر شده وقت نیست دیر می رسی ها ..بعد با نگاه منتظر نگاه به کوک کرد
کوک صورتشو توی هم جمع کرد و بدون لحضه ای مکث گفت: برام مهم نیست دیر برسم ولی برام مهمه بدن تو رو کسی نبینه
ات اومد نزدیک کوک بازوشو گرفت و لب لوچه اش رو اویزون کرد و می خواست کوک گول بزنه ناز گفت: کوک کوکی جونم ..عزیزم فقط امروز ... بعدشم انقدر ها هم لخت نیستم
کوک بدون اینکه ذره ای به حرکات ات توجه کنه جدی گفت : من می گم لخته یعنی هست ...برو ات امروز رو خراب نکن
ات با چشمای مظلوم و التماس: کوک خواهش می کنم فقط امروز... پس کی بپوشمش ؟
کوک بدون تغییر حالتش: نه برو سریع
ات کاملا ناامید شد بازوی کوک رو رها کرد و زیر لب غر غری کرد رفت عوض کرد
ات با لحن حرصی: حالا راضی شدی ؟
کوک لبخند زد بلاخره نرم شده بود: افرین عزیزم چرا از اول همین رو نپوشیدی ...بریم دیر شده
رفتن سوار ماشین شدن و رسیدن
ات با چشمای درشت از تعجب ماتش برده بود : واو چه بزرگه
کوک هوفی کشید گفت: دنبالم بیا جایی دیگه هم نرو
ات لبخند شیطون: نترس گم
نمی شم
کوک جدی : می دونم می شی... پس منو بچسب و به حرف هام گوش کن شیطونی هم نکن
ات با لب لوچه اویزون و حرص: باشه مگه داری با بچه حرف می زنی
کوک بدون تعلل: تو از بچه ها هم بچه تری
ات حرصی : کوک کاری نکن ابروت رو ببرم
کوک مثلا ترسید : غلط کردم
رفتن داخل اتاق تمرین
کوک مثل مامانا و با لحنی که یه دستور بود و نه یه خواهش: اینجا بشین و نگاه کن کارم تموم شد همه جا رو نشونت می دم جایی نرو
ات با لبخند شیطون که مشخص بود یه نقشه ای توی سرش داره : باشه
کوک رفت و شروع کرد به تمرین ات هم که دید حواسش پرته فلنگ و بست از اتاق رفت بیرون و خنده ای هم کرد که نقشش گرفته
کوک نگران : ات کجاست ؟
استف گیچ : نمی دونم چند دقیقه پیش اینجا بود
کوک عصبی: مگه نگفتم حواستون بهش باشه
زنگ زد ات گوشیش رو جا گذاشته بود داخل سالن
کوک با لحن عصبی : اه گندش بزنن.. سریع باشید چند نفر برن دوربینا رو چک کنن بقیه هم برید دنبالش بگردید و زنگ بزنید حراست خبر بدید تا پیداش کنیم(داداش بچه که نیست گروگانم نگرفتنش همینجاست ارام برادر 🤣)
رفتن تمام طبقه ها همه جا رو گشتن
کوک این نگرانی عصبیش کرده بود : ات کجایی...
که صدای گریه شنید رفت سمتش ات بود نشسته بود روی زمین جایی که دوربین ها دید نداشتن گریه می کرد اروم رفت سمتش نشست روی یه زانوش و صورت ات رو نوازش کرد و گفت: هیس اروم قشنگم من اینجام.. همه چی خوبه پیدات کردم چیزی نیست اروم باش و گریه نکن.. و اشکای ات رو پاک کرد ...و گفت پاشو زمین سرده پاشو عشقم مریض می شی ها
ات با گریه: چرا بهم نگفتی ؟
کوک نگران: چیو بهت نگفتم؟.. اول از روی زمین پاشو کمکش کرد بلند شه
ات گریه هاش تمومی نداشت: چرا بهم نگفتی؟ چرا ؟
کوک اروم و نرم :خب چیو نگفتم عزیزم؟
ات اب دماغشو بالا کشید: اینکه می خوای ۶ ماه بری
کوک صورتش ناخوداگاه تو هم جمع شد جدی گفت: کی بهت گفته ؟
ات با گریه عصبی: مهم نیست کی گفته.. مهم اینه که تو چرا نگفتی بهم ؟
کوک اروم نرم ات رو بغل کرد نوازش کرد:چون می دونستم اگه بگم گریه می کنی.. منم طاقت اشکات رو نداشتم نمی تونم نرم باید برم نمیشه نرفت
ات با گریه: باهات قهرم
کوک خندید: باشه قهر باش
ات انگار یادش رفت داشت گریه می کرد و حرصی گفت: چرا می خندی؟ جدی گفتم
کوک با خنده: منم جدی گفتم دلم می خواد باهام قهر کنی
ات با لبه لوچه اویزون و چشمای تنگ شده: چرا؟ بخاطر اینکه باهات حرف می زنم بغلت می کنم بوستم می کنم وقتی قهرم اینا ممنوع نیست ؟
کوک با خنده: اره تازه بیشتر بهم محبت می کنی وقتی قهری
ات جدی لجباز روشو اون ور کرد: وقتی باهات حرف نزدم بغلتم نکردم می فهمی ...و رفت سمت چپ
کوک با خنده: کجا می ری اسانسور سمته راسته 😂
ات بلند و لجباز : خودم می دونم...بعد با خودش تکرار کرد نباید باهاش حرف بزنم جوابشم نمی دم کیوت بازی هاشم مهم نیست خامشم نمی شم..و رفت سمت راست سوار آسانسور شد کوکم اومد سوار آسانسور شد یه خانومه اومد می خواست سوار شه که ات و کوک رو دید ....
خب بریم ادامهٔ مرور 🤣🤧گشادی نمی زاره فیک جدید بنویسم
PT/1
کوک کلافه گفت : ات کجایی بیا بریم دیرم شده
ات با داد: اومدم..اومدم دندون به جیگر بگیر ...اه
ات با لبخند گشاد از اتاق اومد بیرون
کوک تا ات رو دید چشاش گشاد شد و عصبی با اخم گفت : چرا دامنت این همه کوتاهه ؟ شونت چرا پیداست؟ کل بدنت رو ریختی بیرون لخت بیای بهتره تا این لباس رو بپوشی... برو عوض کن ببینم سریع
ات با زرنگی لبخند زیرکانه ای زد: دیر شده وقت نیست دیر می رسی ها ..بعد با نگاه منتظر نگاه به کوک کرد
کوک صورتشو توی هم جمع کرد و بدون لحضه ای مکث گفت: برام مهم نیست دیر برسم ولی برام مهمه بدن تو رو کسی نبینه
ات اومد نزدیک کوک بازوشو گرفت و لب لوچه اش رو اویزون کرد و می خواست کوک گول بزنه ناز گفت: کوک کوکی جونم ..عزیزم فقط امروز ... بعدشم انقدر ها هم لخت نیستم
کوک بدون اینکه ذره ای به حرکات ات توجه کنه جدی گفت : من می گم لخته یعنی هست ...برو ات امروز رو خراب نکن
ات با چشمای مظلوم و التماس: کوک خواهش می کنم فقط امروز... پس کی بپوشمش ؟
کوک بدون تغییر حالتش: نه برو سریع
ات کاملا ناامید شد بازوی کوک رو رها کرد و زیر لب غر غری کرد رفت عوض کرد
ات با لحن حرصی: حالا راضی شدی ؟
کوک لبخند زد بلاخره نرم شده بود: افرین عزیزم چرا از اول همین رو نپوشیدی ...بریم دیر شده
رفتن سوار ماشین شدن و رسیدن
ات با چشمای درشت از تعجب ماتش برده بود : واو چه بزرگه
کوک هوفی کشید گفت: دنبالم بیا جایی دیگه هم نرو
ات لبخند شیطون: نترس گم
نمی شم
کوک جدی : می دونم می شی... پس منو بچسب و به حرف هام گوش کن شیطونی هم نکن
ات با لب لوچه اویزون و حرص: باشه مگه داری با بچه حرف می زنی
کوک بدون تعلل: تو از بچه ها هم بچه تری
ات حرصی : کوک کاری نکن ابروت رو ببرم
کوک مثلا ترسید : غلط کردم
رفتن داخل اتاق تمرین
کوک مثل مامانا و با لحنی که یه دستور بود و نه یه خواهش: اینجا بشین و نگاه کن کارم تموم شد همه جا رو نشونت می دم جایی نرو
ات با لبخند شیطون که مشخص بود یه نقشه ای توی سرش داره : باشه
کوک رفت و شروع کرد به تمرین ات هم که دید حواسش پرته فلنگ و بست از اتاق رفت بیرون و خنده ای هم کرد که نقشش گرفته
کوک نگران : ات کجاست ؟
استف گیچ : نمی دونم چند دقیقه پیش اینجا بود
کوک عصبی: مگه نگفتم حواستون بهش باشه
زنگ زد ات گوشیش رو جا گذاشته بود داخل سالن
کوک با لحن عصبی : اه گندش بزنن.. سریع باشید چند نفر برن دوربینا رو چک کنن بقیه هم برید دنبالش بگردید و زنگ بزنید حراست خبر بدید تا پیداش کنیم(داداش بچه که نیست گروگانم نگرفتنش همینجاست ارام برادر 🤣)
رفتن تمام طبقه ها همه جا رو گشتن
کوک این نگرانی عصبیش کرده بود : ات کجایی...
که صدای گریه شنید رفت سمتش ات بود نشسته بود روی زمین جایی که دوربین ها دید نداشتن گریه می کرد اروم رفت سمتش نشست روی یه زانوش و صورت ات رو نوازش کرد و گفت: هیس اروم قشنگم من اینجام.. همه چی خوبه پیدات کردم چیزی نیست اروم باش و گریه نکن.. و اشکای ات رو پاک کرد ...و گفت پاشو زمین سرده پاشو عشقم مریض می شی ها
ات با گریه: چرا بهم نگفتی ؟
کوک نگران: چیو بهت نگفتم؟.. اول از روی زمین پاشو کمکش کرد بلند شه
ات گریه هاش تمومی نداشت: چرا بهم نگفتی؟ چرا ؟
کوک اروم و نرم :خب چیو نگفتم عزیزم؟
ات اب دماغشو بالا کشید: اینکه می خوای ۶ ماه بری
کوک صورتش ناخوداگاه تو هم جمع شد جدی گفت: کی بهت گفته ؟
ات با گریه عصبی: مهم نیست کی گفته.. مهم اینه که تو چرا نگفتی بهم ؟
کوک اروم نرم ات رو بغل کرد نوازش کرد:چون می دونستم اگه بگم گریه می کنی.. منم طاقت اشکات رو نداشتم نمی تونم نرم باید برم نمیشه نرفت
ات با گریه: باهات قهرم
کوک خندید: باشه قهر باش
ات انگار یادش رفت داشت گریه می کرد و حرصی گفت: چرا می خندی؟ جدی گفتم
کوک با خنده: منم جدی گفتم دلم می خواد باهام قهر کنی
ات با لبه لوچه اویزون و چشمای تنگ شده: چرا؟ بخاطر اینکه باهات حرف می زنم بغلت می کنم بوستم می کنم وقتی قهرم اینا ممنوع نیست ؟
کوک با خنده: اره تازه بیشتر بهم محبت می کنی وقتی قهری
ات جدی لجباز روشو اون ور کرد: وقتی باهات حرف نزدم بغلتم نکردم می فهمی ...و رفت سمت چپ
کوک با خنده: کجا می ری اسانسور سمته راسته 😂
ات بلند و لجباز : خودم می دونم...بعد با خودش تکرار کرد نباید باهاش حرف بزنم جوابشم نمی دم کیوت بازی هاشم مهم نیست خامشم نمی شم..و رفت سمت راست سوار آسانسور شد کوکم اومد سوار آسانسور شد یه خانومه اومد می خواست سوار شه که ات و کوک رو دید ....
- ۱.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط