𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧
𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧
Season¹
PART²
(تهیونگ–)(پدر تهیونگ©)(مادر تهیونگ®)(جیمین~)
«ادامه ویو تهیونگ»
©اوه بلاخره تصمیم گرفتی بیای!
–میتونستم نیام؟
©کیم تهیونگ انقدر سرکش نباش!دیگه 30 سالته!کی میخوای بزرگ بشی؟
–من بچه نیستم که بزرگ بشم!
©اما این رفتارت کاملا بچه گونه ست!
–حوصله ندارم پس اگر کاری ندارید من دیگه میرم!
میچرخم و به سمت در دفتر پدرم میرم
©کیم تهیونگ!من پدرتم حداقل یه کم احترام بزار!چون انیگمایی هوا بَرت نداره!پنج روز مونده تا ماه خونین!
برگشتم و به پدرم نگاه کردم و ابرویم رو بالا انداختم.
©پنج روز بیشتر وقت نداری، تهیونگ! اگر تا اون موقع کسی رو انتخاب نکنی، نه تنها لونا نخواهی داشت، بلکه از جانشینی هم کنار گذاشته میشی!
اون حرف لعنتی...من سالها برای اینکه رهبر پک بشم تلاش کردم که الان پدرم این حرف رو بزنه؟امکان نداشت!
–چی؟
©یا یه لونا انتخاب میکنی و یا اینکه برای رهبر پک دنبال یه نفر دیگه میگردم!کسی که بیشتر تواناییش رو داشته باشه!
قهقهه ای از سر عصبانیت زدم
–کسی که بیشتر تواناییش رو داشته باشه؟هیچکس بهتر از من نیست پدر!من تنها انیگمای پکم!
©هیچ قانونی وجود نداره که تعیین کنه فقط انیگما میتونه رهبر بشه!من آلفا بودم اما رهبر!کسی رهبر میشه که لونا داشته باشه!
چشمانم رو توی حدقه چرخوندم...نمیتونستم بزارم کس دیگه ای رهبر بشه و پک رو به فنا بده...
–من یه لونا دارم!
©چی؟
–حرفم رو دوباره تکرار نمیکنم!
©اون امگای بیچاره که گیر تو و گرگ رام نشدت افتاده کیه!؟
–به زودی میبینیش!
©به نفعته دروغ نگفته باشی!میخوام قبل از ماه خونین ببینمش و باید حتما توی ماه خونین ازدواج کنید!
–میبینیش!
بدون هیچ حرف اضافه ای از دفتر پدرم زدم بیرون... مادرم نگران پایین پله ها ایستاده بود...با دیدن او کمی نرم شدم... به هر حال مادرم بود
®پسرم؟چیشد؟
–همون بحث همیشگی
®به پدرت حق بده!نگران آینده پکه!
–به زودی عروست رو میارم که ببینیش!حالا هم خسته ام میرم!
مادرم آهی کلافه کشید چون به این رفتارم عادت داشت و گذاشت برم...سوار ماشینم شدم و چند ثانیه بعد راننده هم سوار شد و به سمت عمارت خودم رانندگی رو شروع کرد...وقتی رسیدیم رفتم داخل و کرواتم رو شل کردم...به سمت بار عمارت رفتم و یه لیوان ویـسکی ریختم و اون رو کامل توی یه جرعه نوشیدم و به سمت اتاق خوابم رفتم و لباسام رو درآوردم و خودم رو روی تخت انداختم و به خواب فرو رفتم...صبح روز بعد با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...با عصبانیت دستم رو دراز کردم و گوشیم رو پیدا کردم و خواستم گوشی رو خاموش کنم که خودش قطع شد اما بعد از چند ثانیه دوباره زنگ خورد...اون رو برداشتم و به اسم کسی که زنگ میزد نگاه کردم...جیمین بود!جواب دادم و با دادش مواجه شدم و گوشی رو از گوشم فاصله دادم
~هی تهیونگ!خبرای جدیدت رو فهمیدم!توی راه خونتم!بهتره در رو باز کنی!
–با من درست حرف بزن!
~15 مین دیگه میرسم!
گوشی رو قطع کردم،جیمین هیچوقت اهمیت نمیداد و همیشه با من بدون ذره ای احترام صحبت میکرد ولی خب چون خیلی چیزا رو ازم میدونه خطرناکه پس باید در برابرش سکوت کنم...قبل از
اینکه بیاد و آرامشم رو ازم بگیره باید دوش بگیرم...بلند شدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم و صدای زنگ گوشیم و زنگ درب رو فهمیدم و این یعنی جیمین اومده بود...یه حوله دور کمرم پیچوندم و رفتم بیرون تا در رو باز کنم...
~داشتم به اون مرحله میرسیدم که از بالکنت بیام داخل!
بدون اهمیت به حرفاش رفتم کنار و روی کاناپه نشستم
–چی میخوای؟
~دیشب با یونگی صحبت کردم و بهم گفت داری دنبال امگا میگردی به عنوان لونای پک! رسماً میخوای پک رو به فنا بدی؟!
–قرار نیست پک به فنا بره!همه چیز طبق برنامه ریزی من پیش میره!اون امگا زیر اون ماه خونین سوگند میخوره و بعد بهم وارث میده و بعدش میتونه بره!
~همینقدر راحت؟تو دیوونه ای!سوگند خوردن زیر ماه خونین بازی نیست تهیونگ! امگا هم لباس نیست که به خاطر کیفیت و جنسش انتخابش کنی! داری درمورد آینده پک تصمیم میگیری!
–گوشم از این حرفا پره!گفتم که همه چیز رو خودم درست میکنم شما ها نمیخواد نگران باشید!
(نکته:یونگی و جیمین هم باهم دوستن و هربار تهیونگ بخواد دردسر درست کنه یونگی به جیمین میگه چون معمولا جیمین میتونه جلوش رو بگیره!)
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🌚
15 بازنشر🌝
ــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
#تهیونگ #فیکتهیونگ #بیتیاس #رمان #فیک #سوگندزیرماهخونین #فیک_وی #فیک_تهیونگ #فیک_بیتیاس
Season¹
PART²
(تهیونگ–)(پدر تهیونگ©)(مادر تهیونگ®)(جیمین~)
«ادامه ویو تهیونگ»
©اوه بلاخره تصمیم گرفتی بیای!
–میتونستم نیام؟
©کیم تهیونگ انقدر سرکش نباش!دیگه 30 سالته!کی میخوای بزرگ بشی؟
–من بچه نیستم که بزرگ بشم!
©اما این رفتارت کاملا بچه گونه ست!
–حوصله ندارم پس اگر کاری ندارید من دیگه میرم!
میچرخم و به سمت در دفتر پدرم میرم
©کیم تهیونگ!من پدرتم حداقل یه کم احترام بزار!چون انیگمایی هوا بَرت نداره!پنج روز مونده تا ماه خونین!
برگشتم و به پدرم نگاه کردم و ابرویم رو بالا انداختم.
©پنج روز بیشتر وقت نداری، تهیونگ! اگر تا اون موقع کسی رو انتخاب نکنی، نه تنها لونا نخواهی داشت، بلکه از جانشینی هم کنار گذاشته میشی!
اون حرف لعنتی...من سالها برای اینکه رهبر پک بشم تلاش کردم که الان پدرم این حرف رو بزنه؟امکان نداشت!
–چی؟
©یا یه لونا انتخاب میکنی و یا اینکه برای رهبر پک دنبال یه نفر دیگه میگردم!کسی که بیشتر تواناییش رو داشته باشه!
قهقهه ای از سر عصبانیت زدم
–کسی که بیشتر تواناییش رو داشته باشه؟هیچکس بهتر از من نیست پدر!من تنها انیگمای پکم!
©هیچ قانونی وجود نداره که تعیین کنه فقط انیگما میتونه رهبر بشه!من آلفا بودم اما رهبر!کسی رهبر میشه که لونا داشته باشه!
چشمانم رو توی حدقه چرخوندم...نمیتونستم بزارم کس دیگه ای رهبر بشه و پک رو به فنا بده...
–من یه لونا دارم!
©چی؟
–حرفم رو دوباره تکرار نمیکنم!
©اون امگای بیچاره که گیر تو و گرگ رام نشدت افتاده کیه!؟
–به زودی میبینیش!
©به نفعته دروغ نگفته باشی!میخوام قبل از ماه خونین ببینمش و باید حتما توی ماه خونین ازدواج کنید!
–میبینیش!
بدون هیچ حرف اضافه ای از دفتر پدرم زدم بیرون... مادرم نگران پایین پله ها ایستاده بود...با دیدن او کمی نرم شدم... به هر حال مادرم بود
®پسرم؟چیشد؟
–همون بحث همیشگی
®به پدرت حق بده!نگران آینده پکه!
–به زودی عروست رو میارم که ببینیش!حالا هم خسته ام میرم!
مادرم آهی کلافه کشید چون به این رفتارم عادت داشت و گذاشت برم...سوار ماشینم شدم و چند ثانیه بعد راننده هم سوار شد و به سمت عمارت خودم رانندگی رو شروع کرد...وقتی رسیدیم رفتم داخل و کرواتم رو شل کردم...به سمت بار عمارت رفتم و یه لیوان ویـسکی ریختم و اون رو کامل توی یه جرعه نوشیدم و به سمت اتاق خوابم رفتم و لباسام رو درآوردم و خودم رو روی تخت انداختم و به خواب فرو رفتم...صبح روز بعد با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...با عصبانیت دستم رو دراز کردم و گوشیم رو پیدا کردم و خواستم گوشی رو خاموش کنم که خودش قطع شد اما بعد از چند ثانیه دوباره زنگ خورد...اون رو برداشتم و به اسم کسی که زنگ میزد نگاه کردم...جیمین بود!جواب دادم و با دادش مواجه شدم و گوشی رو از گوشم فاصله دادم
~هی تهیونگ!خبرای جدیدت رو فهمیدم!توی راه خونتم!بهتره در رو باز کنی!
–با من درست حرف بزن!
~15 مین دیگه میرسم!
گوشی رو قطع کردم،جیمین هیچوقت اهمیت نمیداد و همیشه با من بدون ذره ای احترام صحبت میکرد ولی خب چون خیلی چیزا رو ازم میدونه خطرناکه پس باید در برابرش سکوت کنم...قبل از
اینکه بیاد و آرامشم رو ازم بگیره باید دوش بگیرم...بلند شدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم و صدای زنگ گوشیم و زنگ درب رو فهمیدم و این یعنی جیمین اومده بود...یه حوله دور کمرم پیچوندم و رفتم بیرون تا در رو باز کنم...
~داشتم به اون مرحله میرسیدم که از بالکنت بیام داخل!
بدون اهمیت به حرفاش رفتم کنار و روی کاناپه نشستم
–چی میخوای؟
~دیشب با یونگی صحبت کردم و بهم گفت داری دنبال امگا میگردی به عنوان لونای پک! رسماً میخوای پک رو به فنا بدی؟!
–قرار نیست پک به فنا بره!همه چیز طبق برنامه ریزی من پیش میره!اون امگا زیر اون ماه خونین سوگند میخوره و بعد بهم وارث میده و بعدش میتونه بره!
~همینقدر راحت؟تو دیوونه ای!سوگند خوردن زیر ماه خونین بازی نیست تهیونگ! امگا هم لباس نیست که به خاطر کیفیت و جنسش انتخابش کنی! داری درمورد آینده پک تصمیم میگیری!
–گوشم از این حرفا پره!گفتم که همه چیز رو خودم درست میکنم شما ها نمیخواد نگران باشید!
(نکته:یونگی و جیمین هم باهم دوستن و هربار تهیونگ بخواد دردسر درست کنه یونگی به جیمین میگه چون معمولا جیمین میتونه جلوش رو بگیره!)
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🌚
15 بازنشر🌝
ــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
#تهیونگ #فیکتهیونگ #بیتیاس #رمان #فیک #سوگندزیرماهخونین #فیک_وی #فیک_تهیونگ #فیک_بیتیاس
- ۷۰۲
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط