هستی‌ام رفت و دلم سوخت و خون شد جگرم

هستی‌ام رفت و دلم سوخت و خون شد جگرم
باخبر باش که بعد از تو چه آمد به سرم
در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی
نکته اینجاست که من راز نگه‌دار ترم
گرچه آزردی‌ام ای دوست محال است که من
چون تو از دوست به بیگانه شکایت ببرم
راه بر گریه من بسته غرورم، ای عشق
کاش با تیغ تو بر خاک بیفتد سپرم
من که یک عمر به حقم نرسیدم ای دوست
باشد ، از خیر رسیدن به تو هم میگذرم
دیدگاه ها (۱۳۵)

هر چه شد در عشق اما و اگرها بیشترحاصلِ آن می شود دلهای تنها ...

به سفر رفت و از اندوهِ سفر هیچ نگفتدیدمش خسته و با دیده یِ ت...

من عشق طلب کردم و از درد نوشتیاحساس مرا بر دل خود سرد نوشتیم...

حال من بی تو خراب است، کمی راه بیادوری ات رنج و عذاب است، کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط