پارت

پارت۲۰
رز وحشی
{پرش زمان به ۴ماه بعد}
ات...
۴ماه میگزره کوک خیلییی خیلی زیاد باهام سرد شده
هانا با تهیونگ ازدواج کرده و الان بار داره وبچش هم پسره....مامان سلین سه ماه پیش از کره رفت خارج و من از شرکت کوک اومدم بیرون مامان سلین شرکت شو زد به نامه من ومن رئیس شرکت شدم شرکت من از شرکت کوک معروف تره و  لباس هامون فروش زیادی داره.....کارم توی شرکت تموم شد رفتم لبه دریاچه ماشینمو نگه داشتم و پیاده شدم و به ماشین تکیه دادم...رفتم توی فکر....به این فکر می کردم که کوک چقدر سرد شده و بیشتر به کارش اهمیت میده تا من البته حقم داره....داشتم به اینا فکر مبکردم که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم شماره ناشناس بود فکر کردم از کارمند های شرکته پس جواب دادم
ات:الو
₱:الو
اونی که پشت خط بود صدای پیر مانند بود
ات:عاممم شما؟
₱:ببخشید میخواستم با پارک ات تماس بگیرم
شک تو دلم افتاد که مامانمه
ات:خودم پارک ات هستم بفرمایید
منتظر بودم ببینم کیه که دیدم داره گریه میکنه
₱:دخترم ات منم مامانت منم مادرت یادت میاد
ات:نه من مامان دارم خانوم اگر یه باره دیگه زنگ بزنی شمارتو میدم به شوهرم
₱:ات تو.....تو ازدواج کردی؟
ات:ات نه خانوم جئون صدام کن
₱؛ات....
قط کردم میدونم برای چی زنگ زده بود به صفحه گوشیم نگاه کردم و آهی کشیدم
¥:ازدواج کردی؟(صدای پیر)
به صورتش نگاهی کردم
ات:آ...آجو...ما...
اشک در چشمانم حلقه زد بغضی گلوم رو چنگ
¥:دختر زرنگ چقدر بزرگ شدی
لب خندی زدم
¥:تو اون دختر ۱۵ ساله پرو و خنگی؟چطور شوهرت تحملت میکنه؟(صدای پیر ، زد زیره خنده)
ات:آممم اجوما...ایشش
کمی با هم حرف زدیم و یادی از پروپشگاه کردیم توی اون زمان مثل مامانم بود
دیدگاه ها (۱۷)

پارت ۲۱ رز وحشیات... توی اتاقم روی تخت دراز بودم دلم برای ما...

پارت ۲۲رز وحشی کوک...با نور خورشیدی که روی صورتم بود بیدار ش...

پارت ۱۹رز وحشی ات...بعد این که مامان رفت هانا و تهیونگ آومدن...

پارت ۱۸رز وحشیدنبالش رفتم..رسیدیم به اشپز خونه ته:بشینهانا:ب...

پسری که قلبم رو برد پارت یک

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت ⁷ته:آها سلین :آره دیگ (صدای تلفن سلین )ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط