مروارید آبی
مروارید آبی
Part ⁷⁶
+ سه سالی میشه.. ولی وقتی برگشتم من کوک و ندیدم تا چند روز قبل ازدواجم
&جدییییی میگی؟
اصلا بهتون نمیخورد
♡ببینم یونا مگه وقتی جونگکوک تو عمارت بود تو از حالش متوجه نمیشدی؟
&نهه من وقتی بدنیا اومدم جونگکوک پنج سالش بود... وقتی هم که من ده سالم شد کوک پونزده سالش بود که از عمارت رفت.. یادمه تهیونگ 17 سالش بود بخاطر همین با جیهوپ رفتن عمارت تهیونگ زندگی کردن بعد از دوسالم جیمین بهشون پیوست
+جیمین چند سالشه؟
♡فکر کنم سی و یک سالشه
&دلم برای یوجین تنگ شد
♡وای منممم
+ببینم مگه شما یوجین و میشناسید؟
&ارههه وقتی جیمین با یوجین قرار گذاشت اون زمان نامجون و میا با هم ازدواج کرده بودن.. تهیونگم تازه از المان برگشته بود
نامجون و میا فکر کنم تو عروسیشون با یوجین اشنا شدن
&درسته میا؟
♡ارهه دلم برای اون روزا تنگ شده بود
# تموم شد؟(سرد)
♡عع جیمین اینجا چیکار میکنی؟
#هوففف نمیتونید اینقدر من و یاد گذشته نندازید؟ (عصبی داد)
_~☆ چیشدهه؟(نگران)
& تو خودت اومدی جیمین کسی تو رو مجبور نکرد که گوش بدی
~چیشده یونا؟
# یونااا سر تو زندگی خودت باشه(داد)
_بسه (عصبی اخم)
♡ چرا داری فرار میکنی از ماجرا؟؟؟
#من کجا فرار کردم میا؟؟؟(داد)
♡چرا دنبالش نگشتی؟؟
~تمومش کنیدد
# اون ازم جدا شد اروم
& خب پس بی عرضگی از تو بوده جیمین
یونا رفت تو اتاقش و تهیونگم دنبالش*
♡لطفا اینقدرم به بقیه تهمت نزن
میا و نامجونم رفتن*
ویو لانا
الان من و کوک و جیمین بودیم
جیمین سرش پایین بود و اشکاش روی زمین میچکید
رفتم جلوش و بغلش کردم
+هی جیمین با گریه چیزی درست نمیشه گریه نکن
بهت قول میدم قول میدم که برش گردونم
باشه؟ فقط گریه نکن
جیمین از بغلم اومد بیرون و با چشمای قرمز داشت نگام میکرد
#میخوای چیکار کنی لانا؟
+تو فقط منتظر بمون و صبور باشه
شبت بخیر (لبخند)
کوک فقط داشت به من و جیمین نگاه میکرد
_هی جیمین کجا؟
#میرم هوا بخورم
_صبح ساعت شیش حرکت میکنیم
#باشه
رفت*
ویو کوک داشتیم حرف میزدیم که جیمین پاشد رفت اشپزخونه منم به پسرا گفتم که ساعت شیش حرکت میکنیم و بعد حرفم صدای داد جیمین اومد پاشدیم با پسرا رفتیم اشپزخونه
همون اول متوجه شدم که جریان سر چی بود جیمین وقتی اسم یو جین میاد وسط دست خودش نیست عصبی میشه... بعد اینکه یونا و میا از اشپزخونه رفتن فقط من و لانا بودیم که لانا رفت سمت جیمین و ارومش کرد.. وقتی گفت برش میگردونم مطمئن شدم که لانا میخواد بره ایتالیا فقط منتظر فردا شبم که بفهمم لانا به یوجین چی میگه فردا
وقتی جیمین رفت بیرون منم چراغ های پذیرایی و خاموش کردم و رفتم سمت اتاق لانا عصبی و ناراحت بود منم از کارشون عصبی بودم کارد میزدی خونم در نمیومد اونقدری که عصبی بودم
Part ⁷⁶
+ سه سالی میشه.. ولی وقتی برگشتم من کوک و ندیدم تا چند روز قبل ازدواجم
&جدییییی میگی؟
اصلا بهتون نمیخورد
♡ببینم یونا مگه وقتی جونگکوک تو عمارت بود تو از حالش متوجه نمیشدی؟
&نهه من وقتی بدنیا اومدم جونگکوک پنج سالش بود... وقتی هم که من ده سالم شد کوک پونزده سالش بود که از عمارت رفت.. یادمه تهیونگ 17 سالش بود بخاطر همین با جیهوپ رفتن عمارت تهیونگ زندگی کردن بعد از دوسالم جیمین بهشون پیوست
+جیمین چند سالشه؟
♡فکر کنم سی و یک سالشه
&دلم برای یوجین تنگ شد
♡وای منممم
+ببینم مگه شما یوجین و میشناسید؟
&ارههه وقتی جیمین با یوجین قرار گذاشت اون زمان نامجون و میا با هم ازدواج کرده بودن.. تهیونگم تازه از المان برگشته بود
نامجون و میا فکر کنم تو عروسیشون با یوجین اشنا شدن
&درسته میا؟
♡ارهه دلم برای اون روزا تنگ شده بود
# تموم شد؟(سرد)
♡عع جیمین اینجا چیکار میکنی؟
#هوففف نمیتونید اینقدر من و یاد گذشته نندازید؟ (عصبی داد)
_~☆ چیشدهه؟(نگران)
& تو خودت اومدی جیمین کسی تو رو مجبور نکرد که گوش بدی
~چیشده یونا؟
# یونااا سر تو زندگی خودت باشه(داد)
_بسه (عصبی اخم)
♡ چرا داری فرار میکنی از ماجرا؟؟؟
#من کجا فرار کردم میا؟؟؟(داد)
♡چرا دنبالش نگشتی؟؟
~تمومش کنیدد
# اون ازم جدا شد اروم
& خب پس بی عرضگی از تو بوده جیمین
یونا رفت تو اتاقش و تهیونگم دنبالش*
♡لطفا اینقدرم به بقیه تهمت نزن
میا و نامجونم رفتن*
ویو لانا
الان من و کوک و جیمین بودیم
جیمین سرش پایین بود و اشکاش روی زمین میچکید
رفتم جلوش و بغلش کردم
+هی جیمین با گریه چیزی درست نمیشه گریه نکن
بهت قول میدم قول میدم که برش گردونم
باشه؟ فقط گریه نکن
جیمین از بغلم اومد بیرون و با چشمای قرمز داشت نگام میکرد
#میخوای چیکار کنی لانا؟
+تو فقط منتظر بمون و صبور باشه
شبت بخیر (لبخند)
کوک فقط داشت به من و جیمین نگاه میکرد
_هی جیمین کجا؟
#میرم هوا بخورم
_صبح ساعت شیش حرکت میکنیم
#باشه
رفت*
ویو کوک داشتیم حرف میزدیم که جیمین پاشد رفت اشپزخونه منم به پسرا گفتم که ساعت شیش حرکت میکنیم و بعد حرفم صدای داد جیمین اومد پاشدیم با پسرا رفتیم اشپزخونه
همون اول متوجه شدم که جریان سر چی بود جیمین وقتی اسم یو جین میاد وسط دست خودش نیست عصبی میشه... بعد اینکه یونا و میا از اشپزخونه رفتن فقط من و لانا بودیم که لانا رفت سمت جیمین و ارومش کرد.. وقتی گفت برش میگردونم مطمئن شدم که لانا میخواد بره ایتالیا فقط منتظر فردا شبم که بفهمم لانا به یوجین چی میگه فردا
وقتی جیمین رفت بیرون منم چراغ های پذیرایی و خاموش کردم و رفتم سمت اتاق لانا عصبی و ناراحت بود منم از کارشون عصبی بودم کارد میزدی خونم در نمیومد اونقدری که عصبی بودم
- ۸.۱k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط