تو را نادیدنِ ما غم نباشد
تو را نادیدنِ ما غم نباشد
که در خَیلت به از ما کم نباشد
من از دستِ تو در عالم نَهم روے
ولیکن چون تو در عالم نباشد
تو را نادیدنِ ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روے
ولیکن چون تو در عالم نباشد...
تو با ناز به صد راز کنے
اندر سرم صد قصه آغاز...
من آن مرغ،
من آن باز
کنم اندر هوایت بال و پرواز
بیا بار سفر بندیم از این دشت
زمستون باز توے این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویم برایت
که دوران جدایے دیر بُگذشت
بیا بار سفر بندیم از این دشت
زمستون باز توے این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویم برایت
که دوران جدایےدیر بُگذشت
.
.
که در خَیلت به از ما کم نباشد
من از دستِ تو در عالم نَهم روے
ولیکن چون تو در عالم نباشد
تو را نادیدنِ ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روے
ولیکن چون تو در عالم نباشد...
تو با ناز به صد راز کنے
اندر سرم صد قصه آغاز...
من آن مرغ،
من آن باز
کنم اندر هوایت بال و پرواز
بیا بار سفر بندیم از این دشت
زمستون باز توے این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویم برایت
که دوران جدایے دیر بُگذشت
بیا بار سفر بندیم از این دشت
زمستون باز توے این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویم برایت
که دوران جدایےدیر بُگذشت
.
.
- ۷۰۶
- ۳۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط