قلبی ک هزار بار شکست
"قلبی ک هزار بار شکست"
"تکپارتی احساسی | لطفا اگه خیلی حساس هستید روی اعتقادات و اینجور چیزا نخونید خواهش میکنم"
گفتم...گفتم ک بحث سیاسی نکنید...گفتم بحثو تموم کنید...گفتم...من...گفتم...ولی...کی گوش کرد؟...کی براش مهم بود ک یوری کیه؟...کی اصن حال یوری رو درک کرد؟
-یوری،تو ی شیطان پرستِ jeنده ای!...از اینجا siکتیر کن...
ها...چی؟...
همون لحظه بود ک صدای شکستن ی چیز ب گوش یوری رسید...اون چی بود؟...قلبش؟...قلب کی دوبار میشکنه اخه؟...شاید س بار؟...شایدم...بار ۱۰ عم بود..
ب خودش نگاه کرد...کجا بود؟...
همه جا سیاه بود...حرفای همه دور سرش میچرخیدن...اونا کی بودن؟...اونا دوستاش نبودن؟...
-یوری تو هم ی قاتلی!
تصویر دوستش اومد جلو صورتش...
و بعد یک مکان...اون همون روز بود...
-یوری...واقعا مسخره ای...بجز اون...زشت هم هستی...
بار اول ک قلبش شکست...چند سالش بود؟...
۱۱؟...۱۲؟...شایدم ۱۰!...
یادش نمیومد...
اون روز با خودش فکر کرد ک اخه چرا تو این خانواده ب دنیا اومده...تو سراسر جهان چرا باید گیر همچین خونواده ای میوفتاد؟...ی خونواده ک اعتقاد بچه شون از وضعیت روانیشم مهم تر بود!...
کم کم اشک و حمله های عصبی بهش هجوم اوردن...
تصویر بعد...
اون داشت ب حرفای دوستاش گوش میکرد...بغضشو تو گلوش نگه داشته بود...داشت دوباره بخاطر عقیدش(عقیده ی خانوادش) مسخره میشد...فقط گوش میکرد...دوستاش اولویت بودن تا وضعیت حالش...
بلاخره زنگ تفریح خورد و سریع از سر جاش پاشد و ب سمت دستشویی دوید...
بلاخره ب اشک هاش اجازه ی ریختن داده بود...بغضش ترکیده بود...
مگه...م...مگ...مگه...من...من...م...من چ...چه...گ...گناه...گناهی...ک...کردم...؟
گریش شدت گرفت...
تقصیر اون نبود ک توی همچین دوره ای خانواده ای اعتقادی و روحیه ای لطیف داشت...و البته اطرافیانی ک اصلا شبیه اون نبودن!...
۱۲ سالش بود...تقریبا اخرای سال تحصیلی بود...بلاخره پایه شیشمش تموم شده بود...بلاخره از پیش اون ادما می رفت...
اون رفت...ولی...همچین ادمایی...همه جا بودن...ب خصوص توی فضای مجازی...
اون...ب فضای مجازی عادت کرده بود...همه باهاش خوب رفتار میکردن...البته...تا وقتی ک فهمیدن خانوادش چجورین...یزید؟...جلوی اونا و حرفاشون کم میاورد...چند لحظه بعد...
اون داشت پیام میخوند...پیامای بعضیا...متن پیاما براش خفه کننده بود...جواب میداد...البته با دستای لرزون...اون...چند دیقه پیشش نبود...؟...
گریه از چشماش جاری میشد...همینجوری پشت سر هم...با هر اشکی ک از گونه هاش میریخت ی جواب میداد...
هیچ چیز تقصیر اون نبود...
نمیبخشمتون...ب هیچ وجه نمیبخشمتون...شما واقعا بدجنسید...
-ما با ی jeندهِ ی قاتل هیچ حرفی نداریم...
جیغش کل خونه رو پر کرد...دستو پا میزد و خودشو ب دیوار می زد...
مادرش اومد...
-تو چت شده یوری؟...باید ببریمت تیمارستان لعنتی؟...
برو بیروووووون...(جیغ)
مامانش رفت و درو بست...
فقط جیغ میزدو گریه میکرد...
همه تون نژاد پرستید...همتون ی مشت زور گویید...
دوباره همه جا سیاه شد...
لحظه ی بعد اینده رو نشون میداد...یوری الان ۲۰ سالش بود...ولی...اون تو بیمارستان بود...
بالای تختش نوشته شده بود:
"بیماری ک دچار حمله ی عصبی شده"
ولی...فقط...۲۰ سالش بود...
لحظه ی بعد...یوری... عکس یوریِ ۲۵ ساله رو دید...روی خاک...مامانش و باباش گریه میکردن...شاید...نمایشی...نمیدونست...
یوری نزدیک شد...و رفت سر قبرِ خودش...
بلاخره از دنیا راحت شدی؟ دیگه لازم نیست بدونی بقیه دربارت چی میگن؟...منم با خودت ببر...من دیگه تحمل نمیتونم کنم...
و لحظه ی بعد...لحظه ی بعدی وجود نداشت...همه جا سیاه بود...یوری...پیش یوریِ اینده ب خاک سپرده شد...
اون بلاخره از دست دنیای ستم گر راحت شده بود...
"این ی تکپارتی از زندگیِ خودم بود و کلا هدفم این بودش ک با حرفاتون مراقب باشید زندگیِ یکیو جهنم نکنید ؛ لطفا هیت ندید و ب عقیده های بقیه احترام بزارید...فقط نظرتونو بدید...نمیخوام بحث سیاسی کنم بِهِم احترام بزارید"
"تکپارتی احساسی | لطفا اگه خیلی حساس هستید روی اعتقادات و اینجور چیزا نخونید خواهش میکنم"
گفتم...گفتم ک بحث سیاسی نکنید...گفتم بحثو تموم کنید...گفتم...من...گفتم...ولی...کی گوش کرد؟...کی براش مهم بود ک یوری کیه؟...کی اصن حال یوری رو درک کرد؟
-یوری،تو ی شیطان پرستِ jeنده ای!...از اینجا siکتیر کن...
ها...چی؟...
همون لحظه بود ک صدای شکستن ی چیز ب گوش یوری رسید...اون چی بود؟...قلبش؟...قلب کی دوبار میشکنه اخه؟...شاید س بار؟...شایدم...بار ۱۰ عم بود..
ب خودش نگاه کرد...کجا بود؟...
همه جا سیاه بود...حرفای همه دور سرش میچرخیدن...اونا کی بودن؟...اونا دوستاش نبودن؟...
-یوری تو هم ی قاتلی!
تصویر دوستش اومد جلو صورتش...
و بعد یک مکان...اون همون روز بود...
-یوری...واقعا مسخره ای...بجز اون...زشت هم هستی...
بار اول ک قلبش شکست...چند سالش بود؟...
۱۱؟...۱۲؟...شایدم ۱۰!...
یادش نمیومد...
اون روز با خودش فکر کرد ک اخه چرا تو این خانواده ب دنیا اومده...تو سراسر جهان چرا باید گیر همچین خونواده ای میوفتاد؟...ی خونواده ک اعتقاد بچه شون از وضعیت روانیشم مهم تر بود!...
کم کم اشک و حمله های عصبی بهش هجوم اوردن...
تصویر بعد...
اون داشت ب حرفای دوستاش گوش میکرد...بغضشو تو گلوش نگه داشته بود...داشت دوباره بخاطر عقیدش(عقیده ی خانوادش) مسخره میشد...فقط گوش میکرد...دوستاش اولویت بودن تا وضعیت حالش...
بلاخره زنگ تفریح خورد و سریع از سر جاش پاشد و ب سمت دستشویی دوید...
بلاخره ب اشک هاش اجازه ی ریختن داده بود...بغضش ترکیده بود...
مگه...م...مگ...مگه...من...من...م...من چ...چه...گ...گناه...گناهی...ک...کردم...؟
گریش شدت گرفت...
تقصیر اون نبود ک توی همچین دوره ای خانواده ای اعتقادی و روحیه ای لطیف داشت...و البته اطرافیانی ک اصلا شبیه اون نبودن!...
۱۲ سالش بود...تقریبا اخرای سال تحصیلی بود...بلاخره پایه شیشمش تموم شده بود...بلاخره از پیش اون ادما می رفت...
اون رفت...ولی...همچین ادمایی...همه جا بودن...ب خصوص توی فضای مجازی...
اون...ب فضای مجازی عادت کرده بود...همه باهاش خوب رفتار میکردن...البته...تا وقتی ک فهمیدن خانوادش چجورین...یزید؟...جلوی اونا و حرفاشون کم میاورد...چند لحظه بعد...
اون داشت پیام میخوند...پیامای بعضیا...متن پیاما براش خفه کننده بود...جواب میداد...البته با دستای لرزون...اون...چند دیقه پیشش نبود...؟...
گریه از چشماش جاری میشد...همینجوری پشت سر هم...با هر اشکی ک از گونه هاش میریخت ی جواب میداد...
هیچ چیز تقصیر اون نبود...
نمیبخشمتون...ب هیچ وجه نمیبخشمتون...شما واقعا بدجنسید...
-ما با ی jeندهِ ی قاتل هیچ حرفی نداریم...
جیغش کل خونه رو پر کرد...دستو پا میزد و خودشو ب دیوار می زد...
مادرش اومد...
-تو چت شده یوری؟...باید ببریمت تیمارستان لعنتی؟...
برو بیروووووون...(جیغ)
مامانش رفت و درو بست...
فقط جیغ میزدو گریه میکرد...
همه تون نژاد پرستید...همتون ی مشت زور گویید...
دوباره همه جا سیاه شد...
لحظه ی بعد اینده رو نشون میداد...یوری الان ۲۰ سالش بود...ولی...اون تو بیمارستان بود...
بالای تختش نوشته شده بود:
"بیماری ک دچار حمله ی عصبی شده"
ولی...فقط...۲۰ سالش بود...
لحظه ی بعد...یوری... عکس یوریِ ۲۵ ساله رو دید...روی خاک...مامانش و باباش گریه میکردن...شاید...نمایشی...نمیدونست...
یوری نزدیک شد...و رفت سر قبرِ خودش...
بلاخره از دنیا راحت شدی؟ دیگه لازم نیست بدونی بقیه دربارت چی میگن؟...منم با خودت ببر...من دیگه تحمل نمیتونم کنم...
و لحظه ی بعد...لحظه ی بعدی وجود نداشت...همه جا سیاه بود...یوری...پیش یوریِ اینده ب خاک سپرده شد...
اون بلاخره از دست دنیای ستم گر راحت شده بود...
"این ی تکپارتی از زندگیِ خودم بود و کلا هدفم این بودش ک با حرفاتون مراقب باشید زندگیِ یکیو جهنم نکنید ؛ لطفا هیت ندید و ب عقیده های بقیه احترام بزارید...فقط نظرتونو بدید...نمیخوام بحث سیاسی کنم بِهِم احترام بزارید"
- ۴۲۴
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط