#P𝗔R𝗧 : ۸۹

#P𝗔R𝗧 : ۸۹
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
ــ ولی لارا تا ابد قراره عشق آخرم بمونه.

هانول دست به سینه ایستاده بود
نگاهش مستقیم توی چشم‌های جونگکوک قفل شده بود؛ نگاهی که بیشتر از سؤال، چالش داشت.

هانول:تا ابد؟

سکوتی کوتاه بینشان افتاد.

جونگکوک حتی پلک هم نزد.
فکِ زاویه‌دارش کمی منقبض شد،

ــ تا ابد!

نه بلند گفت، نه با عصبانیت.
همین آرامشِ خطرناک، حرفش را جدی‌تر می‌کرد.

هانول پوزخند زد
یک قدم جلو آمد، کف پاشنه‌اش روی سرامیک صدای خشکی داد

هانول:تو هیچ‌وقت از من نگذشتی جونگکوک
فقط وانمود می‌کنی...

لارا نگاهش بین آن دو می‌چرخید.
هوای خانه ناگهان سنگین شده بود؛ انگار دیوارها هم منتظر جواب بودند.

جونگکوک آهسته نفس بیرون داد.
دستش بی‌اختیار دور کم*ر لارا محکم‌تر شد
نه آن‌قدر که آزار بدهد، اما آن‌قدر که پیامش واضح باشد..

ــ خیلی وقته ازت گذشتم..تو کوری چیزیو جز هیونجین نمیبینی

چشم از هانول برنداشت
شمرده و بی لرزش گفت:اشتباه کردم…قبول.

لارا برای لحظه‌ای نفسش بند آمد نه از معنی کلمه از سردی لحنش.

جونگکوک ادامه داد:ولی لارا…

برای اولین بار نگاهش نرم شد. سرش کمی به سمتش چرخید و گفت:اگه کارهایی که تو باهام کردی رو بکنه هم ازش منتفر نمیشم

هانول خندید، اما خنده‌اش کوتاه و عصبی بود.

هانول:مطمئنی؟
تو حتی یه سال هم سر یه تصمیم نمی‌مونی.

جونگکوک یک قدم جلو رفت. فاصله‌شان کم شد.
قدش سایه انداخت روی هانول.

ــ اون موقع انتخاب نکرده بودم فقط می‌خواستم.

نگاهش تیره شد.

ــ ولی الان انتخاب کردم..

دستش از کم*ر لارا جدا نشد. انگار می‌خواست ثابت کند این ایستادن، موقتی نیست.

سکوت.
چند ثانیه‌ای که بیشتر شبیه جنگ بود تا مکث.

هانول نگاه کوتاهی به لارا انداخت؛ از بالا تا پایین.
نه تحسین بود، نه بی‌تفاوتی
چیزی بین حسادت و ناباوری.
بعد با خنده‌ای مصنوعی گفت:ببینیم چقدر دووم میاری.

کیفش را روی شانه‌اش انداخت.
قدم‌هایش تند و عصبی بود.
در را باز کرد و قبل از خارج شدن، نیم‌نگاهی دیگر به جونگکوک انداخت.

در با صدای محکمی بسته شد.

خانه در سکوت فرو رفت.

تنها صدای نفس‌های آرام اما سنگین‌شان شنیده می‌شد.

جونگکوک چند لحظه همان‌طور ایستاد، بعد نگاهش را به لارا دوخت.

نه خشم داشت، نه تردید.
فقط قطعیت.

و آن قطعیت... از هر جمله‌ای ترسناک‌تر بود.

. . . .
چند ثانیه سکوت.

هوا سنگین شده بود.
جونگکوک دستش رو از روی کمر لارا برنداشت. انگار هنوز آماده‌ی دفاع بود.

+لازم نبود اون‌جوری بگی..

ــ چجوری؟

+اون حرف درباره‌‌ی هانول

چشم‌های تیره‌ش به لارا دوخته شد.
آروم‌تر شد.

ــ من گذشته‌مو پاک نمی‌کنم. ولی اجازه هم نمی‌دم برگرده.
دیدگاه ها (۱۰)

#P𝗔R𝗧 : ۹۰ #CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 9۱#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#PART: ۸۸#CHAPTER: 2〖#Creepy_Love عشقِ ترسناک✦.................

Requested story

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 84#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط