پارت دو « در جستجوی سنگ اژدها»

پارت دو « در جستجوی سنگ اژدها»

فردا صبح
از خواب بیدار شدم ساعت شش صبح بود ، آسمون روشن شده بود و طلوع خورشید از همیشه زیبا تر بود

بلند شدم و رویه لبه تخت نشستم و چند دقیقه ای تو همون حالت موندم ~
ولی ناگهانی چشمم به نامه افتاد !
« یادم رفت باید به دیدن پادشاه برم »
خواب از چشمام رفت و زود بلند شدم و به حمام رفتم و دوش گرفتم .

بعد از حمام اومدم بیرون و لباس هایه تمیز و شیک پوشیدم و به آشپز خونه کوچیکم رفتم تا یک صبحانه عجله ای درست کنم و بخرم ~

وقتی صبحا نه ام تموم شد ساعت به ۸:۰۰ رسیده بود وسایلم رو آماده کردم و از کلبه ام بیرون اومدم به به طرف قلعه پادشاه رفتم ......

وقتی که رسیدم نفس نفس میزدم و بلاخره به قلعه پادشاه رسیدم
پیش نگهبان ها رفتم و گفتم من رو پادشاه به اینجا دعوت کرده ~

نگهبان ها ازم خواستن نامه یک کارت دعوتی که پادشاه برام فرستاده بودن رو بهشون نشون بدم

کیفم رو نگاه کردم وبا چیز خیلی بدی مواجه شدم ؛ نامه ... نامه نبود
همه جایه کیفم رو کشتم ولی خبری از نامه نبود

که یادم افتاد نامه رو تویه جیب شلوارم گذاشته بودن

واقعا ترسیدم !که نامه رو فراموش کرده باشم

نامه رو نشونشون دادم نگهبان تا با دقط به موهر نگاه کردن که نکنه فیک باشه و بعد از ده دقیقه گذشتن برم تو
وقتی وارد قصر پادشاه شدم خیلی بزرگ بود بزرگ تر از چیزی که فکرش رو میکردم کم کم داشتم گم میشدم که دست یار پادشاه من رو پیدا کرد و من رو پیش پادشاه بورد ومن هم جلوش ایستادم و بعد به جلو خم شدم و خودم رو معرفی کردم
« پادشاه ، من میدوریا ایزوکو هستم دارو ساز هستم و اکسیر علیه جادوی هم درست میکنم ، میشه بدونم شما برایم چه کاری من رو اینجا احضار کردید ؟»
چند دقیقه ای گذشت و با رای اکشن بدی مواجه شدم
دیدگاه ها (۱)

پارت سه «در جستجو سنگ اژدها»چند دقیقه ای گذشت و با رای اکشن ...

عکس تغییر کرد گممون نکنید

چرا خندم گرفت 🤣

My uncle (part 25)

پارت 1 «در جستجوی سنگ اژدها» از زبان میدوریاامروز هم مثل هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط