تکپارتی : قهر ا/ت از اعضا 😤💜
تکپارتی : قهر ا/ت از اعضا 😤💜
ا/ت از صبح با هیچکدوم از اعضا حرف نمیزد. دلیلش هم مدیر برنامهی جدید بود؛ یه دختر که موقع تمرین و برنامهها خیلی به اعضا نزدیک میشد و گاهی دستشون رو میگرفت یا شونهشون رو لمس میکرد.
ا/ت از دور نگاهشون میکرد و اخماش بیشتر میشد.
مدیر: «بچهها، این قسمت رو اینطوری انجام بدین.»
بعد دستش رو روی شونهی تهیونگ میذاره.
ا/ت: «...»
جین متوجه نگاه ا/ت میشه.
جین: «ا/ت؟»
ا/ت بدون نگاه کردن: «چی؟»
جین: «چیزی شده؟»
ا/ت: «نه.»
و میره اون طرف.
جیمین: «فکر کنم ناراحته.»
جونگوک: «منم همین فکر رو میکنم.»
هوسوک: «ولی چرا؟»
یونگی: «احتمالاً حسادت کرده.»
همه ساکت میشن.
نامجون: «باید باهاش صحبت کنیم.»
بعد از تمرین، هر هفت نفر میرن پیش ا/ت.
نامجون: «ا/ت، چرا باهامون حرف نمیزنی؟»
ا/ت: «چون وقتی اون کنار شماست، انگار من اصلاً وجود ندارم.»
جیمین: «منظورت مدیر جدیده؟»
ا/ت: «آره! هی بهتون نزدیک میشه، دستتون رو میگیره و شما هم هیچ چیزی نمیگید.»
تهیونگ: «فکر کردی ما به خاطر اون نادیدهات میگیریم؟»
ا/ت: «نمیدونم... شاید.»
جونگوک: «ا/ت، ما اصلاً متوجه نبودیم که این موضوع ناراحتت میکنه.»
ا/ت: «خب من حسودی کردم! 😤»
جین: «بالاخره گفت! 😂»
ا/ت: «نخند! من جدیام.»
جین فوراً جدی میشه.
جین: «باشه، ببخشید.»
هوسوک: «ما نمیخواستیم احساس کنی کنار گذاشته شدی.»
یونگی: «از این به بعد اگه چیزی ناراحتت کرد، همون لحظه بهمون بگو.»
تهیونگ: «قهر نکن باهامون.»
جیمین: «اصلاً وقتی تو با ما حرف نمیزنی، حال ما هم خوب نیست.»
ا/ت: «واقعاً؟»
نامجون: «واقعاً.»
جونگوک: «پس آشتی؟»
ا/ت چند ثانیه سکوت میکنه.
«باشه... ولی هنوز یکم ناراحتم.»
جین: «اشکالی نداره. ما همینجا میمونیم تا کامل آشتی کنی. 😂»
ا/ت بالاخره لبخند میزنه.
هوسوک: «آهااا! بالاخره لبخند زد!»
همه میخندن و ا/ت هم با وجود ناراحتی، دیگه نمیتونه جلوی خندهش رو بگیره. 💜
ا/ت از صبح با هیچکدوم از اعضا حرف نمیزد. دلیلش هم مدیر برنامهی جدید بود؛ یه دختر که موقع تمرین و برنامهها خیلی به اعضا نزدیک میشد و گاهی دستشون رو میگرفت یا شونهشون رو لمس میکرد.
ا/ت از دور نگاهشون میکرد و اخماش بیشتر میشد.
مدیر: «بچهها، این قسمت رو اینطوری انجام بدین.»
بعد دستش رو روی شونهی تهیونگ میذاره.
ا/ت: «...»
جین متوجه نگاه ا/ت میشه.
جین: «ا/ت؟»
ا/ت بدون نگاه کردن: «چی؟»
جین: «چیزی شده؟»
ا/ت: «نه.»
و میره اون طرف.
جیمین: «فکر کنم ناراحته.»
جونگوک: «منم همین فکر رو میکنم.»
هوسوک: «ولی چرا؟»
یونگی: «احتمالاً حسادت کرده.»
همه ساکت میشن.
نامجون: «باید باهاش صحبت کنیم.»
بعد از تمرین، هر هفت نفر میرن پیش ا/ت.
نامجون: «ا/ت، چرا باهامون حرف نمیزنی؟»
ا/ت: «چون وقتی اون کنار شماست، انگار من اصلاً وجود ندارم.»
جیمین: «منظورت مدیر جدیده؟»
ا/ت: «آره! هی بهتون نزدیک میشه، دستتون رو میگیره و شما هم هیچ چیزی نمیگید.»
تهیونگ: «فکر کردی ما به خاطر اون نادیدهات میگیریم؟»
ا/ت: «نمیدونم... شاید.»
جونگوک: «ا/ت، ما اصلاً متوجه نبودیم که این موضوع ناراحتت میکنه.»
ا/ت: «خب من حسودی کردم! 😤»
جین: «بالاخره گفت! 😂»
ا/ت: «نخند! من جدیام.»
جین فوراً جدی میشه.
جین: «باشه، ببخشید.»
هوسوک: «ما نمیخواستیم احساس کنی کنار گذاشته شدی.»
یونگی: «از این به بعد اگه چیزی ناراحتت کرد، همون لحظه بهمون بگو.»
تهیونگ: «قهر نکن باهامون.»
جیمین: «اصلاً وقتی تو با ما حرف نمیزنی، حال ما هم خوب نیست.»
ا/ت: «واقعاً؟»
نامجون: «واقعاً.»
جونگوک: «پس آشتی؟»
ا/ت چند ثانیه سکوت میکنه.
«باشه... ولی هنوز یکم ناراحتم.»
جین: «اشکالی نداره. ما همینجا میمونیم تا کامل آشتی کنی. 😂»
ا/ت بالاخره لبخند میزنه.
هوسوک: «آهااا! بالاخره لبخند زد!»
همه میخندن و ا/ت هم با وجود ناراحتی، دیگه نمیتونه جلوی خندهش رو بگیره. 💜
- ۳۹۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط