سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۱۴
سوا با دستانی لرزان به صفحه گوشی خیره شده بود.
پیام ناشناس هنوز روی صفحه دیده میشد.
چند لحظه نفسش را حبس کرد و در نهایت، با وجود ترس، شماره کارآگاه را گرفت.
او دیگر نمیتوانست همه چیز را به تنهایی تحمل کند.
کمتر از نیم ساعت بعد، سوا داخل اتاق بازجویی اداره پلیس نشسته بود.
لیوان چای داغی مقابلش قرار داشت، اما حتی یک جرعه هم ننوشیده بود.
کارآگاه با دقت به حرفهایش گوش میداد.
هر کلمهای که سوا میگفت، پرونده را پیچیدهتر میکرد.
وقتی صحبتهای سوا تمام شد، کارآگاه چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
«حرفهات مهمه... اما برای دستگیری یه نفر، فقط شهادت کافی نیست. ما به مدرک نیاز داریم.»
سوا با ناامیدی سرش را پایین انداخت.
او میترسید تهیونگ دوباره ناپدید شود.
همان شب، تهیونگ در عمارتش بیصدا کنار پنجره ایستاده بود.
باران روی شیشهها میبارید و ذهنش فقط درگیر سوا بود.
یکی از بادیگاردها وارد اتاق شد.
«رئیس... فهمیدیم سوا رفته اداره پلیس.»
تهیونگ چشمانش را بست.
نه عصبانی شد، نه دستور داد کسی دنبالش برود.
فقط آرام گفت:
«حق داره... بعد از چیزی که دید.»
بادیگارد با تعجب نگاهش کرد.
این اولین بار بود که رئیسش چنین واکنشی نشان میداد.
انگار عشق، آرامآرام مرد سرد و بیاحساس گذشته را تغییر میداد.
صبح روز بعد، پلیس بررسی دوربینهای اطراف دانشگاه را ادامه داد.
در یکی از تصاویر، خودرویی مشکی چند دقیقه قبل از حادثه دیده میشد.
شماره پلاک مشخص نبود، اما مدل خودرو برای کارآگاه آشنا به نظر میرسید.
او احساس میکرد یک قدم به حقیقت نزدیکتر شده است.
از طرف دیگر، سوا تصمیم گرفت چند روزی به دانشگاه نرود.
او هنوز نمیتوانست نگاه تهیونگ را از ذهنش بیرون کند.
با خودش مدام تکرار میکرد:
«اون همون آدمیه که عاشقش شدم... یا یه غریبه؟»
غروب، سوا برای خرید از خانه بیرون رفت.
خیابان شلوغ بود، اما حس میکرد کسی از دور مراقبش است.
چند بار برگشت، ولی کسی را نشناخت.
احساسش را به خستگی نسبت داد و به راهش ادامه داد.
اما چند متر آنطرفتر...
مردی با کلاه مشکی از داخل یک خودرو، بیصدا او را زیر نظر داشت.
او تهیونگ نبود.
کسی دیگر، زودتر از پلیس، سوا را پیدا کرده بود.
❝ اما آن مرد ناشناس، نه از طرف پلیس آمده بود... و نه از طرف تهیونگ؛ او مأموریتی داشت که میتوانست زندگی سوا را برای همیشه تغییر دهد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۴
سوا با دستانی لرزان به صفحه گوشی خیره شده بود.
پیام ناشناس هنوز روی صفحه دیده میشد.
چند لحظه نفسش را حبس کرد و در نهایت، با وجود ترس، شماره کارآگاه را گرفت.
او دیگر نمیتوانست همه چیز را به تنهایی تحمل کند.
کمتر از نیم ساعت بعد، سوا داخل اتاق بازجویی اداره پلیس نشسته بود.
لیوان چای داغی مقابلش قرار داشت، اما حتی یک جرعه هم ننوشیده بود.
کارآگاه با دقت به حرفهایش گوش میداد.
هر کلمهای که سوا میگفت، پرونده را پیچیدهتر میکرد.
وقتی صحبتهای سوا تمام شد، کارآگاه چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
«حرفهات مهمه... اما برای دستگیری یه نفر، فقط شهادت کافی نیست. ما به مدرک نیاز داریم.»
سوا با ناامیدی سرش را پایین انداخت.
او میترسید تهیونگ دوباره ناپدید شود.
همان شب، تهیونگ در عمارتش بیصدا کنار پنجره ایستاده بود.
باران روی شیشهها میبارید و ذهنش فقط درگیر سوا بود.
یکی از بادیگاردها وارد اتاق شد.
«رئیس... فهمیدیم سوا رفته اداره پلیس.»
تهیونگ چشمانش را بست.
نه عصبانی شد، نه دستور داد کسی دنبالش برود.
فقط آرام گفت:
«حق داره... بعد از چیزی که دید.»
بادیگارد با تعجب نگاهش کرد.
این اولین بار بود که رئیسش چنین واکنشی نشان میداد.
انگار عشق، آرامآرام مرد سرد و بیاحساس گذشته را تغییر میداد.
صبح روز بعد، پلیس بررسی دوربینهای اطراف دانشگاه را ادامه داد.
در یکی از تصاویر، خودرویی مشکی چند دقیقه قبل از حادثه دیده میشد.
شماره پلاک مشخص نبود، اما مدل خودرو برای کارآگاه آشنا به نظر میرسید.
او احساس میکرد یک قدم به حقیقت نزدیکتر شده است.
از طرف دیگر، سوا تصمیم گرفت چند روزی به دانشگاه نرود.
او هنوز نمیتوانست نگاه تهیونگ را از ذهنش بیرون کند.
با خودش مدام تکرار میکرد:
«اون همون آدمیه که عاشقش شدم... یا یه غریبه؟»
غروب، سوا برای خرید از خانه بیرون رفت.
خیابان شلوغ بود، اما حس میکرد کسی از دور مراقبش است.
چند بار برگشت، ولی کسی را نشناخت.
احساسش را به خستگی نسبت داد و به راهش ادامه داد.
اما چند متر آنطرفتر...
مردی با کلاه مشکی از داخل یک خودرو، بیصدا او را زیر نظر داشت.
او تهیونگ نبود.
کسی دیگر، زودتر از پلیس، سوا را پیدا کرده بود.
❝ اما آن مرد ناشناس، نه از طرف پلیس آمده بود... و نه از طرف تهیونگ؛ او مأموریتی داشت که میتوانست زندگی سوا را برای همیشه تغییر دهد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۸۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط