پارت پانزدهم
پارت پانزدهم
(جیمین)
توی کل راه نگاهش میکردم اینکه انقدر بهش نزدیکم ولی همون اندازه هم ازش دورم مجبور بودم این برای خودش هم من کار درستی بود اینکه عاشق یه نفر باشی اون بی دلیل ولی با کارای خودت مجبور باشی دور شی ازش چیزیه که همیشه ازش ترس داشتم عشق برای من قبل آشنا شدن باهاش چیزی بود که اصلا اعتقادی نداشتم بهش فکر میکردم عشق تو نگاه اول یه چیز مسخرست میگفتم واسه من اتفاق نیوفته حداقل ولی هرچی که گفتم نمیشه درست از آب در اومد...
ماشین رو جلو در خونه پارک کردم توی بغلم گرفتمش و عطر تنش موهاش صورتش همه چیزش منو عرق خودش بیشتر از هر چیزی کرده بود اون لحضه کلید رو از کیفش در آوردم و وارد خونه شدیم به سمت اتاقش بردمش و روی تخت جوریکه بیدار نشه گذاشتمش کنار تخت نشستم و نگاهش میکردم دستمو توی موهاش بردم و نوازشش میکردم جیمین:نمیدونی چقدر برام سخته بدون تو نمیدونم بعد این اتفاق دیگه چجوری منو میبینی ازم متنفر میشی ولی باید فراموشم کنی تو همیشه تو قلبم میمونی عاشقانه از دور میپرستمت ...تا خود صبح نگاهش میکردم دیدم داره صبح میشه واسه ی آخرین بار بوسه ی آرومی با قطره ی شور اشک رو لباش کاشتم و بلافاصله از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم اشک توی چشمام نمیزاشت جا ه رو ببینم این آخرین شبی بود ته توی اون شهر بودم هم از عشقم دست کشیدم هم از همه چیزم ولی اگر اینکارو نمیکردم اونم از دست میدادم واسه ی همیشه الانم از دستش دادم در هر صورت از دستش میدادم متاسفم دختر قشنگم
فردا صبح (ا/ت)
با نوری که از پنجره به صورتم میخورد از خواب بیدار شدم سرم وحشتناک درد میکرد دیدم توی اتاقم لباس دیشب تنمه از دیشب فقط وقتی که داشتم با لونا حرف میزدم رو یادمه بقیش هیچی تو ذهنم نیست واتتت؟؟پس من چطوری اومدم اینجا..تعجب کرده بودم نمیدونم شاید یکی منو آورده باشه اینجا بیخیالش شدم و از لونا خداحافظی کردم بدنم بدجوری خسته بود پاشدم رفتم یه دوش بگیرم زیر دوش آب سرد وایستادم با سردی آب تیکه به تیکه ی دیشب یادم میومد جیمین...اون منو بلندم کرد گذاشتم توی ماشین ..فقط همین یادمه؟نه..حتما باید یه پیز دیگه هم یادم باشه..چراچرا پس رفته..سریع از حموم اومدم بیرون لباسامو تنم کردم موهامو خشک کردم من باید با تهیونگ حرف میزدم اون حتما یه چیزی میدونه شاید اون دلیل اینکه ازم فراریه رو میدونه از اینکارش کلافه شده بودم دیگه...توی خونه ی تهیونگ بودم منتظر بودم بیاد که یهو دیدم از پله ها خیلی شیک با کت شلوار مشکی که تنش بود داره میاد داره میاد پایین دیدم پشت سرش لونا هم اومد پایین تهیونگ؛اوه ا/ت خیلی خوش اومدی یکم دیر شد یه کاری داشتیم ا/ت: خیلی ممنون نه مشخصه کار داشتید بی توجه به حرفم رفت روی مبل نشست لونا اومد کنارم
(جیمین)
توی کل راه نگاهش میکردم اینکه انقدر بهش نزدیکم ولی همون اندازه هم ازش دورم مجبور بودم این برای خودش هم من کار درستی بود اینکه عاشق یه نفر باشی اون بی دلیل ولی با کارای خودت مجبور باشی دور شی ازش چیزیه که همیشه ازش ترس داشتم عشق برای من قبل آشنا شدن باهاش چیزی بود که اصلا اعتقادی نداشتم بهش فکر میکردم عشق تو نگاه اول یه چیز مسخرست میگفتم واسه من اتفاق نیوفته حداقل ولی هرچی که گفتم نمیشه درست از آب در اومد...
ماشین رو جلو در خونه پارک کردم توی بغلم گرفتمش و عطر تنش موهاش صورتش همه چیزش منو عرق خودش بیشتر از هر چیزی کرده بود اون لحضه کلید رو از کیفش در آوردم و وارد خونه شدیم به سمت اتاقش بردمش و روی تخت جوریکه بیدار نشه گذاشتمش کنار تخت نشستم و نگاهش میکردم دستمو توی موهاش بردم و نوازشش میکردم جیمین:نمیدونی چقدر برام سخته بدون تو نمیدونم بعد این اتفاق دیگه چجوری منو میبینی ازم متنفر میشی ولی باید فراموشم کنی تو همیشه تو قلبم میمونی عاشقانه از دور میپرستمت ...تا خود صبح نگاهش میکردم دیدم داره صبح میشه واسه ی آخرین بار بوسه ی آرومی با قطره ی شور اشک رو لباش کاشتم و بلافاصله از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم اشک توی چشمام نمیزاشت جا ه رو ببینم این آخرین شبی بود ته توی اون شهر بودم هم از عشقم دست کشیدم هم از همه چیزم ولی اگر اینکارو نمیکردم اونم از دست میدادم واسه ی همیشه الانم از دستش دادم در هر صورت از دستش میدادم متاسفم دختر قشنگم
فردا صبح (ا/ت)
با نوری که از پنجره به صورتم میخورد از خواب بیدار شدم سرم وحشتناک درد میکرد دیدم توی اتاقم لباس دیشب تنمه از دیشب فقط وقتی که داشتم با لونا حرف میزدم رو یادمه بقیش هیچی تو ذهنم نیست واتتت؟؟پس من چطوری اومدم اینجا..تعجب کرده بودم نمیدونم شاید یکی منو آورده باشه اینجا بیخیالش شدم و از لونا خداحافظی کردم بدنم بدجوری خسته بود پاشدم رفتم یه دوش بگیرم زیر دوش آب سرد وایستادم با سردی آب تیکه به تیکه ی دیشب یادم میومد جیمین...اون منو بلندم کرد گذاشتم توی ماشین ..فقط همین یادمه؟نه..حتما باید یه پیز دیگه هم یادم باشه..چراچرا پس رفته..سریع از حموم اومدم بیرون لباسامو تنم کردم موهامو خشک کردم من باید با تهیونگ حرف میزدم اون حتما یه چیزی میدونه شاید اون دلیل اینکه ازم فراریه رو میدونه از اینکارش کلافه شده بودم دیگه...توی خونه ی تهیونگ بودم منتظر بودم بیاد که یهو دیدم از پله ها خیلی شیک با کت شلوار مشکی که تنش بود داره میاد داره میاد پایین دیدم پشت سرش لونا هم اومد پایین تهیونگ؛اوه ا/ت خیلی خوش اومدی یکم دیر شد یه کاری داشتیم ا/ت: خیلی ممنون نه مشخصه کار داشتید بی توجه به حرفم رفت روی مبل نشست لونا اومد کنارم
- ۹.۰k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط