پارت ۱۲ — چیزی که قرار نبود شروع شود

پارت ۱۲ — چیزی که قرار نبود شروع شود

بعد از آن روز، چند هفته گذشت.

یورا دیگر یونگی را ندید.

نه در بازار، نه در خیابان، نه در هیچ‌کدام از جاهایی که معمولاً رفت‌وآمد می‌کرد.

سوآ یک بار با خنده گفت: «فکر کنم بالاخره از شر اون ارباب مغرور راحت شدی.»

یورا فقط شانه بالا انداخت.

«مگه من دنبالش بودم؟»

اما خودش هم نمی‌فهمید چرا بعد از آن روز، گاهی ناخودآگاه بین جمعیت دنبال لباس‌های نظامی می‌گشت.

در طرف دیگر شهر، زندگی یونگی هم مثل همیشه جریان داشت.

جلسه‌های خانوادگی، گزارش‌های نظامی، آموزش سربازها و رفت‌وآمدهای بی‌پایان.

او پسر ارشد خاندان مین بود.

از کودکی یاد گرفته بود که هر تصمیمش فقط متعلق به خودش نیست. یک اشتباه کوچک از طرف او می‌توانست روی صدها نفر تأثیر بگذارد.

برای همین، برخلاف چیزی که یورا در اولین برخورد تصور کرده بود، یونگی مردی نبود که برای جلب توجه دیگران تلاش کند.

کم حرف می‌زد.

زیاد گوش می‌داد.

و وقتی حرفی می‌زد، معمولاً دیگران ساکت می‌شدند.

آن شب، یکی از سربازان قدیمی گزارشی را روی میز گذاشت.

«ارباب، مسیر جنوبی دوباره مشکل پیدا کرده.»

یونگی کاغذ را برداشت و با دقت خواند.

چند لحظه سکوت کرد.

«فردا خودم می‌رم.»

سرباز سرش را پایین آورد.

«بله، ارباب.»

همان شب، یونگی برای اولین بار بعد از چند هفته، بی‌دلیل یاد دختری افتاد که یک بار در بازار با او بحث کرده بود.

یورا.

فقط یک اسم.

نه بیشتر.

کاغذ را کنار گذاشت و دوباره مشغول کار شد.

اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند فاصله‌ای که بینشان افتاده، قرار نیست برای همیشه باقی بماند.

چون از فردای آن روز، اتفاقاتی شروع می‌شد که دیگر مثل قبل ساده نبودند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳ — مسیر جنوبیصبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع کامل خورش...

پارت ۱۱ — روزی که شهر شلوغ شدصبح آن روز، از وقتی یورا چشم با...

پارت ۱۰ — این بار بدون دعوادو سه روز بعد، یورا دوباره به باز...

پارت ۹ — یک اتفاق سادهچند روز دیگه هم گذشت.یورا کم‌کم داشت ب...

پارت ششم — دوبارهچند روز گذشت.یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط