ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۲۰

سه ماه دیگر گذشت.

سئول ده ماهه شده بود. چهار دندان درآورده بود. راه می‌رفت. نه خوب،ولی می‌رفت. زمین می‌خورد. بلند می‌شد. دوباره می‌رفت. تهیونگ هر روز عصر می‌نشست روی زمین. دستهاش را باز می‌کرد. سئول می‌دوید سمتش. توی آغوشش می‌پرید. تهیونگ می‌خندید. واقعی. بدون سردی. بدون نقاب.

جونگ کوک از دور نگاه می‌کرد. دلش پر بود. از چیزی که هیچوقت فکر نمی‌کرد تهیونگ داشته باشد. گرما.

یک روز، نامه آمد. نه پاکت سفید. نه خط سون-هی. یک کارت پستال بود. از خارج. پشتش عکس برج ایفل. پشتش نوشته بود:

«عشق قشنگه، نه؟ حیف که تموم میشه. به زودی می‌بینمت. - سون-هی»

تهیونگ کارت را نشان جونگ کوک داد. جونگ کوک خواند. صورتش سفید نشد. خسته شده بود. از این بازی. از این ترس. از این انتظار.

«تهیونگ.»

«ها؟»

«دیگه نمی‌خوام بترسم.»

تهیونگ نگاهش کرد. «منم همینطور.»

«پس چیکار می‌کنیم؟»

تهیونگ کارت را گذاشت روی میز. دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. «منتظرش می‌مونیم. تا خودش بیاد. دیگه دنبالش نمی‌گردم.»

«اگه نیاد؟»

«میاد. سون-هی بدون تماشاگر نمی‌تونه زندگی کنه. ما تماشاگریم.»

---

همان شب، جونگ کوک سئول را خواباند. برگشت توی اتاق نشیمن. تهیونگ روی مبل نشسته بود. داشت به سقف نگاه می‌کرد.

جونگ کوک رفت کنارش نشست. سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ.

«تهیونگ.»

«جون دلم؟»

«یادته اولین بار کجا بودیم؟»

«انبار شماره سه. خاک. تاریکی. تو دستبند به دست.»

جونگ کوک خندید. «عجب شروع قشنگی داشتیم.»

تهیونگ دستش را کشید توی موهای جونگ کوک. «بهترین شروع عمرم بود.»

«داری دروغ می‌گی. من رو شلاق زدی.»

«حقم بود. بی‌اجازه رفته بودی بیرون.»

جونگ کوک صورتش را بلند کرد. «هنوزم بی‌اجازه می‌رم بیرون. فقط اینبار اجازه نمی‌خوام.»

تهیونگ لبخند زد. «می‌دونم. به خاطر همینم دوست دارم.»

جونگ کوک نگاهش کرد. «چند بار به من گفتی دوست دارم؟»

تهیونگ فکر کرد. «نمی‌دونم. سه بار. چهار بار. شاید بیشتر.»

«کافیه. لازم نیست بیشتر بگی. هر وقت بگی، انگار اولین باره.»

تهیونگ لبهایش را گذاشت روی پیشانی جونگ کوک. «دوست دارم. بازم. بازم. تا وقتی خسته بشی.»

جونگ کوک بغلش کرد. «هیچوقت خسته نمی‌شم.»

ساعت ۱۱ بود که سئول گریه کرد. جونگ کوک رفت سمتش. بچه را بغل کرد. سئول نخوابید. بیدار شده بود. دستهای کوچکش را باز کرده بود. می‌خواست برود پیش تهیونگ.

جونگ کوک بردش سمت تهیونگ. تهیونگ بچه را گرفت. سئول دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. لبخند زد. بدون دندان. خیس آب دهان. ولی قشنگترین لبخندی بود که تهیونگ توی عمرش دیده بود.

«سئول.»

بچه نگاه کرد. «بابا...»

تهیونگ یخ کرد. برگشت به جونگ کوک. «شنیدی؟ گفت بابا.»

جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «شنیدم.»

سئول دوباره گفت: «بابا...»

تهیونگ بچه را بغل کرد. محکم. سئول ذ ذ زد. اما گریه نکرد. فقط دستش را برد توی موهای تهیونگ. کشید.

تهیونگ گریه کرد. بدون صدا. اشک ریخت روی گونه سئول. بچه نگاه کرد. با دست کوچکش اشک را پاک کرد. «بابا... گریه...»

تهیونگ خندید. گریه کرد. هر دو. «نه عزیزم. بابا گریه نمی‌کنه. بابا فقط... خوشحاله.»

آن شب، سئول بین تهیونگ و جونگ کوک خوابید. روی تخت بزرگ. دستهای کوچکش را باز کرده بود. یک دست روی سینه تهیونگ. یک دست روی سینه جونگ کوک.

نفس می‌کشید. آرام. منظم.

تهیونگ و جونگ کوک بیدار بودند. به سقف نگاه می‌کردند. دست توی دست. سئول بینشان.

«تهیونگ.»

«جون دلم؟»

«این همون چیزیه که همیشه می‌خواستم.»

«چی؟»

«خانواده. تو. سئول. این لحظه.»

تهیونگ دستش را فشار داد. «منم همینطور.»

تا صبح همانطور ماندند. نخوابیدند. فقط گوش دادند به نفس سئول. به صدای قلب تهیونگ. به چیزی که اسمش را عشق گذاشته بودند. بدون قرارداد. بدون اجبار. فقط بودن. کنار هم. تا هر چی هست.
دیدگاه ها (۱)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۹یک ماه از ماجرای ویلا گذشت.خبر...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۸یک هفته از پیدا شدن عکس گذشت.ت...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۵سه هفته از آمدن سئول گذشت.تهیو...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط